#مهمان_زندگی_پارت_474
خم شد وبا محبت گونه اش را بوسید وگفت :
-من می دونم تو قلبی به پاکی دریا داری واگه حالا اینهمه متلاطم وآشفته ای فقط به خاطر احساسیه که به آرمین داری !........به آرمین یه فرصت بده تا خودشو برات ثابت کنه
-تنها رشته ای که منو آرمینو بهم وصل می کرد پدرم بود که دیگه نیست ؛شما هم مطمئن باشید آرمینم از این تصمیم من راضی وخوشحاله
مهری با قلبی مملو از غصه اتاقش را ترک کرد واو را با افکارش تنها گذاشت
خبر جدا شدن او از آرمین مثل بمب در خانواده منتشر شد ؛این خبر عمه هایش را شوک زده کرده بود وهمه او را مورد سرزنش وملامت قرار میدادند. عمه بزرگش از اینکه او حتی فرصت نداده خاک پدرش سرد شود و این بی آبرویی را در خانواده به راه انداخته به شدت از او دلخوروناراحت بود، اما او به جایی که با حرفهایشانودلایلشان قانع شود تنها با گریه وخواهش از آنها می خواست راحتش بگذارند ودر زندگی خصوصیش دخالت نکند ؛حتی یکبار با تهدید وفریاد به مادرش گفته بود اگر واقعا او باعث بی ابرویی خانواده است از این خانه می رود تا بیشتر از این باعث سرافکندگی بقیه نشود ناهید آشفته ومستاصل نمی دانست با مرگ همسرش کنار بیایید ویا بیوه شدن دختر جوانش را قبول کند
بعد از آخرین دیداری که دو هفته قبل با آرمین داشت تا به امروز او را دیگر ندیده بوده ؛هرگز فکر نمی کرد خلا وجود ی آرمین اینهمه در زندگیش حس شود وآزارش دهد
با صدای زنگ در حیاط بی اختیار از جا پرید وپشت پنجره ایستاد از این احساس دوگانه ای که داشت به شدت متنفر بود چرا که نمی فهمید وقتی اینهمه دلتنگ وبی قرارش است چگونه می خواهد سالهای بی او را تحمل کند
ساغر با گامهایی غمگین از این آشفتگی این روزهای زندگی خانواده اش به طرف درب رفت وآن راگشود .لحظه ای بعد با پاکتی در دست وارد حیاط شد واز پله ها بالا رفت
با حالتی سرخورده وعصبی روی لبه تخت نشست وخودش را مشغول کتاب شعرش کرد طولی نکشید که دوباره زنگ در حیاط به صدا درآمد ولی اینبار هیچ واکنشی از خود نشان نداد ونا امید کتاب را روی عسلی پرت کرد ودراز کشید
ساغر در چهار چوب در اتاقش ظاهرشد ومهربان گفت :
-آبجی بیداری؟
به طرفش برگشت وگفت :
-آره !مگه با اینهمه سر وصدایی که تو خونه راه انداختین می شه خوابید
با چند قدم بالای سرش ایستاد وگفت :
-یه نامه داری !
روی تخت نیم خیز شد وپرسید
-نامه !...از کیه ؟(شاید دلش می خواست می پرسید از آرمینه )
ساغر با چهره ای گرفته وغمگین نامه را به دستش داد وگفت :
-بیا بخونش ؛خودت می فهمی
پاکت را از دستش گرفت وساغر بی هیچ حرفی سریع اتاق را ترک کرد بهت زده او را بدرقه کرد کاملا مشخص ومشهود بود که از چیزی دلخور وناراحت است اما نمی فهمید که آن چیست
نگاهش را از در گرفت وبه پاکت در دستش انداخت ،زیر ورویش کرد با دیدن آرم دادگاه ،
قلبش فرو ریخت. با دستانی لرزان پاکت را باز کرد ؛احضاریه دادگاه ، چشمانش سیاهی می رفت و نمی توانست به وضوح نوشته ها را بخواند
نازنین سرخوش وشاد وارد اتاقش شد وکنارش نشست اما با دیدن چهره رنگ پریده و لرزش دستانش لبخند بر روی لبش ماسید ومضطرب پرسید
-سایه حالت خوبه ؟
نگاهش هنوز روی احضاریه بود آرام نجوا کرد
-نه اصلا خوب نیستم
برگه را از میان انگشتانش بیرون کشید وگفت :
-چرا ؟مگه این چیه؟
بغض آلود گفت :
-احضاریه دادگاه !.........آرمین !.....
romangram.com | @romangram_com