#مهمان_زندگی_پارت_487


وقتی اون شب بهت گفتم می خوام تا ابد کنارم بمونی ؛باور کن، دروغ نگفتم و اون حرفو با همه صداقتم بعد از ساعتها درد ودل کردن با بهراد به تو زدم چون می خواستم زندگیمو از نو در کنارت بسازم وهمه غصه هامو با عشق تو فراموش کنم

از جا برخاست وپشت پنجره اتاقش خیره به تخت وسط حیاط ایستاد،خاطر آن روز گرم اوراهم آزارمیداد ،همان روزی که با غروری سربه افلاک کشیده به سایه پیشنهاد یک زندگی توافقی چند ماهه را داده بود ،حالت پریشان ورنگ پریده سایه در آن لحظه هنوزهم در ذهنش زنده وجاری بود، لبهایی که از اینهمه سنگدلی مرد رویاهایش لرزش گرفته بودند اما در زیر قصاوت فشار غرور آرام گرفتند . چقدرحال آن روزهای تلخ سایه را درک میکرد ؛گذشتن از مرد رویاهایش تنها به خاطر سرافرازی غرورش ،.......در این پیکار نابرابر امروز سایه برنده میدان بود ،او توانسته بود این حریف قدر وناهماهنگ را ضربه فنی کند وبه خاک بکشد اما چه سود که خودش هم از این پیروزی لذت نمیبرد

به طرفش برگشت مستقیم وگیرا ،مثل همیشه لحن کلامش ابهت داشت

- دیگه نمی خوام تورو با زور واجبار مال خودم کنم ؛می دونم که اونقدر دوستت دارم که همه عمر حسرت از دست دادنت و می خورم اما دیگه نمی خوام با غرور بی جای خودم به جای توهم تصمیم بگیرم و یک عمر اسیر ودربندت کنم

برگه ای از جیبش بیرون آورد وبه طرفش گرفت ،دست لرزان سایه به طرف برگه تاشده در دستش رفت لحظه ای مردد گرفتنش بود ،آرمین برگه را لای دستش نهاد وادامه داد

-همه کارهای دادگاه برای طلاق توافقی انجام شده اینم حکم جدایمونه !

حکم جدایی مثل تیر در قلبش نشست ومثل پتک برفرق سرش فرود آمد

-فردا ساعت ده نوبت محضر گرفتم ،همون جور که مصلحتی با هم ازدواج کردیم مصلحتی هم از هم جدا میشیم .

دوباره نگاهش کرد خیره اما این نگاه التهاب و گرمی نگاه همیشگی را نداشت ، رنگ باخته بود حتی نگاهش هم بوی جدایی ورفتن برای همیشه را میداد

-من امروزاینجام تا بابت همه اشکهایی که در این زندگی چند ماهه به خاطر من ریختی ازت معذرت بخوام،اون چند ماه اگر برای تو یه کابوس وحشتناک بود برای من دنیایی آسایش و خوشبختی بود،خوشبختی که برای همه روزهای باقی مانده زندگیم کافیه و تنها به یاد همون لحظه ها تا آخرعمرم نفس میکشم

نفس عمیقی کشید و با غصه نگاهی دیگر به سایه که درهم فرورفته سرش را به زیر انداخته بود وآرام اشک می ریخت انداخت

-می خوام باور کنی که تو تنها زنی بودی که برای اولین بار قلب ساکت وسردمو به لرزش انداخت ومن در کنارت بعد از سالها به همون آرامشی که همیشه آرزوشو داشتم ؛ رسیدم

هنوز سرش پایین بود ودر افکار خودش سیر می کرد. آرمین او را دوست داشت این را باهمه صداقتش به او گفته بود

سرش را بلند کرد چیزی بگوید اما اثری از آرمین نبود باهمان آرامشی که آمده بود حالاهم برای همیشه رفته بود .

نگاهی به برگه در دستش انداخت .گواهی عدم سازش !.........عدم سازش با مردی که همه وجودش بود اما هرگز درکنارش نبود .......مردی که میخواست اما نمیتوانست لذت با او بودن را در کنارش حس کند ،مردی که با قصاوت تمام برای دل دیگری او را بازیچه خود قرار داده بود ،بازیچه افکارش ،بازیچه رهایی دیگری از بند اسارت خودخواهی خانواده اش!

این برگه ثابت میکرد آن مرد که ماهها عاشقش بوده ودرکنارش نفس میکشیده؛ همسرش بوده !.....همراهش !......شریک دردها وخستگی هایش !...یک عمر همدلی وهمراهی ........اما از این مرد چه نصیبش شده بود ؟.....تنها دردو نفرت !.......قصاوت وخودرایی !........ این چه همدلی وهمزبانی بود ! ..... چه شراکتی.......

برگه در دستانش مچاله شد ،این گواهی حکم نیستیش بود ،حکم مرگ تدریجی وذره ذره آب شدن روزبه روزش ......

غمگین و افسرده پشت پنجره اتاقش ایستاد.حرفهای آرمین مثل آبی بر آتش خشم درونش بود ،دیگر مثل گذشته از او

دلگیروعصبی نبود اما نمی توانست به راحتی از گناه بزرگی که او و خانواده اش در حقش کرده بودند بگذرد . از بازیچه شدن ونادیده انگاشتنش، از این جبر روزگار ،از همه اینها نمی توانست به راحتی بگذرد

عشق آرمین را باور داشت، صداقت کلامش را قبول کرده بود، اما کنار آمدن با خودش راحت نبود

با صدای آلارم اس ام اس گوشی همراهش از عالم افکار خود بیرون پرید ،گوشی را از روی عسلی کنار تختش برداشت ونگاهی به صفحه اش انداخت

گوشی دردستش خشکید ، همه افکار بهم ریخته ذهنش ،مبهوت یک جمله بود . چرا آمده بود که حالا میخواست با این سرعت برود، کجای کار را اشتباه کرده بود ..............

سریع شماره اش را گرفت ومنتظر وصل تماس شد

****

.گوشی را از کیفش بیرون آورد وشماره آرتین را گرفت .پس از چند بوق صدای خواب الود آرتین در گوشی پیچید

-بله جانم !

-میخوام ببینمت ؛.....همین حالا !

خواب از سرش پرید وبا لحن سرخوشی گفت :

-امربفرما کجا ؟


romangram.com | @romangram_com