#مهمان_زندگی_پارت_480

-سایه اگه منو واقعا دوست داشت باید باورم می کرد

-اون شما رو باور کرد ، اما شما هرگز باهاش صادق نبودین وبهش خیانت کردین

با خستگی پنجه اش را درموههایش کشید وداد زد

-چه خیانتی !

از جا برخاست وگفت :

-در طول این مدت سایه خیلی سعی کرد به شما نزدیک بشه اما شما با رفتارتون فقط آزارش دادین. سایه تصمیم خودشو گرفته وهیچ کسی هم به غیر ازخود شما نمی تونه اونو از تصمیمش منصرف کنه ،خواهش میکنم حالا که واقعیتو میدونید برای نگه داشتن اون همه تلاشتونو بکنید

تحت تاثیر حرفهای نازنین عمیق درهم فرو رفته بود . نازنین که او را در افکارش غطه ور می دید آرام و بی صدا از دفترش خارج شد.

ته دلش احساس مسرت وشادی می کرد .او مطمئن بود که قلب این مرد هم تنها به عشق دوستش گرم میشود وعاشقانه میتپد واز اینکه برای اولین بار اینچنین غرور تنها دوستش را به چالش کشیده خشنود وراضی بود نفسی عمیق کشید و به طرف کلاسش رفت اما جای خالی سایه این ترم را برایش سخت وغیر قابل تحمل کرده بود

فصل بیست وهشتم (آخر)

با ضربه ای که به در خورد بی حوصله پتو را روی سرش کشیدو معترضانه داد زد :

-مامان خواهش می کنم راحتم بذار ؛ به خدا دیگه اعصاب شماتت وسرزنش هاتونو ندارم

در با صدای خشکی به روی پاشنه چرخید کلافه سرش را از زیر پتو بیرون آورد وبه تندی گفت :

-مامان ....

اما با دیدن آرمین در چهارچوب درب قلبش فرو ریخت وادامه حرف فراموشش شد

آرمین با گامهایی منظم واستوار پا به درون اتاقش گذاشت وبا چهره ای درهم وجدی مثل همیشه محکم وقاطع گفت :

-هیچ می دونی از یه بچه شش ماهه بیشتر مایه دردسری !

قیافه عبوس و رفتار تند آرمین او را به خود آورد .روی تخت نیم خیز شد واز سرخشم لبش را به دندان گزید و بی ادبانه گفت :

-اینکه من مایه دردسرم یانه به تو ربطی نداره !.......از اتاقم بروبیرون چون دیگه تحملت و ندارم

با پوزخندی با آرامش صندلی میز تحریرش را بیرون کشید و گفت :

-واگه نرم! ....چی میشه ؟

با صدای نسبتا بلندی فریاد کشید

-مامان !........مامان ..........!

با بی تفاوتی روی صندلی نشست ودر کمال خونسردی گفت :

-بهتره زیاد به هنجره ات فشار نیاری چون هیچ کس تو خونه نیست که صداتو بشنوه

با صورتی از خشم برافروخته پتو را کنار زد واز تخت پایین پرید ؛هیجان زده به سمت در چند قدم برداشت در میانه راه آرمین بازویش رابه چنگ گرفت وبا خشم گفت :

-کجا ؟.......تا به همه حرفهام گوش ندادی حق بیرون رفتن از این اتاقو نداری

خشمگین بازویش را از دستش بیرون کشید وبه تندی گفت :

-دستتو بکش ،اصلا تو به چه حقی بهم دستور میدی

روبرویش ایستاد و بی حوصله گفت :

-به چه حقی !.......مثل اینکه بهمین زودی فراموش کردی که من هنوزم شوهرتم !

romangram.com | @romangram_com