#مهمان_زندگی_پارت_469


-به مقدسات سوگند سایه تمام لحظه به لحظه اون روزهای تلخ و برات جبران می کنم فقط به شرطی که بهم بگی همه حرفهات دروغه وهیشکی توی زندگیت نیست

نگاهش را از او گرفت وبا لحنی سرد وآزار دهنده گفت :

-هیچ کدوم از حرفهای من دروغ نیست ؛من واقعا یکی و دوست دارم

درمانده ومستاصل شانه هایش را محکم گرفت وبا شدت تکان داد وگفت :

-خواهش می کنم سایه !بهم بگو همه حرفهات دروغه

در عمق چشمان خسته وغمگینش خیره شد در زیر این نگاه ملتهب وگیرا احساس ضعف وناتوانی می کرد او این مرد را با همه وجود می پرستید

عاجزانه نالید :

-به روح پدرم قسم همه وجودم مملو از عشق به مردیه که حتی لحظه ای هم نتونستم از یادش غافل بشم

پر ازخشم او را به عقب هل داد وفریاد کشید :

-گمشو بیرون !.......دیگه نمی خوام هیچ وقت ببینمت

دستگیره در را گرفت ودر را گشود آرمین با لحنی نفرت انگیز بدون اینکه به او نگاه کند آرام گفت :

-به امینی می گم زودتر یه وقت دادگاه بگیره تا سریعتر از این اسارت و بدبختی خلاص بشی

دلش شکست وچشمانش پر از اشک شد نگاهی با حسرت به آرمین انداخت وبی هیچ حرفی با قلبی آکنده از غم واندوه از ماشینش پیاده شد .در آخرین لحظه قبل از ورود به خانه سرش را برگردانند وآخرین نگاه را به آرمین انداخت سرش را روی فرمان گذاشته بود .دلش به حالش سوخت ،برای هر دویشان سوخت .باز هم دچار احساس دوگانه ای شدبود هم عاشقانه آرمین را دوست داشت ودلتنگ لحظه های زیبای با او بودن بود وهم به خاطر همه توهینها وتحقیرهایش از او متنفر بود

می دانست که با این حرفش برای همیشه آرمین را از دست داده اما این تنها راه رهایی از دست آرمین بود چرا که او هرگز نمی توانست خود را فدای احساسی کند که قرار است همه عمر حسرت وندامت به همراه داشته باشد

تموم دنیام تو بــــ ـــــودی؛ اینو تو چشـــ ـــمام میدیدی

عشـــق توی باورت نبود؛ به حس من میخندیدی

رو سادگیم حساب نکن؛ دروغ نگو توی چشــام

سخته برام اما دیگه عشق دروغـــ ـــی نمیخوام

از من خداحــــافظ باید قلبتو امروز پس بدم

دنیامو خالی بکنم عشــ ـــق تورو از دست بدم

از من خداحافظ میخوام همیشــــ ـــه تنهـــ ــــا بمونم

حالا اینو خـــــوب فهمیدم هیچــــ ـــی ازت نمیدونم

چاره ما فاصله بود اما اینو نفهمیدی

شاید یکم دیر بود ولی به آخر راه رسیدم

حالا دلم می خواد منم یکی بشم شبیه تو

خاطرهامو پس بده از لحظه های من برو

از من خداحافظ از مهدی مطلق

فصل بیست وهفتم

پوشه آبی روی کیف دستی اش را برداشت ونگاهی پر از اندوه به آن انداخت . نفسش را حزن انگیز و عمیق بیرون داد واز اتومبیل پیاده شد


romangram.com | @romangram_com