#مهمان_زندگی_پارت_493


دستش را در دست فشرد وخوشحال گفت :

-آره چه جورشم

در کنار هم از کافی شاپ خارج شدند آرمین با سرخوشی گفت :

-راستی همین روزا یه عروسی هم افتادیم

با هیجان گفت:

-عروسی کی ؟

-آرتین وبهار ،آرتین احمق بالاخره به خودش جرات داد وحرف دلشو به بهار زد

-پس بهار نرفته

-نه ،یعنی آرتین نذاشت که بره

-چه رومانتیک ،عاشق همچین صحنه هایم ، حالا بهارآرتینو قبول کرده

با شیطنت گفت :

-فکر کردی همه مثل خودتن که برا یه بله ناقابل دمار آدمو دربیارن

با مشت به بازویش کوبید وگفت :

-من !.....من که راحترین بله روبه تو دادم

-البته با اجبار وخواهش وتمنا

-آرمین !من یه چیز مهم و از تو پنهون کردم

با لبخند شیرینی گفت :

-این که بار اولت نیست من دیگه به پنهون کاریهای تو عادت دارم

لبخند ملیحی زد وبا هیجان گفت :

-آرمین ،هیچ مردی حتی یک ثانیه هم به غیر از تو توی ذهنم نبوده یعنی من از همون اول ،که اولین بار توی دانشگاه دیدمت عاشقت شدم ،قبل از اینکه حتی به خواستگاریم بیای

با شیطنت لبخند مرموزی زدو با لحنی سرد وبی احساس گفت:

-جدی !نمی دونستم .........

با دلخوری ورنجش گفت :

-یعنی اصلا برات مهم نیست!

دستش را دور کمرش حلقه کرد و او را به خودش فشرد وشادمان گفت :

- عزیزم ! تو بهترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم بودی

-پس حالا که بهترین اتفاق زندگیتم باید قول یه مسافرت درست وحسابی رو بهم بدی ،یه جایی که این چند ماه لعنتی رو به کلی فراموش کنم

-باهات موافقم البته با دوتاشرط

-چی بازم شرط !


romangram.com | @romangram_com