#مهمان_زندگی_پارت_476
سردو یخ زده جواب داد
-اگه در مورد هر چیزی به غیر از سایه باشه !
غمگین گفت :
-اتفاقا در مورد سایه است
بی تفاوت بازهم به طرف پنجره برگشت وبا لحن تلخی گفت :
- همه گفتنی ها گفته شده ،دیگه بین منو سایه هیچی نیست
مستاصل وبیقرار لبش را به دندان گزید او برای شنیدن این جواب آنجا نبود :
-اما هنوز یه چیزی هست !
بی اعتنا وسرد بدون آنکه به طرفش برگردد نجوا کرد :
-یه احساس احمقانه وبی ارزش که همین روزها نیست ونابود میشه
آب دهانش را قورت داد و هیجان زده نالید :
-اما دکتر! سایه به شما احتیاج داره!
به طرفش برگشت وبه تلخی گفت :
-سایه هیچ نیازی به من نداره اینو بارها با نگاه پر از نفرتش بهم ثابت کرده
با لحنی دردآلود آرام گفت
-اما من دروغ نمیگم ،سایه واقعا بدون شما داره نابود میشه
نگاهی تحقیر آمیز به او انداخت وهمراه با پوزخندی تلخ نالید :
-شما هردو احمقید وسایه بیشتر از تو!
-اون از نظر روحی در شرایط مناسبی نیست
آهی از سر درد کشید وبا قاطعیت گفت :
- با جدایی حالش بهتر میشه
بدون تعارف آرمین روی مبل کنار میزش نشست وآرام وبغض الود زمزمه کرد
-دیروز احضاریه دادگاه براش حکم مرگو داشت ،من نیستی وبه وضوح تو چشماش خوندم
با زهرخندی غلیظ گفت :
-چرا توقع داری این حرفتو باور کنم !
سرش را بلند کرد وعمیق در چشمانش خیره ماند
-من دلیلی برای دروغ گفتن به شما ندارم
کمی عصبی ،شایدم از زور ناباوری ، به تندی گفت :
-پس چرا اینجایی ؟......چرا نمیزارید بدون فکر به سایه ونگرانی به او به زندگیم برسم !،............این بازی جدیدتونه ؟
بازهم برای کنترل تزلزل درونش نفسی عمیق کشید
romangram.com | @romangram_com