#مهمان_زندگی_پارت_490

بدون آنکه به طرفش برگردد به تلخی گفت :

-دلیل جدایی من از آرمین ربطی به بهار نداره ،من توی زندگی آرمین یه مهمون ناخوانده بودم که از اولم دلیلی برای موندن نداشتم

با لحنی جدی وقاطع سریح وبی پرده گفت :

-اما آرمین تو رو دوست داره !!!!!!

با حیرت به طرفش برگشت چهره رنگ پریده وبی روحش را پوزخندی پهن مزین کرده بود

-جای بسی تعجبه که دارم این حرفو از تو میشنوم ،کسی که هر روز وهر ساعت تنها یک جمله روتوی گوشم تکرارمیکرد ((آرمین نمی تونه تو رو دوست داشته باشه ))،همیشه برام این سوال بود که چرا وقتی خودم در مورد احساسات آرمین دچارتردید میشم تو اینهمه با جدیت این حرفو میزنی

- آرمین از شرکت استعفا داده وتنها همدم این روزهاش گور سرد بهراد شده درست مثل وقتی که تازه اونو از دست داده بود افسرده وداغون

بغض آلود گفت :

-دیگه نمیخوام چیزی از آرمین بشنوم ،اون برای همیشه برا من تموم شده

-باشه ،لااقل بذار برسونمت

-نه میخوام تنها باشم به تنهایی بیشتر از هرچیزی نیاز دارم

وبا خداحافظی کوتاهی او را با دنیای آشفته افکارش رها کرد وبا سرعت از گورستان خارج شد

سست وبی حال از پله ها بالا رفت و وارد طبقه دوم شد آرمین هنوز نیامده بود روی اولین صندلی نشست ومنتظرآمدن آرمین شد نگاهش روی دفتر محضردار بود .وارد شدن به این اتاق به منزله پایان همه چیزش با آرمین بود .نگاهش را همراه با اهی عمیق از دفتر محضردار گرفت و به روی مردمی که درحال رفت وآمد بودند انداخت .

آرمین با گامهایی استور ولبخندی شیرین از همان نوعی که قلبش را به تپش می انداخت و وجودش را سرشار از عشق میکرد به طرفش می آمد بی اختیار از جا برخاست ضربان قلبش تند شد بود وسرش دوران گرفته بود . آرمین سرد وبی اعتنا از کنارش دور شد ناخواسته وناشیانه به اسم صدایش زد ،به طرفش برگشت ،چهره اش متعجب بود اما این مرد که آرمین او نبود .توهم زده بود از همان نوعی که برای اولین بار در شب خواستگاریش قرار بود مرد سرنوشتش را ببیند .در اثر بی خوابی وسردرد چشمانش سیاهی می رفت

با خودش زمزمه کرد (خدایا ! چرا وجودش با همه وجودم عجین شده )

آهی از عمق وجود کشید و نگاهش را به سالن شلوغ پر رفت وآمد محضر انداخت .

او بدون آرمین حتی لحظه ای هم نمی توانست زندگی کند پس چرا اینجا بود !اینجا در محضر جدایی ومنتظر جاری شدن صیغه طلاق ! ...........جای او اینجا نبود، نفس کشیدن بدون آرمین برایش بوی مرگ ونیستی میداد، پس چرا آنجا میان همه آدمهایی که راهی جزء جدایی نداشتند؛نشسته بود ،......او بدون آرمین .........

بی معطلی و هیجان زده از جا برخاست و به طرف پله ها دوید

روی اولین پله پایش پیچ خورد و کنترلش را از دست داد ؛دستی محکم وسریع بازویش را گرفت ودر گوشش نجوا کرد

-بهتره از این به بعد بیشتر مراقب خودت باشی ؛چون دیگه من نیستم که همیشه مواظبت باشم

از فکر اینکه آرمین دیگر هرگز در کنارش نخواهد بود همه وجودش لرزید

هراسان به طرف صدا برگشت کنارش خانم جوانی بود که بازویش را محکم در دست گرفته بود حالت بهت زده سایه را که دیده با لبخندی ملیح گفت :

-کجایی دختر! نزدیک بود با مخ پرت شی پایین

بازویش را از میان دستش بیرون کشید وزمزمه وار از او تشکر کرد

-سایه !

پریشان اطرافش را کاوید هیچ اثری از مرد رویاهایش نبود .طنین گرم صدای آرمین هنوز هم در گوشش زمزمه میشد ،از اینهمه بدبختی گریه اش گرفت

آشفته وغمگین از محضر بیرون آمد و در زیر باران بهاری به راه افتاد چقدربوی بهار را دوست داشت واز اینکه با اینهمه غصه ودرد نمی توانست از این فصل زیبا لذت ببرد غصه دار بود.حضور آرمین در زندگیش حکم یک بهار بود بهاری که خیلی زود تبدیل به خزان جدایی شد بود.

در عالم وهم انگیز خیالش غرق بود و نمی دانست اصلا کجاست وچقدر راه رفته است .روح وتن خسته اش ازدرد معترض بودند واو همچنان پیش میرفت .دیگر هیچ برایش مهم نبود ،همه فکر وذهنش تنها درگیریک سوال بود، چطور میخواهد سالهای بی آرمین را به سر کند ؟.

وارد کافی شاپی که برای اولین بار با آرمین قرار گذاشته بود ؛شد . همه وجودش داشت مخالفتش را به تصمیمش اعلام میکرد نگاهش را به میز ته سالن انداخت همانی که آرمین آن روز انتخاب کرده بود دختر وپسری جوان پشت آن میز نشسته بودند وبا لبهای پر ازخنده درگوش هم پچ پچ میکردند . چقدرحالت نگاهشان با آنروز آندو فرق داشت.با تنی خسته وخیس پشت یکی از میزها نشست وبی اختیار نگاهش را به ساعت روبرویش انداخت .ساعت نزدیک شش عصر بود.قرار آنروزش با آرمین هم شش عصر بود . با یادآوری آنروزقلبش در سینه فشرد شد و حلقه اشک درچشمانش نشست .همان روزی که آرمین خشک وعتاب انگیز مقابل رویش نشست وبا سنگ دلی تمام کوتاهی عمر زندگیشان را مشخص وتعیین کرده بود اگر میخواست سرقرارش با آرمین باشد تنها دوماه دیگر از این قرار لعنتی باقی مانده بود ،قراری که آرمین معین کرده بود .دو ماه وبعد یک عمر جدایی...........

نگاهش را به برگه ای که روی میز وجلو رویش حکم نابودی اش را یاد آور میشد ؛انداخت ، به نشان ترازوی روی سربرگ ، این ترازو برایش در برگیرنده هزاران مفهوم بود ، مفهومی که تنها اورا به جرم زن بودنش محکوم به نابودی کرده بود ،اوهم به ماننده همه همجنسانش حق انتخاب نداشت ،تنها باید انتخاب میشد و این چه حکم ناعادلانه ای بود ،حکمی ظالمانه برای او وهمه موجوداتی که اسم زن را یدک میکشیدند

romangram.com | @romangram_com