#مهمان_زندگی_پارت_475
بغضش شکست واشک بی محابا پهنای صورتش را گرفت نازنین سرش را به آغوش گرفت وگفت :
-آخه عزیزم تو که اینهمه دوستش داری چرا می خوای ازش جدا بشی
با هق هق گریه گفت :
-چون نمی خوام عشقو ازش گدایی کنم در حالی که می دونم وجودش متعلق به یکی دیگه است
-سایه تو بدون اون نابود میشی و من نمی خوام نابودی تو با چشمای خودم ببینم
با کف دست اشکهای روان شده بر صورتش را پاک کرد وبا غرور ولجبازی همیشگی گفت :
-نه من می تونم ؛ ...من می تونم با این احساسم کنار بیام وزندگیمو بدون او بسازم
-تو داری با این سرکشی به هر دوتون آسیب می زنی سایه
-این تنها راه حل نازی !من نمی خوام هر دومون یه عمر زجر بکشیم ؛اون می تونه بعد از جدایی با من بره وبا بهار زندگی کنه
-تو خیلی احمقی سایه !........داری خودتو وزندگیتو فدای یکی دیگه می کنی
- ما با هم حرفهامونو زدیم
نگاهی به برگه احضاریه انداخت وبا لحنی پراز اندوه ادامه داد :
-تا چند روز دیگه همه چیز تموم میشه ومن می تونم دوباره به آرامش برسم ؛...مگه نه نازی !
نازنین نفس عمیقی کشید وگفت :
-با اینکه مطمئن نیستم اماامیدوارم با این جدایی بتونی به آسایش برسی
با هیجان وبغض گفت :
-باید دانشگاهمو عوض کنم ؛دیگه نمی خوام هرگز چشمم تو چشمش بیفته ؛دیدن او بزرگترین اشتباه زندگیم بود
-باشه !حالا خواهش می کنم آروم باش .......
نازنین به خوبی حس می کرد در درونش چه آشوبی بپاست وتنها به خاطرغرورش است که نمیتواند
با این موضوع کنار بیاید .این تصمیمی بود که خودش گرفته بود وهیچ کاری از دست هیچ کس بر نمی آمد اما این حس که او با سکوتش دارد بزرگترین آسیب را به سایه میزند وجدانش ناراحت بود
تمام روز با خودش درگیر بود و کلنجارمی رفت او به سایه قول داده بود ونمی توانست پرده از رازی بردارد که ممکن بود همه زندگی سایه را تحت شعاع قرار دهد اما تصمیم درست ومنطقی را نمی توانست به سادگی بگیرد او از خیانت به سایه می ترسید و نمی خواست تنها دوستش از او دلخورشود امامطمئن بودکه اگر این سکوت را نمیشکست سایه را دیگر هرگز شاد وسرحال نمی دید
با دنیایی از تشویش و اضطراب پشت درب دفتر آرمین ایستاد ،دست روی سینه اش نهاد ونفسش را عصبی بیرون فرستاد .همکلام شدن با این مرد یخ زده همیشه کلافه وعصبی اش میکرد سعی کرد افکار مسموم کننده را ازذهن خود دور کند وبا آرامشی هرچند نسبی ضربه ای به درنواخت .
صدای محکم وپر ابهت آرمین باز هم دودلی وتردید را همخانه قلبش کرد با نهیبی به خود دستگیره در را گرفت وهیجان زده آن راگشود ، نباید قربانی ترس و هیجان درونش می شد،باید محکم میبود چرا که زندگی سایه اش حالا در دستان او بود ،سایه ای که در این دنیا از هرچیزی برایش با ارزشتر بود
آرمین در چهار چوب پنجره وپشت به در خیره در عالم خیال خود سیر میکرد نمی دانست چه چیز جالبی آن بیرون او را اینگونه جذب و درخود فرو برده است .کنار میزش ایستاد وبا صدایی که از زور استرس درون لرزش گرفته ؛ گفت :
-خسته نباشید!
با شنیدن تن صدایی آشنا لحظه ای مبهوت ماند انگار در ذهن مشوش بدنبال ردی ازشناخت صاحب صدا میگشت آرام سرش را به طرفش چرخاند ونگاه متعجبش در دوچشم هراسان خیره ماند ، زمزمه کرد
-مرسی !
برای کنترل لرزش صدایش نفس عمیق دیگری کشید وارام گفت :
-می تونم چند لحظه وقتتون وبگیرم ؟
romangram.com | @romangram_com