#مهمان_زندگی_پارت_478
مات شد ،راه نفسش چقدر سخت وآزار دهنده غذابش میداد .چقدر از اینکه بازیچه قرار بگیرد متنفر بود وحالا زندگیش شده بود ملعبه دست دو دختر لجباز واز همه جا بیخبر، لبخند تمسخر آمیزی روی لبش نشست وگفت :
-تو مطمئنی امروز سرت به جایی نخورده آخه خیلی پرت وپلا می گی
با نگاهی درماند نالید
-چرا نمی خواید باور کنید که هیچ مردی تو زندگی سایه به غیر از شما نیست
اخمی غلیظ جانشین پوزخندش شد ومحزون گفت :
-چون سایه هرگز بهم دروغ نمی گه اگه خودشم بخواد برق چشماش همیشه اونو لو میده
از اینهمه خوشخیالی آرمین خنده اش گرفت ،اما تنها پوزخندی روی لبهایی که در اثر هیجان زیاد مدام با بزاق دهانش خیس میخورد ؛نشست وگفت :
-اما همه زندگی شما خودش یه دروغ بود
-آره یه دروغ بود !......یه دروغ بزرگ وکثیف!
آهی از عمیق وجود کشید وغمزده وهذیان گونه ادامه داد
- سایه در عمق چشمام خیره شد وروح پدرشو قسم خورد ؛.. حتی اگه چشماشم گولم بزنه اون روح پدرشو بی دلیل قسم نمی خوره
لحظه ای مکث وخیره در نگاه مضطرب نازنین
....-این می دونی یعنی چه !....یعنی بی غیرتی من !.........یعنی پستی و نامردی من !........نامردی منی که چرا حاضر شدم زنیو مال خودم کنم که دلش همراه یکی دیگه است
از اینهمه درد دل نازنین در کوره غصه کباب شد
-استاد شما اشتباه می کنید ؛دل سایه فقط باشماست ،من صمیمی ترین دوستشم وبخوبی می دونم چرا اون حاضر شد با شما ازدواج کنه
نفسش را عمیق و غصه دار بیرون فرستاد وخسته به صندلی تکیه زد و کلافه گفت :
- اون فقط به خاطر پدرش حاضر شد زن من بشه ،اینو دیگه همه می دونن !
-اما این فقط ظاهر قضیه است .
چشمان مغموم آرمین برقی گرفت برقی از سر امید وشایدم ناباوری
نازنین سریع وهیجان زده ادامه داد
-سایه قبل از اینکه شما به خواستگاریش برید بهتون علاقمند شده بود اینومن توی نگاش میخوندم اما خودش نمی خواست باور کنه ؛شماکه می دونید اون چقد لجباز ویکدنده است اگر واقعا از شما متنفر بود و نمی خواست با هاتون ازدواج کنه میتونست این واقعیتو به پدرتون بگه وخودشو از یه زندگی سرتا سر تحقیر واجبار خلاص کنه، اون که مریض نبود که سایه بخواد نگران حالش باشه !....... اما اون این کارو نکرد...... چرا ؟چون دوستتون داشت ونمی خواست زندگی با مردی وکه دوست داره رو از دست بده
با ناباوری وپوزخندی از سر تمسخر گفت :
-پس چرا از بودن در کنار من اینهمه زجر می کشید ونگاش همیشه پر از غم بود
-چون هرگز فکر نمی کرد شما اینقدر سخت وغیر قابل نفوذ باشید. او هر بار که به شما نزدیک میشد با سنگ دلی تمام قلبشو می شکستید وبهش فرصت اینوکه در کنارتون خودشو ثابت کنه وبه آرامش برسه رو بهش نمی داید
این بحث کلافه اش کرده بود ، چرا این دختر داشت غرور سایه را با اراجیفش به بازی میگرفت ،برای پایان دادن به بحث آهی از سر حسرت کشید وپرسید
-سایه می دونه شما اینجایید؟
با سر تکذیب کرد وگفت :
-اون اگه بدونه که من همه چیزو به شما گفتم منو زنده نمی زاره شما که اونو میشناسید چقد تودارو لجبازه
به صندلیش تکیه زد وگفت :
-پس چرا حاضر شدی روی دوستیت با اون ریسکی به این بزرگی کنی !
romangram.com | @romangram_com