#مهمان_زندگی_پارت_484
با لحن ناراحتی جواب داد
-اما این قراریه که پدرت گذاشته و هیچ جوریم زیر حرفش نمی زنه اینو بارها خودشم به آرتین گفته
اون روزمن دیگه حرفی نزدم غافل از اینکه همون یه پیشنهاد باعث جرقه،فکری تازه توی ذهن مادرم بود
بعد از اون روز مادرم دیگه حرفی از ازدواج من بمیون نیاورد ومن خوشحال بودم که بالاخره راضی شده دست از سرم برداره وبه جای من به فکر آرتین باشه اما این فقط یک خیال باطل بود چرا که یه شب ذوق زده گفت :
-در مورد سایه تحقیق کردم ومتوجه شدم اون خیلی باوقار وسنگینه وبرای توهم از بهارخیلی مناسب تره با حیرت نگاهش کردم وگفتم :
-سایه کیه ؟.........اینو دیگه از کجا پیدا کردی !
با لبخند شادی گفت :
-سایه !دختر حاج علی ،اونو فراموش کردی
خشمگین داد زدم :
-مامان من ازتون خواهش کردم آرتین و فدای خواسته خودتون نکنید نه اینکه اون دخترو برای خودم لقمه بگیرید
مادر از لحن تندم ناراحت شد ورنجیده خاطر گفت :
-شما هردوتون احمقید چون سایه اینقدر متین وزیباست که هرکسی توی همون نگاه اول عاشقش میشه
با تمسخرگفتم:
-پس بهتره اونو بذاریم برای همونهایی که عاشقش هستند
دلخور وعصبی گفت :
-یعنی این حرف آخرته
-اگه دست از سرم برداری ،آره!
-باشه منم حرفی ندارم
فکر می کردم اون قانع شده ودست از سرم برداشته اما این تازه اول کار بود چرا که مامان اینبار عزمشو جزم کرده بود که حتما منو داماد کنه واصلنم قصد عقب نشینی نداشت اینو وقتی متوجه شدم که پدرمو برعیله من شوراند و پدر با یک نگاه سرد وعتاب انگیز گفت:
- یا از شرکت استعفا می دی یا طی یه هفته برای زندگی آینده ات تصمیم می گیری
از این حرف پدر به شدت بهت زده شدم پدر تا به اون روزهرگز با من با لحن تندی حرف نزده بود و همیشه از بابت پیشرفت وترقی شرکت تشکر وقدردان من بود وحالا مادر اونقدر روش تاثیر گذاشته بود که حاضر شده بودبه خاطر مادر منو از شرکت خودش اخراج کنه
برام سخت بود بین شرکت وتجرد یکی و انتخاب کنم این شرکت تنها جایی بود که منو به آرامش می رسوند پس برام دل کندن ازش آخر عذاب بود واز طرف دیگه قسم خورده بودم خودمودرگیر زندگی با هیچ زنی نکنم. نهایتا چه ازدواج می کردم وچه از شرکت استعفا می دادم در هردو حالت من آرامشمو از دست می دادم پس تصمیم درست و گرفتم و قبل از موعد یک هفته ای پدرم استعفای خودمو نوشتم و روی میز کارم گذاشتم
پشت پنجره ایستادم وبرای آخرین بار با نگاهی پرحسرت محوطه داخلی شرکتو دور زدم برای این محل برنامه ها داشتم ؛که پدر همه را فدای خودرایی خودش کرده بود
در همین لحظه آرتین وارد محوطه شد ساعت از یازده گذشته بود واین وقت اومدن به سرکار خلاف مقررات شرکت بود سریع گوشی وبرداشتم واز امیری خواستم آرتینو به اتاقم بفرسته ،طولی نکشید که آرتین خواب آلود وژولیده مقابلم قرار گرفت وبا لحنی کنایه آمیز گفت :
-کاری داشتید جناب رئیس!
بی اعتنا از کنایه اش گذشتم وگفتم :
-این چه وقت سرکار اومدنه؛یه نگاه به ساعتت بنداز!
انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت وپر از خشم گفت :
-درسته که توتا به امروز همه چیزهای با ارزشی رو که میخواستمو به راحتی ازم گرفتی اما هرگز فراموش نکن که اینجا شرکت منم هست ومنم به اندازه تو،توی این شرکت سهم دارم ،پس بهت این اجازه رو نمی دم توی شرکت خودم بهم دستور بدی ومنو زیر دست خودت بدونی
احتمالا شب قبل آخرین اولتیماتوم پدرمو درمورد اینکه بین تو وبهار یکی و انتخاب کنم و شنیده بود ودوباره به خاطر بهار بهم ریخته وعصبی بود اونوکاملا درک می کردم واصلا قصد اذیت کردنش و نداشتم بهمین دلیل با ملایمت گفتم:
romangram.com | @romangram_com