#مهمان_زندگی_پارت_483
من همه تلاشمو برای نا امید کردن بهار ازخودم کردمووحالا دیگه همه چیز بستگی به خود آرتین داشت که محبتشو به بهار ثابت کنه .
برای پیدا کردن سیاوش چند نفرو اجیر کرده بودم که توی همون روزها بهم خبر دادن رد سیاوشو از طریق خانوادش گرفتن وفهمیدن که اون دو سگ کثیف به فرانسه رفتن ؛منم که درسمو به خاطر مرگ بهراداینجا رها کرده بودم به بهانه ادامه تحصیل خانواده ام و راضی کردم و مقدمات سفرم وبه فرانسه مهیا شد و به این ترتیب هم به آرتین این فرصتو دادم که بدون وجود من خودشو به بهار نزدیک کنه و هم اینکه برای پیدا کردن سیاوش ورسیدن به اون آرامشی که خودمو ازش محروم کرده بودم راهی فرانسه شدم
چهار سال زندگی در فرانسه منو بیشتر از قبل درهم فرو رفته وعصبی کرد بود اوایل ورودم همه فکر وتلاشم پیدا کردن نگار وسیاوش بود اما هر چه بیشتر می گشتم کمتر از اونها نشونه ای پیدا می کردم وجب به وجب خاک فرانسه رو گشتموهرجا رو که فکر میکردم رفتم اما هیچ کس خبری از اونها نداشت فکر انتقام تنها چیزی بود که توی اون شهرسردو یخ زده وجودموگرم می کرد اما کم کم و به مرورکه از پیدا کردنشون نا امید شدم خودمو با درس ودانشگاه مشغول کردم اما لحظه ای هم از فکر انتقام توی اون روزها به آرامش نرسیدم
دخترهای غربی خیلی زود جذبم می شدند اما من از همه زنها بدم می اومد واونها رو مقصر واقعی مرگ بهراد می دونستم .هر چه بیشتر با فرهنگ غرب آشنا میشدم تنفرم از آدمهای اطرافم بیشتر میشد وقتی می دیدم دخترها مثل لباس تنشون دوست پسرهاشونو عوض می کردن وپسرها توی رابطه حتی به خواهر خودشونم رحم نمیکنن از همه فاصله می گرفتم .
آرتین که پیشم اومد تا حدودی منواز تنهایی وعزلت خودم بیرون آورد او تنها کسی بود که توی اون شهر غریب بهاش بیرون می رفتم وتنهایمو قسمت می کردم در بین حرفهاش شنیده بودم بهارتصمیم گرفته برای ادامه تحصیل پیش پدرش به آمریکا برگرده واین تنها حرفی بود که آرتین توی اون دوسال در مورد بهار به من زد و منم هرگز چیز دیگه ای ازش نپرسیدم
آرتین برعکس من خیلی زود با اطرافیانش رابطه برقرار کرد وحتی توی اون دوسالی که با من زندگی می کرد باچند دختر از ملیتهای مختلف دوست شد . نمی تونستم رفتار سبک سرانشو تحمل کنم و به بهش اجازه بدم با یه دختر دوست بشه. من به بهراد قول داده بودم از بهار مراقبت ونگهداری کنم واونو همیشه مثل خواهر خودم بدونم خصوصا اینکه آرتینو تنها کسی می دیدم که ,واقعا لایق بهارباشه چون کسی بود که بهارو واقعا دوست داشت واگه می خواست می تونست بهارو خوشبخت کنه شاید به این خاطر بود که آرتین تنها مردی بود که بهش اعتماد داشتم ومی تونستم خیالمو از بابت بهار برای همیشه راحت کنم
به همین دلیل محکم وجدی باهاش برخورد کردم وبا قاطعیت بهش گوشزد کردم اگه می خواد کنار من زندگی کنه باید دست از رفتارهای احمقانه اش برداره واونم قبول کرد وتا روزی که باهام زندگی می کرد دیگه هیچ دختری رو به خونه نیاورد
یک ترم به فارغ التحصلیم مونده بود که آدرسی از نگار توی شهرمولوز سرمرز سوئیس گیر اوردم همون روز سریع خودمو به اونجا رسوندم ، توی یه بار با وضعیتی اسفناک کار می کرد با همه تنفرم به ملاقاتش رفتم حتی به اینکه با دستهای خودم خفه اش کنم هم فکر کرده بودم اما وقتی روبروم ایستاد هردو جا خوردیم ،تصورنمیکرد توی این شهر دور افتاد وپرت پیداش کنم ،منم تعجب کرده بودم این دختری کهبا چهره ای وقیح روبروم ایستاده بود اصلا اون نگاریی که می شناختم نبود ؛ شاید خدا سزای مظلومیت بهراد رو به بدترین شکل ازش گرفته بود
وقتی به پام افتاد و التماسم کرد ببخشمش تازه به عمق بدبختیش پی بردم ؛سیاوش اونو توی یه کشور غریب تک وتنها رها کرده بود وبا یه دختر ایتالیایی همخونه شده بود .البته از کسی که به بهترین دوست خودش خیانت کرده بود انتظار دیگری هم نمی رفت ؛نگار بهم التماس می کرد ومی گفت :
-گول سیاوش وحرفهای رویایی وقشنگشو خورده
وقتی دید با چندش بهش خیره شدم وحتی ارزش بخشیدنم نداره با گریه گفت :
-مگه نه اینکه قسم خورده بودی منو با دستهای خودت خفه کنی بیا من روبروت ایستادم بیا ومنو از این زندگی سرتا سر نکبت وبدبختی خلاص کن
با همه نفرتم بهش خندیدمو و گفتم :
- من هرگز دستمو به خون هرزه ای مثل تو آلوده نمی کنم ؛ توحتی لیاقت مردنم نداری؛ تو باید توی همین خراب شده روزی صد بار بمیری ودوباره زنده بشی واز روز بعد دوباره مردن وتوی تک تک ثانیه های روزت از سر بگیری تا تاوان دردی وکه تو دل بهراد گذاشتی وبدی
دیدن نگار توی اون وضعیت منو تاچند روز افسرده کرده بود نگار دختری که بهراد خودشو به خاطرش از بین برده بود تبدیل شده بود به یه فاحشه کثیف که خودشم از زنده بودن خودش بیزار بود
با آدرسی که از نگارگرفتم خیلی زود سیاوش و پیدا کردم وضعیت اونم دست کمی ازنگار نداشت اونو به خاطر یک درگیری احمقانه توی یکی از قمارخانه ها یه شهروند فرانسوی و کشته بود ومنتظر رای دادگاه توی زندان بسر میبرد
با وکیلش صحبت کردم هیچ راهی برای خلاصی نداشت سیاوش محکوم به حبس ابد بود و من این و حقش می دونستم چرا که کسی که با هوسرانی بچگانه اش مسبب مرگ صمیمی ترین دوست خودش بشه لیاقتش همون مرگ تدریجی توی سلولهای سردوسخت یک کشور غربیه است نگار وسیاوش هر دو تاوان خیانتی وکه در حق بهراد کرده بودن و به بدترین شکل داده بودن اما این اصلا باعث آرامشم نمیشد
هر دوی اونها محکوم به مرگی با زجر هر روزه بودند واین سخت تراز اون انتقامی بود که من می تونستم ازشون بگیرم .
درسم که تمام شد نتونستم بیشتر توی اون شهر سردو یخ زده که بوی کثافت وخیانت می داد بمونم ونگار وسیاوش و به دست سرنوشت شومی که خودشون با حماقت برای خود رقم زده بودند؛ رها کردم وبه ایران برگشتم
با برگشتنم سریع توی شرکت پدرم مشغول شدم وخودمو درگیر کارهای روزمره شرکت کردم حالا دیگه هدفی نبود که من به خاطرش بخوام بجنگمو تلاش کنم. همه وقت وانرژیم وفقط معطوف پیشرفت شرکت کردم ،هر روز که میگذشت بیشتر شیفته کار میشدم واین نگرانی مادرمو بیشترو بیشتر می کرد
از وقتی برگشته بودم مادرم از نو پروسه ازدواج وبه راه انداخته بود اما این بار گریه های همیشگیش نرفتمو محکم وجدی مقابلش ایستادم وگفتم :
- قصد ازدواج با هیچ دختری و ندارم ،نه بهار نه کس دیگه
بعد از اون روز تصمیم گرفتم خونه رو ترک کنم ومجردی زندگی کنم به این طریق می تونستم به اون آرامشی که سالها خودمو ازش محروم کرده بودم برسم .اما مادرم اصلا دست بردار نبود هر روز با یه ترفند جدید ویه عکس از دخترای درو همسایه ودوست وآشنا ، زندگی و برمن حروم می کرد حالا دیگه فقط درمورد بهار اصرار نمی کرد ،فقط می خواست من سرو سامون بگیرم با هر کسی،…هر دختری از هرخانواده ای. اصلا چه فرقی می کرد مهم فقط ازدواج من بود
اما وجود من که مرداب حقد و کینه برهم انباشته شده بود، هر بار با اسم ازدواج نا خوداگاه چهره مشمئز کننده نگار توی اون وضعیت جلو صورتم ظاهر میشد ؛بهمم میریخت
بهار دوسال بود که برگشته بود امریکا وبا رفتنش آرزوی مادرم به عبث تبدیل کرده بود حالا تنها یه آه در پایان هر حرفی در مورد بهاربود که منو متوجه عمق غصه مادرم از رفتن بهار میکرد
یک روز در خلال حرفهاش بالاخره دلمو به دریا زدموگفتم بهتره به جای من به فکر آرتین باشه وبهارو برای اون نامزد کنه ؛ با حرفم یه لحظه به فکر فرو رفت وسپس بهت زده گفت :
-اما آرتین که خودش نامزد داره !
پر ازخشم گفتم :
-این خودخواهی شما رو می رسونه که به خاطر یه قول وقرار قدیمی بخواید زندگی پسرتونو خراب کنید
romangram.com | @romangram_com