#مهمان_زندگی_پارت_485


-بله اینجا شرکت توهه ؛اما فکر نمی کنی اگه تویی که رئیس اینجایی توی این ساعت با این وضعیت اسفناک بیای سرکار ، کارمندان زیر دستتم سوءاستفاده می کنن

بعد هم برای اینکه بحث وتموم کنم طرحی بدستش دادم وگفتم :

-خیلی وقته منتظرتم ؛این طرحو تا ظهر تموم کن وتحویل اتاق مهندسین بده

اونم طرح و گرفت وبی هیچ حرفی اتاق و ترک کرد باید هرطور بود خیالش و از بابت خودم راحت می کردم اما اگه منم از سر راهش کنار می رفتم بازیه مشکل دیگه داست واونم تو بودی که پدرم تحت هیچ شرایطی با این یکی کنار نمی اومد

موقتا نامه استعفامو توی کشو میز انداختم و از اتاق خارج شدم ؛تمام روزو راه رفتمو فکر کردم ، باید هم خودمو وهم تو رو از زندگی آرتین دور میکردم ،نمیخواستم آرتینم مثل بهراد دلشکسته بشه خصوصا اینکه باید به قولی که بهراد درمورد بهارم داده بودم عمل میکردم .همه این فکرها به ذهنم فشار می اوردن و من نمی دونستم راه درست چیه ،سردرگم وعصبی ......

پس از کلی فکر کردن بالاخره تصمیم خودمو گرفتم باید با تو کنار می اومدم ،کنار اومدن با تو برام خیلی راحتر از بحث وجدل با پدر مادرم بود

آهی کشید و سکوت مطلق حکمفرما شد .لحظه ای بانگاهی پراز ندامت به سایه خیره شد .از سنگینی نگاهش بی اختیار سر سایه به طرفش چرخید ، نگاهشان درهم گره خورد .دلش میخواست فریاد میکشید :

-کنار اومدن با من ، چه راحت وچه آسون بود !.... به راحتی حراج گذاشتن همه زندگیم !.... پرپر شدن کاخ امیال و آرزوهام !.ولگدمال شدن همه احساسات بکرودست نخورده جوونیم !.....

تن صدای آرام آرمین او را از دنیای خیالاتش بیرون کشید

-تو وآرتین هردوتون اشتباه میکردین ،من به خاطر شرکت وپروژه در دستم نبود که مجبور به انتخاب تو شدم

راه نفسش سخت شده بود ودم وبازدم پی درپی کلافه اش میکرد .این واقعیت تلخ چه سنگین وکمرشکن قامتش را خم کرده بود

-من فقط به خاطر آرتین وارد بازی خطرناکی شدم که اصلا از عاقبت کارش خبر نداشتم

ازلای دندانهای کلیدشده اش تنها آرام پرسید :

-به چه قیمتی ؟

شرمزده نگاهش را از او گرفت وبه زیر انداخت خودش هم باور داشت که اینهمه قصاوت وسنگدلی حق این دختر نبوده

ازسر حرص لبش را به دندان گزید وبا لحنی که از خشم درون لرزش گرفته بود نالید

-به قیمت نابودی زندگی من !

سرش را چند باربه نشانه تاسف تکان داد وبغض الود اضافه کرد

-برای فرار از یه بحث وجدل غیر منطقی چه بهای کمی و پرداخت کردی !

با صدای خفه ای گفت :

-به قیمت زندگی آرتین ودور کردن تو از سر راه خوشبختیش

آرام وبا صدایی خش گرفته نجوا کرد

-گناه من این وسط چی بود ؟

با حرص موهای روی پیشانی خود را عقب زد وگفت :

-آره درسته! من اون روز حتی یه لحظه هم به تو و آسیبی که توی این بازی خواهی خورد فکر نکردم

آهی کشید وادامه داد

همون روز به پدرم گفتم باازدواج با تو موافقم وقرار خواستگاری رو بذاره انگار دنیا رو یه جا بهش دادن . من دلیل خوشحالیشو میدونستم ! من راضی شده بودم به جای استعفااز شرکت پیشنهاد خودخواهانشونو قبول کنم وبا ازدواج ما پیوند گسسته شده دوستی که خودش با نهایت غرور نابودش کرده بود از سر گرفته میشد ومن این شادی و نهایت خودخواهی او میدونستم

روزی که قرار خواستگاری گذاشته شد تازه متوجه شدم پا تو چه راهی گذاشتم مادرم با هیجان ووسواس ساعت خواستگاری و بهم گوشزد می کرد اما من فقط توی افکار خودم غوطه ور بودم

من از هر موجودی که اسم زن و یدک می کشید متنفربودم حالا میخواست اون دختر موطلایی با چشمهای زیبای چمنی دوران کودکیم بوده باشه یا هر زن دیگه ای . من تو رو خوب به یاد داشتم اون چهره معصوم ودوست داشتنی یک لحظه از ذهنم خارج نمی شد ودر عمق وجودم نمی خواستم تو آلوده کینه ونفرت درونم بشی


romangram.com | @romangram_com