#مهمان_زندگی_پارت_472

مهری که به دنبالش تا میانه راه دویده بود،نفس نفس زنان ، نگران ودلواپس با نگاهی توام با غم واندوه او را بدرقه راهش کرد

پایش را تا آخر بر روی گاز فشرد دیگراز همه کس وهمه چیز خسته بود ؛از اینکه زندگیش به این راحتی بازیچه خواسته مادرش قرار گرفته بود ؛از اینکه به سادگی واحمقانه خام معصومه یک نگاه شده بود ،او یک عمر ریاضت نکشیده بود که فرمانروای عقلش ،احساس شود .

این دختر ساده وآرام همه زندگیش را بهم ریخته بود ؛همه منطقش را ،همه ریاضتهایی که حاصل سالها درد کشیدنش بود .در نظرش او با همه فرق داشت وتنها اشتباهش هم همین بود که می اندیشید او با همه فرق دارد

دختری با چشمان زیبای عسلی وچهره پاک ومعصوم که ناخواسته قلبش را به تپش می انداخت

چه شبهایی که برای سرکوب احساساتش به اوتا به سپیده صبح چشم برهم ننهاده بود و از اینکه سایه تنها با فاصله یک دیوار در کنارش نفس می کشد راضی وخشنود بود

لعنت به من چه ساده دل سپردم

لعنت به من اگر واسش میمردم

دست منو گرفت و بعد ولم کرد

لعنت به اون کسی که عاشقم کرد

لعنت به من چه ساده دل سپردم

لعنت به من اگر واسش میمردم

یکی بگه...یکی بگه که ماه من کی بوده

مسبب گناه من کی بوده

سهم من از نگاه تو همین بود

عشق تو بدترین قسمت بهترین بود

تو دل بارون منو عاشقم کرد

بین زمین و آسمون ولم کرد

یکی بگه چه جوری شد که این شد

سهم تو آسمون و من زمین شد

لعنت به من از مازیار فلاحی

پشت ترافیک سنگین کلافه وعصبی بود سیستم اتومبیلش را خاموش کرد و بی اختیار آفتابگیرش را پایین کشید چهره مهربان وجذاب سایه همیشه آرامش بخش لحظه هایش بود نگاهی به چهره زیبایش انداخت اما برخلاف همیشه این لبخند ملیح و شیرین سوهان روحش شده بود

چقدر اشتباه کرده بود که فریب این ظاهر افسونگر ومعصوم را خورده بود

بازهم اشتباه کرده بود درست مثل وقتی که به سیاوش اعتماد کرده بود واو را به حریم صمیمی دوستی اش با بهراد راه داده بود .با اعتماد به سیاوش بهرادش را از دست داد وبا اعتماد به سایه همه زندگیش را

با نفرت عکس را بیرون کشید و پر از خشم در میان مشتش مچاله کرد به خوبی حس می کرد نگاه کردن به این چهره چقدر آزارش می دهد

******

مهری روی لبه تخت ، کنارش نشست ومهربان گفت :

- عزیزم ! تو داری با لجبازی زندگی خودتونابود می کنی

سرد وآزار دهنده گفت :

-زندگی منو شما نابود کردین که از اول باهام صادق نبودین

آهی از سر حسرت کشید وگفت :

romangram.com | @romangram_com