#مهمان_زندگی_پارت_468

-سایه ما می تونیم زندگیمونو با عشق ادامه بدیم

با نهایت غرور ولجبازی گفت :

-من از تو متنفرم آرمین !.....وقتی وجودم پراز نفرته چطور می تونم عاشقانه با تو زندگی کنم ؛....منو طلاق بده و زندگی راحتی و که ازم گرفتی بهم پس بده

از این تکرار مکررات خسته بود .کلافه سرش را روی فرمان گذاشت ولحظه ای به فکر فرو رفت

سایه با نگاهی بی تفاوت وسرد حرکاتش را زیر نظر داشت چقدر آشفته ودرگیر بود درست مثل روزهای اول خودش اما او عادت کرده بود پس اوهم عادت میکرد

سرش را بلند کرد وهمراه با آهی از عمق وجود به او خیره شد وپرسید :

-فقط بهم بگو چرا ازم متنفری ؟

نگاهش را از او گرفت وبه ته کوچه زل زد وآرام گفت :

-هیچ وقت دوستت نداشتم ؛همیشه ازت متنفر بودم ،از شخصی که دنیاش فقط در خودش خلاصه میشه وبس !.....اگه مجبور شدم تحملت کنم فقط به خاطر پدرم بود، اما حالا که دیگه اون نیست، نمی خوام حتی یک لحظه هم کنارت باشم

برآشفت وهیجان زده به تندی گفت :

-چرا؟ چون پای کس دیگه ای درمیونه !

با غیظ به طرفش برگشت هنوز هم دست ازتحقیر و توهینهایش برنمی داشت چراقلب این مرد اینهمه سیاه و پر از شک وتردید بود.اما دیگر مجبور نبود قسم بخورد که پای هیچ مردی درمیان نیست .انگار جایشان باهم عوض شده بود چرا دلش هوس میکرد همان زجری که او کشیده بود را آرمین هم امتحان کند

با نگاهی خسته وغمگین گفت :

-آره درسته،……..! من قبل از اینکه تو با اجبار وارد زندگیم بشی کس دیگه ای و دوست داشتم ؛فکر می کردم می تونم زیر فشار جبرو تعصب تو اونو فراموش کنم ،اما اشتباه می کردم چرا که با همه بددلیهای تو حتی یک ثانیه هم نتونستم یاد اونو از تو ذهنم خاموش کنم

چهره آرمین به یکباره شعله کشید وبرافروخته و با نهایت خشم فریاد کشید

- داری مثل سگ دروغ می گی ؛من تو رو می شناسم؛ می دونم که جرات این کارو نداری

با پوزخندی گفت :

-عشق جرات نمی خواد جناب دکتر !یه مهمون ناخونده است که هیچ وقت برای اومدنش اجازه نمی گیره

داد زد :

-برا من سفسطه نباف ؛من می دونم تو دختر هرزه و هرجایی نیستی که با مردی یکی بشی که هیچ حسی بهش نداری

-من به خاطر پدرم حاضر بودم هرکاری ..........

برق سیلی هوش از سرش پراند ؛سرش با شدت به شیشه کناریش اصابت کرد یک طرف صورتش داغ شده بود ومی سوخت با چشمانی پر از اشک به او خیره شد وبغض آلود گفت :

-به خاطرهمین کارهات همیشه ازت متنفرم

دستگیره در را گرفت پیاده شود ،آرمین سریع بازویش را به چنگ گرفت وعاجزانه نالید :

-سایه تو نمی تونی اینهمه سنگ دل باشی !تو می دونی که من بدون تو می میرم

در حالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود .به طرفش برگشت وهمراه با لبخند تمسخر آمیزی گفت :

-پس اون همه اعتماد به نفس کجا رفتن ! همشون به یکباره پر کشیدن ..........مگه تو همون آدمی نیستی که بهم می گفت نباید هیچ وقت وابسته من بشی چون قرار مون جداییه……هان !حالا چی شده خودت وابسته وگرفتار دختری شدی که از روز اول آشنایی به جای یه کلمه محبت آمیز وامید بخش با همه تنفر وغرورت فقط بهش گفتی من نه شما رو می خوام ونه زندگی با شما رو .........هان !..چرا لالمونی گرفتی مگه توهمون آدم نیستی که با سنگ دلی تموم بهم گفتی ازدواج با من برات یه عذابه! یه گناه کبیره !.......هان !پس چرا حالا خودت نمیفهمی که برای منم عذاب بود !سخت بود ،درد داشت

سرش را از روی تاسف چند بار تکان داد وبغض الود ادامه داد

-نه !.....ازم نخواه همه اینها رو به سادگی فراموش کنم ؛می دونی چقدر زجرم دادی ووقتی که بهت به عنوان یه همسردر کنارم احتیاج داشتم کنارم نبودی ؛می فهمی چند شب تنها تا دیر وقت توی اون چهار دیواری از ترس و وحشت به خودم لرزیدم وتو بی خیال از اینکه یه دختر جوون با هزاران امید و آرزو توی خونه منتظرته سرگرم کارهای اون شرکت لعنتی بودی ؛همون شرکتی که به خاطرش منو، احساسمو،زندگیمو فدای پول پرستی خودت کردی ؛فکر کردی همه اون چهار ماه اسارت به راحتی فراموش می شن

مستاصل ونا امید گفت :

romangram.com | @romangram_com