#مهمان_زندگی_پارت_486

وقتی به تو فکر می کردم دوران زیبای نوجوانیمو به خاطر میاوردم همون روزها که تورو جلو دوچرخه ام می ذاشتم وبا بچه های محله مسابقه می دادم وتو در حالی که با موههای بلندی که به دست باد داده بودی به صورتم شلاق می زدی ،با هیجان وکودکانه فریاد می کشیدی تندتر،آرمین تندتربرو تا ما برنده بشیم

لبخند زیبا وپر از شیطنت کودکیت هنوزنقش زنده ذهنم بود. رابطه تو همیشه با من صمیمی تر از آرتین بود ؛آرتین همیشه با رفتارش اشکتو در می اورد و اذیتت می کرد تو هم برای تلافی کتابهاشو پاره می کردی همیشه جنگ وجدل بین تو وآرتین باعث شادی وخنده بزرگترها بود امامن از اینکه دیگران تو رو سهم آرتین می دونستند توی عالم بچگیم همیشه حسرت و حسادت داشتم

وقتی به اون زمان فکر می کردم به این نتیجه میرسیدم که نمی تونم تورو فدای خواسته خانوادم کنم نمی خواستم تو در کنارم آسیب ببینی با همین هدف که باید تو رو از این ازدواج منصرف کنم پاتوی خونتون گذاشتم اگه تو منو رد می کردی با ذهنیتی که پدرم از علاقه من به تو داشت ، دیگه به این ازدواج مسخره اصرار نمی کرد ومشکل آرتین خود به خود حل میشد

اما تو روبروم ایستادی وبا گستاخی تمام منو به مبارزه دعوت کردی دیگه اون دختر بچه ظریف ومعصوم سالهای نوجوانی من نبودی که هنوز مالک ذهنم بود . توخیلی از اون فاصله گرفته بودی و به من فهموندی که تو هم یکی هستی مثل بقیه ،وقتی اونشب با غرور بهم گفتی :

-حتی یه لحظه هم مردی مثل منو تحمل نمی کنی

درواقع منو بعد از سالها دعوت به مبارزه کردی ،مبارزه ای که هیچ زنی ولایقش نمی دونستم .همون شب مصمم شدم بهت ثابت کنم حتی لحظه هم بدون من نمی تونی زندگی کنی

هر دو تلاش میکردیم با سرنوشتی که ما رو بهم گره زده مبارزه کنیم غافل از اینکه این خواست خدا بود که حتی تو با اون لجبازی وغرور سر به فلک کشیده نتونی مقابل خانواده ات بیاستی و سر راه زندگی من قرار بگیری. ما طبق یک قرارداد احمقانه با هم کنار اومدیم وچقدر هر دومون اون روز توی کافی شاپ برسراین قرار قاطع وجدی رفتار میکردیم .ومن اون روزها فقط وفقط به خودم فکر میکردم نه به دختری که سرنوشتشو بدستم داده بود

وقتی با چهره به اشک نشسته بهم بله گفتی ورسما زنم شدی برای یک لحظه دلم به حالت سوخت تو می تونستی زندگی وسرنوشت بهتری داشته باشی اما حالا مجبور بودی در راهی قدم برداری که همسفرت مردی انباشته از کینه ونفرت بود

اقرار می کنم توی همون روزهای اول مجذوب رفتارت شدم وقتی باهام بحث می کردی ودست آخر از روی اجبار حرفمو قبول می کردی اصلا احساس برتری نداشتم ،چرا که میدونستم کوهی از اجبار سد راهته .

هر وقت در برابر لجبازیهای بچگانه ات کم می اوردم وساکت میشدم حس خوشایندی به همه وجودم تزریق میشد چرا که از بحث با تو لذت می بردم وثانیه ای درد درونمو فراموش میکردم .تو فصل تازه ای از زندگیم بودی ؛مهمون ناخوده ای که همه زندگیمو متحول کرده بودی و من واقعا بعضی وقتا در برابرت کم می اوردم

کم کم معترف شدم که حق تو این زندگی سرد با زجر هر روز نیست .همه رفتار های سرد وخشنم فقط به این خاطر بود که نمی خواستم بهم علاقمند بشی غافل از اینکه خودم بیشتر از هرکسی تشنه محبت وهمدلی هستم .

خیلی زود متوجه شدم تو برام با همه فرق داری ؛به تو حس مالکیتی داشتم که با نزدیک شدن هر مردی به تو وجودم و پر از ترس ووحشت می کرد

تو با اونهمه جذبه ومحبوبیت ، در آن شرایط بدروحی با همه تلخی های من کنار اومدی و تحمل کردی

حتی لحظه ای هم فکر خیانت به من به ذهنت خطور نکرد تو با همه دختران عالم فرق داشتی واین فرق داشت منوبه مرزدیونگی می رسوند .من سالها ریاضت کشیده بودم که اسیر احساساتم نشم وتو یک شبه همه رو با نگاه افسونگرت به باد دادی ؛تو با وقار ومتانت ذاتی ات به من درس زندگی آموختی،درس دوست داشتن ، بهم ثابت کردی که همه آدمها نمی تونن مثل هم باشن.آدمها تقسیم شدن به خوب وبد وبدتر ،وتو از دسته بد وبدتر نبودی ،تو فرشته ای بودی که از آسمون خدا احظارشده بود فقط برای هدایت من ......

هر بارکه زیر فشار احساساتم بهت نزدیک می شدم ومی خواستم اقرار کنم چقدر درگیر و وابسته نگاهتم بی اختیار چهره زشت وپلید نگار جلو صورتم ظاهر میشدو وجودمو پر از خشم ونفرت می کرد

وقتی برای اولین بارتورو کنار نیما دیدم به مرز جنون رسیدم ،تو فقط مال من بودی وبه من تعلق داشتی واین حس تعلق آرامش شبهای سختم بود

هروقت تو کنار آرتین یاهر مرد دیگه ای بودی آتش خشم وجودمو میسوخت. تحمل از دست دادن تو رو نداشتم وقادر هم نبودم تو رو مال خود کنم واین حس در برابر اون نگاه معجزه گرت بیچاره ام میکرد

نمی تونستم به عشقم به تو اعتراف کنم،به احساس تو نسبت به خودم مطمئن نبودم ، هنوز تکلیفم با خودم و زندگیم مشخص نبود ، واقعیت تلخ دلیل وجود تو در کنارم کابوس هرشب زندگیم شده بود می دونستم روزی که بفهمی تو رو به خاطر چی انتخاب کردم ازم متنفر میشی ودیگه نمیخوای یه لحظه کنارم بمونی ، این رازی بود که منو از گفتنش به وحشت می انداخت ،اینکه نتونی درکم کنی و بخوای به خاطر این ظلمی که در حقت کردم ترکم کنی ، این بزرگترین عذاب هر روزه من بود، تاوان اشتباهم ،اشتباهی که اگر در حق تو ظالمانه بود برای من غیر قابل جبران

آهی از سرحسرت کشید وادامه داد

به بهراد قول داده بودم همیشه مراقب بهار باشم و اجازه ندم به آمریکا برگرده اما بهار خیلی وقت بود که در کنار پدرش توی امریکا زندگی می کرد و این باعث نگرانیم بود. باید قبل از هرکاری اول خیالمواز بابت بهار راحت می کردم وبعد به زندگی خودم سروسامون میدادم

چندین بار با بهار حرف زدم وقانعش کردم که پدربزرگش اینجا بیشتر از هرکسی بهش احتیاج داره

بهار نگران وضعیت شغلیش توی ایران بود که پس از کلی بحث وگفتگو با رئیس دانشگاه قرار شده توی دانشگاه خودمون مشغول به کار بشه .هدفم این بود که بعد از مشغول شدن بهاربه واسطه تو حواسشو به آرتین معطوف کنم

اون روز صبح که کابوس خوشبختم شد . اتفاقی سرساختمان پیش اومده بود که مجبور شدم سریع خودمو به اونجا برسونم ،احمال وبی دقتی یکی از مهندسین باعث خشم سرکارگر شده بود ویه دعوای حسابی به راه انداخته بودن .حل وفصل کردن این مشکل کلی از وقتمو گرفت .بهاردو روز پیش به ایران برگشته بود و اصرار داشت با تو سریعتر آشنا بشه ،دیدن بهار وآشنا کردنت با اون برام بهترین سوپرایز توی صبح زیبای اولین روز زندگی مشترکمون بود

وقتی اون روز زنگ زدی بهار کنارم بود ؛ می خواستم اونو بیارم خونه وغافل گیرت کنم ترجیح دادم بگم گرفتارم. تو رو می شناختم ومی دونستم چقدر مهربونی ودیدن بهارخیلی خوشحالت میکنه

می خواستم شمارو باهم آشنا کنم تا دوستای خوبی برای هم باشید .این هم برای روحیه بهار خوب بود وهم تو همیشه تنها .اما یک صدمم به ذهنم خطور نمی کرد که تواز حرفهای روز اول من توی ذهنت دوست دختری خیالی ساختی که از قضا خیلی هم شبیه بهاره

توی راه اومدن به خونه بودیم که دکترمنظم (رئیس دانشگاه)تماس گرفت وگفت می خواد حضورا با بهار صحبت کنه بهمین دلیل قبل از اومدن به خونه یه سر رفتیم دانشگاه که ای کاش هرگز نمی رفتم

نگاهش کرد . عمیق وگیرا انگار میخواست واژه واژه حرفهایش را با سرم نگاه در وجود سایه تزریق کند .

سایه ساکت وخاموش در خود فرو رفته بود باور همه حرفهای آرمین برایش سخت بود. بازیچه شدنش تنها وتنها به خاطر زندگی یک برادر، هر روز که میگذشت این کلاف سر درگم زندگی بیشتر وبیشتر حیران وسرگردانش میکرد ،مات شده بود در صفحه شطرنج زندگی آرمین .....

آرمین نفسی عمیق کشید ودوباره گفت :

-همه زیر وبم زندگی من همینها بود که شنیدی بهاربرا من همیشه عزیز ومحترم بوده وهست ،او یاد وخاطره بهراد وهمیشه تو دلم زنده می کنه ، حمایت اون تنها کاریه که میتونم برای جبران اشتباهی که در حق بهراد کردمو ،انجام بدم .اما هیچ وقت اونو برای دل خودم نخواستم ،نه برا اینکه نمی خواستم کنارم آسیب ببینه ویا اینکه آرتین بهش علاقه داشته ؛ فقط به این خاطر که هرگزدر کنارش اون احساسی و که با تو داشتمو، نداشتم

romangram.com | @romangram_com