#مهمان_زندگی_پارت_473
-آره تو درست می گی ،ما همه به تو بد کردیم ولی باور کن آرمین به من گفت هرچیزی رو که لازم بوده به توبگه رو گفته پس نیازی نیست در مورد بهار چیزی به تو بگیم
بغض الود گفت :
-آرمین هنوز هم سعی داره نامزدیشو با بهار از من پنهون کنه
-تو داری اشتباه می کنی سایه !بهار هرگز نامزد آرمین نبود
-اما این قرار بین شما بوده
-این چیزی بود که من دوست داشتم نه آرمین
-من می دونم که آرمینم بهارو دوست داشته
-آرمین هیچ حسی به بهار نداشت ؛چرا که اگر حسی بود قبل از مرگ بهراد همه چیزو تموم می کرد
-اما من با این حسی که اون یکی دیگه ای ودوست داره نمی تونم باهاش ادامه بدم
-آرمین فقط تو رو دوست داره سایه !خواهش می کنم اینو باور کن
-شما هرگز با من روراست نبودین حالا چطور توقع دارین حرفهاتونو باور کنم
درمانده گفت :
-من یه مادرم! مادری که هرگز در مورد احساسات فرزندش اشتباه نمی کنه
-شما می دونستین اون بهارو می خواد اما با این وجود اونو مجبور کردین منو انتخاب کنه
-انتخاب تو تصمیم خود آرمین بود؛ نه ما!
-وشما دلیل اصلیشو می دونستین چون همتون از بیماری اون خبر داشتین و می فهمیدین اون مشکل روانی داره
-سایه !آرمین من آدم سالمیه ،اون در تمام طول عمرش یک دونه قرص اعصابم مصرف نکرده ،حتی زمانی که داشت با غم مرگ بهراد میجنگید
بغضش شکست وبا هق هق گریه گفت :
-من چی !من سالم وسرحال نبودم ؛ببینید چه به روزم اومده شما به خاطر پسرخودتون منو بدبخت کردین ؛کاری کردین که اگه روزی یه شیشه قرص نخورم نمی تونم راحت بخوابم
با غصه گفت :
-دخترم تو داری خودتو بی خود عذاب می دی ؛آرمین حاضره به خاطر برگشت تو به زندگییش هر کاری کنه اما تو اینو نمی خوای
با گریه گفت :
-چطور بخوام وقتی می دونم قلب همسرم به خاطریه زن دیگه ای می تپه وبرای اینکه اونو آزار نده مجبوره منو تحمل کنه
با کف دست اشکهای روان شده بر گونه اش را سترد و در حالی که بینی اش را بالا می کشید ادامه داد
-مهری خانم ! خواهش میکنم تنهام بذارید !من دیگه نه به شما ونه به هیچ کدوم از اعضای خونه وادت اعتماد ندارم پس خواهش می کنم بذار راحت به درد خودم بسوزم
مهری گرفته وغمگین از جا برخاست وناراحت گفت :
-حالا که اینهمه از آرمین متنفری که نمی تونی یه فرصت دیگه بهش بدی منم اصرار نمی کنم ؛اما می خوام یه چیزی و بدونی من هرگز تو رو عروس خودم ندونستم ؛تو همیشه دخترم بودی دختری که توی دستای خودم به دنیا اومد و بزرگ شد ؛حتی سالهایی که ازم دور بودی هم دوستت داشتم پس حالا حتی اگه از آرمین جداهم بشی باز هم دخترم بباقی خواهی موند پس خواهش می کنم این اجازه رو بهم بده تا مثل قبل دوستت داشته باشم
نگاهش را به زیر انداخت وآرام گفت :
-با اینکه مطمئن نیستم بتونم ببخشمتون اما همه سعی خودمو می کنم که محبتهاتونو تو این چند وقته فراموش نکنم
romangram.com | @romangram_com