#مهمان_زندگی_پارت_482
سرش را عقب کشید وهمراه با آهی عمیق وبه حسرت نشسته در عمق چشمان معصوم وبه غم نشسته اش خیره شد وبا لحنی آرام والتماس آمیز گفت :
-می دونم خیلی دیره ، اما خواهش می کنم این فرصتو بهم بده تا هرچه رو که تا به امروز توی صندوقچه دلم بایگانی کردم وبیرون بریزم ؛بعد از اون همون جوری که تو می خوای از هم جدا میشیم ودیگه هرگز باعث عذابت نمی شم
نگاهش خسته ودرمانده بود ؛قلب سایه در زیراین نگاه محزون هزار پاره شد ،برای فرار از اینهمه بیقراری بی اختیاراز او رو برگرداند
آرمین با کشیدن نفسی عمیق، با لحنی ملایم و آرام گفت :
وقتی با بهراد آشنا شدم به شدت آسیب دیده بود یک پسر نوجوون سیزده ساله که توی اوج شور ونشاط کودکی ضربه ای مهلک وجبران ناپذیر خورده بود.خیانت مداوم وهمیشگی مادرش اونو افسرده ومنزوی کرده بود .اون صحنه های مستهجن دمخور روح ظریفش شده بود ویه لحظه راحتش نمیذاشت .
پدرش بهترین کارو کرد که اونو از اون محیط دور کرده بود چرا که با روحیه داغونی که بهراد داشت اگر خیلی سریع درمان اصولی نمیشد مطمئنا" در آینده یک خلافکار از آب درمیومد
اوایل آشنایی تنها دلم به حال این پسرک مظلوم با اون دوچشم عسلی معصوم میسوخت ، همیشه در عمق نگاه به غم نشسته اش فریاد کمک وحس میکردم وبه خاطرهمین حس ترحم دوستی ما آغاز شد وکم کم و خودبه خود باعث ایجاد یک وابستگی و علاقه عمیق بهم شد
ما دو دوست بودیم با اخلاقهای متفاوت ومتضاد ،امااز نظر عاطفی به شدت وابسته بهم ؛سالهای نو جوانیمون پا به پای هم با بازی وشیطتنت گذشت ودر کنارهم وارد دوره پردردسرجوانی شدیم هر دو توی یه رشته ویه دانشگاه قبول شدیم وبا هم برای تک تک روزهای آینده ای که پیش رومون بود نقشه میکشیدیم هر دو با یه هدف مشخص روزهای شیرینی وبرای خودمون میساختیم
بهراد که با نگار نامزد کرد اصرار های مادرم هم برای ازدواج من شروع شد بهار برعکس بهراد دختری سرزنده وشاداب بود مادرم اونو خیلی دوست داشت، متقابلا" بهارم همون حس و به مادرم داشت شاید به این دلیل بود که این دو کمبودهای خودشونو در دیگری پیدا کرده بودن بهار وقتی فقط شش سالش بود ازمادرش دور شده بود واین کمبود محبتو توی آغوش مادرم پیدا کرده بود مادرمم که همیشه آرزوی داشتن یه دختر و داشت حالا با بهار کنارش به آرزوی همیشگیش رسیده بود نمیخواست هیچ جوری بهارو از دست بده
تمام روز حرف بهار زمزمه گوشم بود، کمالاتش زیبایی ووجناتش هرچیزی رو که خودم میدونستم ونمی دونستم ، اماهیچ کدوم از این حرفها نمیتونست دیدگاه منو نسبت به بهار تغییر بده بهار از وقتی که پاشو توی زندگی ما گذشته بود تا به امروز برای من همون خواهر نداشته ای بوده که مادرم همیشه آرزوشو داشت
زندگی من توی اون سالها فقط خلاصه میشد در هدفی که با بهراد برای خودم ساخته بودم می خواستم مهندس لایقی بشم که خانواده ام بهم افتخار کنند ؛این خواسته پدربزرگم بود کسی که بهم قدرت واعتماد به نفس میداد نمی خواستم احساسات مانع رسیدنم به هدف بزرگم بشه به همین دلیل با بی تفاوتی از کنار همه خواهشهای وقت وبی وقت مادرم می گذشتم وتنها با گفتن اینکه فعلا آمادگی ازدواج و ندارم موقتا مهر سکوت به دهان مادرمیزدم
اما همه اینها مقطعی بود واصرارهای مادرم اصلا تمومی نداشت وعملا با وارد کردن پدرم تو جبهه خودش و سکوت من مبنی بر رضایتم همه چیزو تمام شده فرض کرد منهم که حوصله بحثوجدال با اونو نداشتم مقطعی در برابرش کوتاه اومدم وخودمو به روزگار سپردم
تا اینکه یک روز وقتی داشتم دنبال کتابی توی کتابخانه آرتین میگشتم چیزی و دیدم که همه کاخ آرزوهای مادرو نقش برآب کرد عکسی از بهار لای یکی از کتابهای آرتین !.این عکس شایدتوسط بهار به آرتین داده نشده بود اما چیزی هم نبود که من بتونم به سادگی ازکنارش بگذرم .
من آدم منطقی بودم که هیچ چیزی و بی دلیل قبول وباور نمی کردم اما این عکس لای کتاب آرتین ساعتها ذهنمو به خودش مشغول کرده بود
آرتین با سن کمی که داشت هنوز خیلی زود بود که بخواد خودشو درگیروبیقرار عشق کنه واین چیزی بود که من نمی تونستم واقعیت وجود اون عکسو لای کتاب آرمین درک کنم
آرتین شخصیت تودارومرموزی نداشت که من متوجه دلدادگیش به بهار نشم امااون مدتی افسرده ودرهم فرو رفته بی دلیل از من فاصله میگرفت
برای مطمئن شدنم از احساسات آرتین تا چند روز اونو زیر نظر گرفتم هر بار که مادرم حرف بهار و پیش می کشید آرتین بی اختیار بهم می ریخت وسالن و به بهانه ای ترک می کرد حتی وقتی مادرم حرف تو رو به میون می آورد او خشگین فریاد می کشید هیچ احساسی به دختری که هرگز ندیده ونمی شناسه نداره
این رفتار آرتین شک منو در مورد علاقه اش به بهار به یقین تبدیل کرد من نباید اجازه می دادم احساسات پاک آرتین فدای رفتار خودخواهانه خانوادم بشه ، من اونقدر نامرد نبودم که بنابر خواسته مادرم زندگیمو بر روی احساسات تنها برادرم بنا کنم اما به خاطر آرتین هم نمی تونستم بی گدار به آب بزنم چرا که اگر آرتین می فهمید من متوجه علاقه اش به بهار شدم فکر می کرد من به بهار علاقه داشته وبه خاطر اون پا پس کشیدم واین وضعیت و بدتر می کرد به همین دلیل باید مدتی صبر می کردم وسر فرصت مادرمو راضی می کردم که من شخص لایقی برای بهار نیستم مادرم اصرار داشت سریعتر مراسم خواستگاری و برگزار کنه ومن فقط امروز وفردا می کردم وبدنبال بهانه ای برای فرار از این قرار ،
قضیه خیانت نگار وبعد از اون افسردگی بهراد همه چیز و بهم ریخت وبرای مدتی ذهنها فقط مشغول بهراد شد .منم همه وقتم وکنار بهراد بودم و دیگه به مادرم فرصت نمیدادم که بخواد به ازدواج وخواستگاری فکر کنه
وقتی بهراد با نگاه پراز غمش توی بغلم جون داد وبرای همیشه تنها م گذاشت تازه به عمق فاجعه ای که توی یه چشم بهم زدن بهراد وازم گرفته بود پی بردم .بهراد غرقه درخون و من مبهوت وسرگردان
از یادآوری آن روزها دنیا در نظرش تیره وتار شد . در حالی که پیشانی اش راازتکرار درد مالش میداد آهی از عمق وجود کشید
-من مقصرواقعی مرگ بهراد پاک ومعصوم بودم ،چرا که من کرم به درخت دوستیمون انداختمو واونو از ریشه خشکاندم
در نظرم همه چیز بی رنگ وزشت بود!..........،صداقت ودوستی رنگ تیره بی اعتمادی ونفرت گرفته بود وزندگی بوی لجن میداد
وقتی به خودم اومدم که در مقابل چشمان بهت زدم بهراد عزیزم زیر خروار ها خاک پنهون شده بود اونم به چه جرمی!...... خیانت ونامردی صمیمی ترین دوستش به همراه عزیز ترین کس وجودش
از عالم وآدم متنفربودم از همه زنها به خاطر بی وفایی نگار واز هرچه دوسته به خاطر پستی ونامردی که سیاوش در حق بهراد کرده بود ؛نمی تونستم چشمهامو روی ظلمی که زندگی در حق بهراد کرده بودند ببدم واون دوتا حیون کثیف و به حال خودشون رها کنم. قسم خوردم که تا روزی که انتقام بهراد و نگرفتم حتی یه ثانیه هم احساس آرامش نکنم
تا مدتها از همه فراری بودم وتنها خودمو با خاطرات بهراد سر گرم می کردم ؛هر روز که می گذشت فراموشی خاک گور بهراد و سردترمی کرد اما آتش کینه درون من شعله ورتر می شد وخشم ونفرت من از اطرافیانم بیشتر می شد .
اولین سالگرد بهراد که گذشت ، مادرم دوباره شروع کرد اما اینبار توی عمق نگاه همیشه نگرونش یه حس پریشانی موج می زد
پوزخندی تلخ گوشه لب غم گرفته اش نشست
همه تلاش مادرم این بود که با سرگرم کردن من به زندگی مشترک از خشم ونفرتی که داشت وجودمو میسوخت وتبدیل به خاکستر میکرد، کم کنه .
اما اشتباه می کرد چرا که وسعت تنفر من از زنها به خاطر خیانتی که به بهراد شده بود؛داشت روزبه روز بیشتر میشد.برای اینکه خیال خودمو ومادرم و برای همیشه راحت کنم با بهار حرف زدم وبراش توضیح دادم که نمی تونم دوستش داشته باشم چون وجودم پر از خشم وکینه است .دروغ نگفتم چرا که توی اون شرایط به تنها چیزی که اصلا نمیخواستم فکر کنم وجود یه زن درکنارم بود ،اما دلیل واقعیم هم نبود چرا که نمی خواستم غرور آرتین و زیر سوال ببرم .
romangram.com | @romangram_com