#مهمان_زندگی_پارت_477
-شما مختارید که حرفهای منو باور نکنید !....اما این یه واقعیته !
به روی میزش خم شد آشفته پرسید :
-راست وپوست کنده بگو از من چی می خوای ؟..چرا اینجایی ؟.......توقع نداری که برم وبه دست وپاش بیفتم که !
این لحن آشفته ولرزان برازنده این مرد محکم نبود .از اینهمه دردی که در چشمان آرمین موج میزد بی اختیار قلبش فشرده وچشمانش پر از اشک شد وبغض الود گفت :
-نه!......من هرگزاینواز شما نمی خوام
آهی پر از درد کشید و گفت :
-اما من به دست وپاشم افتادم ،بهش التماس هم کردم !........ تو که می دونی وجود اون پر از عشق به مردیه که حتی لحظه هم نمی تونه فراموشش کنه
غم در صدایش بیداد میکرد ، اینهمه غصه وبیقراری حق این دو دلداده نبود ،یکی اینجا سر درگریبان غصه از درد می نالید ودیگری آنجا از خیانت وسنگدلی خون گریه میکرد ،چرا حتی دل خدا به حال ایندو به رحم نمی آمد
-دکتر قلب شما پراز کینه وعداوته ،با این دل سیاه سایه نمیتونست کنارتون دووم بیاره
با خستگی خودش را روی صندلی انداخت وآرام نالید
-سایه کنار من آرامش نداشت چون مالک قلب وروحش یکی دیگه بود
آرام وبا آرامش گفت :
-اما اون مرد هنوز هم خبر نداره که صاحب همه وجود سایه است
با پوزخندی تلخ سرش را تکان داد وگفت :
-پس اشتباه اومدی ؛باید به جای اینکه اینجا می اومدی و سوهان روح من بشی می رفتی وبه اون می گفتی سایه چقد دوستش داره
محکم وپر جربزه گفت :
-منم به همین خاطر اینجام !.....اینجام تا به اون مرد بگم سایه چقدر دوستش داره ودر تمام این مدت حتی لحظه ای هم از یادش غافل نبوده
عصبی نیشخندی زد وگفت :
-اینجا ؟.........توی دفتر من ؟......کی این اجازه رو بهت داده !
سعی کرد به رفتار عصبی آرمین بی اعتنا باشد
-اون باید بدونه سایه چقدر به همدلی و محبتش محتاجه
از اینکه مردی به غیر ازخودش به سایه اش محبت کند همه وجودش در آتش غیرت وتعصب زبانه کشید .چرا همیشه می اندیشید خدا سایه را فقط برای آرامش قلب او فرستاده .
از تصور سایه در کنار مرد دیگری برآشفت وبه تندی وبا صدایی نسبتا بلند فریاد کشید :
-سایه هنوز زن منه و منم بهش اجازه نمی دم که تا روزی که صیغه طلاق ما رو ازهم جدا نکرده با حماقت بچگونه اش آبرو واعتبارمنو خدشه دار کنه،بهتره بری واینو بهش بگی
روی مبل کمی جا به جا شد وبا صدای خفه ای گفت :
-شما نباید از سایه جدا بشه ،اون با این جدایی از اینی یم که هست داغوتر میشه
-اما جدایی خواست خود سایه است
سرش را بلند کرد ولحظه ای با متانت در چشمان مردی که با همه بار اندوهش هنوز داشت با سماجت اقدارش را به رخش میکشید خیره ماند .بغضش را فرو داد و واقعیتی را که ساعتها بردلش سنگینی میکرد را تنها در یک جمله کوتاه به زبان آورد :
-دکتر سایه عاشق شماست !
romangram.com | @romangram_com