#مهمان_زندگی_پارت_488

-قبرستون.......

ازلحن سریع گفتارش آرتین جا خورد وبا تردید وتعجب پرسید :

-کجا !

متوجه سوءتفاهم بوجود آمده شد وبا لحن خسته ای گفت :

-میرم سر خاک پدرم ،اگه ایرادی نداره اونجا منتظرتم

لبخندی روی لبش نشست :

- چه ایرادی !......سه سوته اونجام، راستش خودمم باید درمورد یه مساله مهم باهات حرف بزنم

-باشه ،میبینمت

گوشی را در کیفش انداخت وبا تنی خسته سوار آژانسی که به انتظارش ایستاده بود ؛ شد . حرفهای التماس آمیز مادر و چهره به اشک نشسته ساغر درتمام طول راه تا گورستان سوهان روحش بود

به سرمزار پدرش رفت وساعتی با او خلوت کرد مادرش با گریه گفته بود

-((پدرت یه عمربا عزت زندگی کرد و هرگز پایش به همچین جاهایی باز نشد تو چطور می تونی اینهمه بی ملاحظه با لجبازی تن اونو توی گور بلرزونی ))

واو آمده بود بابت لرزاند تن پدرش درگور از او معذرت بخواهد میدانست که پدرش اینقدر مهربان وبا محبت است که اورا بازهم مثل همیشه درک میکند ومیبخشد

ساعتی بعد روی نیمکتی زهواردررفته در کنار درب ورودی گورستان ،درکنار آرتین نشسته بود حتی برایش ذره ای هم مهم نبود که آرتین با چه سرعتی در این مدت کم خودش را به آنجا رسانده است .

آرتین مثل همیشه مهربان نگاهش کرد وگرم وملایم گفت :

-حتما چیز مهمیه که منواین وقت صبح احضار کردی !

در حالی که نگاه خسته اش به نقطه ای مبهم میان هزاران گورسرد وخاموش خیره بود ، آهسته گفت :

-آره اونقدر مهمه که سرنوشت من به خاطرش به بازی گرفته شده

آرتین به طرفش متمایل شد ومتعجب پرسید :

-توی فکرت چی میگذره که اینجوری پریشون حالت کرده ؟

هنوز نگاهش به دور دست بود . در اینهمه خاموشی وخفقان به دنبال چه میگشت خودش هم نمی دانست ، نفسش را عمیق وکشدار بیرون فرستاد وآرام زمزمه کرد:

-آرمین به خاطر تو وعشقت به بهار منو نادیده گرفت وبازیچه دست خودش کرد

پوزخندی روی چهره بی روحش نشست وادامه داد

- اون تمام مدتی که داشت نقشه رهایی تواز دست تصمیمم احمقانه خانواده هامون و میکشید حتی یه بارم به من و آینده ای که بعد از جدایی خواهم داشت فکر نکرد .

آرتین با چشمانی ناباوری به او خیره شد وحیران گفت :

-من متوجه منظورت نمیشم سایه !

نگاه بی احساسش را از گورهای سرد وساکت به پیرزنی که همچو او در این صبح دلپذیر کوله بار غصه اش را به روی یکی از سنگهای سرد وخاموش گسترده بود تا کمی آرام شود؛ انداخت

-آرمین از علاقه تو به بهار خبر داشت ،اون برا اینکه منو از سر راه زندگی تو برداره باهام ازدواج کرد اما تو در عوض اینهمه خوبی چکار کردی!......

نگاهش خیره به زنی خسته ازظلم روزگار ،برای مرهمی بر دل سوخته اش بیقرار اشک میریخت .ازاین دنیای بیرحم عقش گرفته بود ،هر کس به طریقی درگیر بود ،درگیر زخمی از جفای سرنوشت ........ آهی عمیق برای کم کردن سنگینی بار غصه اش کشید

-کینه ای از آرمین به دل گرفتی که زبانه خشم اون فقط دامن منو گرفت. توبا آرمین هیچ فرقی نداشتی ،درست مثل اون فقط منو آماج کینه ونفرت درونی خودت کردی،تو میخواستی انتقام عشقیو که آرمین ازت گرفته رو بگیری وبرات من وسرنوشتم اصلا مهم نبود ......

تحت تاثیرلحن حزن انگیز کلامش با هیجان گفت :

romangram.com | @romangram_com