#مهمان_زندگی_پارت_481


با اخم فریاد کشید

-شوهرم بودی ، دیگه نیستی ،یعنی از اولم زوری بودی

دستهای عضلانی و قویش را روی شانه نحیفش قرار داد ومحکم اورا سرجایش نشاند وبا لحنی محکم وپرابهت گفت:

-زوری بودم یا دلخواه به هرحال ، حالا شوهرتم !پس بهتر این لجبازیهای احمقانه رو دیگه تمومش کنی !...............

از تندی لحن کلام آرمین لحظه ای جا خورد و هراسید .کاملا واضح ومشخص بود که این آرمین ،دیگرآن آرمین متزلزل و ضعیف این چند وقته نیست که با جیغ وداد هایش بهراسد وبه آسانی عقب نشینی کند .

بی اراده واز سراسترس درون انگشتانش درهم حلقه شدند . او از این آرمین میترسید ،این همان آرمینی بود که همیشه باغروروخودبینی محضش حرف آخر را میزد .همان آرمینی که هرگز به او اجازه باور خودش را نداد .همان آرمینی .......

دلش نمیخواست دیگر به آن آرمین فکر کند . روی تخت جا به جا شد وآرام گفت :

-ما همه گفتنی هامونو گفتیم ، دیگه هیچ حرفی باقی نمونده

صندلی اش را جلو کشید وروبرویش نشست. نگاهش کرد، عمیق وملتهب!..... این نوع نگاه قلبش را دیوانه میکرد

-درسته ،تو همه حرفهاتو زدی اما من از خودم دفاع نکردم ،هیچ دادگاهی هم بدون شنیدن اظهارات یک متهم رای صادر نمیکنه

با بدخلقی اما آرام گفت :

-رای ماخیلی وقته صادر شده اونم یکطرفه وفقط از جانب تو

بازهم حرفهای همیشگی ،کلافه نفسی عمیق کشید وگفت :

-به هرحال ما چند ماه زن وشوهر بودیم ،درست نیست که با اینهمه نفرت از هم جدا بشیم

نگاهش را از او گرفت وبه دیوار روبرویش خیره شد

- با حرفهای تو چیزی از نفرت من کم نمیشه پس بی خود خودتو اذیت نکن

لحن تلخ وگزنده کلامش قلبش را به درد آورد .اما او آنجا بود تا به این بازی برای همیشه پایان دهد بازی احمقانه ای که خود شروعش کرده بود وباید خودش هم تمام میکرد

- دردهای زیادی روی دلم سنگینی می کنه که طاقتمو بریده

نگاه عاری از احساسش راازدیواراتاق به پنجره بسته دوخت وبی تفاوت و سرد گفت :

-فکر نکنم ! شخص مناسبی برای سنگ صبوری دردهای تو باشم !همینطور که این چندماهه نبودم!

بی اعتنایش خنجر به قلبش فرو میکرد واو تاب تحمل اینهمه درد را نداشت . بی اختیار سرش را نزدیک صورتش آورد و دست لرزانش را در دست گرفت .دستان گرمش لرزشی آنی به جان سایه انداخت لرزشی که اصلا طالب آن نبود ،بیداری از خوابی که مدتها آرزویش را داشت !.....خواب غفلت !.........،خوابی که زندگی بی او به سر شود ،اما این دست گرم ثابت میکرد که به سر نمیشود نمیخواست !.....اینهمه وابستگی محض را نمی خواست ،......دلش رهایی میخواست ........،رهایی از هرچه حس تعلق است !......،تعلق خاطر به مردی که سهم او از زندگیش تنها چند ساعت بود ،چند ساعت ناقابل اما شیرین وپراز احساسی گرم وآتشین

با هرم نفسهای گرم وروح بخش آرمین درزیرنرمی گوشش وجودش صیقل یافت

- قول داده بودم یه روز همه چیزو در مورد خودم و گذشتم بهت بگم ،حالا وقتشه اینهمه بهم بد نکن وبذارتا به قولم عمل کنم

داشت رامش میشد ،رام مردی که بازهم با بی رحمی تمام افسار لجام گسیخته احسا ساتش را در دست گرفته بود و بی مهابا میتازید .

بازدم عمیق وپر سوزآرمین به روی گردن ظریفش همه وجودش را در التهاب خواستن به آتش کشید

-بذار حالاکه قراره از هم جدا بشیم هیچ حرفی ناگفته نمونه

اسم جدایی دلش را لرزاند ، لرزش نامحسوس که به همه وجودش سرایت کرد ، چرا این مرد هنوز دست از به بازی گرفتن احساساتش برنمیداشت

با غیظ به طرفش برگشت ،سرش را کمی به عقب متمایل کرد وبا خشونت دستش را از میان دستان گرم وپرامیدش بیرون کشید وگفت :

-اما دیگه دیر شده خیلی هم دیر !


romangram.com | @romangram_com