#مهمان_زندگی_پارت_489


-سایه !.............

بغض الود میان حرفش پرید وگفت :

-خواهش میکنم بذار حرفهام تموم بشه

-اما تو داری اشتباه میکنی

-من نمی خوام چیزی و برام ثابت کنی ،اونی که نیاز به اثبات داره من نیستم بلکه بهاره !.

چهره اش ازخشم گلگون شد وبا حقد وکینه گفت :

-بهار خیلی وقته که برای من مرده ! درست از روزی که به آرمین بله داد

به طرفش برگشت وبه تندی گفت :

-چرا ؟......چرا فکر میکنی همه مقصرند بغیر از خودت !.....چرا فکر میکنی خودت هیچ تقصیری نداری !.....تاحالا یکبار هم به خودت جرات دادی ازبهار بپرسی احساسش به تو چی بوده وچرا بعد از اینکه آرمین به فرانسه رفت اون تصمیم به رفتن نگرفت .تو اینقدردر دنیای ابهامات خودت غرق بودی که ناخواسته همه رو با خودت غرق کردی .منو ،آرمین وبهارو ......تو رو خدا دیگه بس کن ،دیگه دست ازاینهمه حماقت بردار ،چند نفرو میخوای فدای خودت کنی من بس نیستم ..........

از خشم راه نفسش بند آمده بود وبی اختیار وجودش لرزش گرفته بود ،نفسی تازه کرد وکمی آرامتر از قبل ادامه داد

- بهار هیچ توقعی ازت نداشت فقط میخواست مثل هر عاشقی صادقانه یکبارم که شده جلو خانواده ات بیایستی و از عشقت دفاع کنی ،عشقی که با ترس وسکوت احمقانه ات لگد مالش کردی ،وقتی دید تو ترسوتر از اونی که حامی وپشتیبانی براش باشی آرمین وانتخاب کرد مردی که توی ذهنش مثل کوه استوار بود وهرگز فرو نمیریخت

- پس چرا ترکم کرد وبه امریکا رفت

-اون دوسال بهت فرصت داد ،فرصت اینکه بهش ثابت کنی میتونی قوی باشی وبا قدرت از عشقت حمایت کنی ،اما وقتی توهم به دنبال آرمین وبه بهانه ادامه تحصیل اونو اینجا رها کردی ورفتی اون تصمیم گرفت آتش عشق تو رو تو دلش خاموش کنه و برای همیشه از اینجا بره

- من رفتم چون دیگه هدفی اینجا نداشتم بهار تصمیمم خودشو گرفته بود ومیخواست پیش پدرش برگرده

-اون تصمیمشو وقتی گرفت که تو داشتی مقدمات سفرتو میچیدی .

-پس چرا دوباره برگشت ؟!......برگشت چون آرمین ازش خواسته بود

- آرمین به خاطر قولی که به بهراد داده بود ازبهار خواسته بود برگرده اما اون به خاطر آرمین نبود که برگشت، بلکه به خاطر تو بود

با هیجان پرسید

-تو اینها رو از کجا فهمیدی

-فهمیدن من چه فایده داره وقتی بهار کسی که تو وآرمین به خاطرش منو فدا کردین داره با پرواز ساعت 12امروز برای همیشه از ایران میره

بهت زده خیره اش شد وآرام زمزمه کرد

-بهار میخواد برگرده !

-آره اون برمیگرده چون دیگه اینجا دلخوشی نداره ،اون برمیگرده ویه عمر حسرت وپشیونی دوباره رو تو قلب تو میزاره ،چرا ! چون عشق اول چنان تو وجود آدم ریشه داره که حتی با مرگم خشکیده نمیشه

نگاهی به ساعتش انداخت واز جا برخاست وادامه داد

-بهار اگه آرمین وانتخاب کرد نه به خاطر علاقه اش به اون بود بلکه به خاطر حفظ کردن خانواده ای بود که با همه عشق ومحبتشون اونو فقط به خاطر خودش میخواستن

کیفش را از روی نیمکت برداشت ونفسش را همراه با سوز آه بیرون فرستاد واضافه کرد

-من دیگه باید برم ؛دیگه چیزی به وقت نوبت محضرمون نموده

هنوز قدمی برنداشته بود که آرتین گفت :

-اگه واقعا بهار منو دوست داره پس چرا تو میخوای از آرمین جدا بشی ؟


romangram.com | @romangram_com