#مهمان_زندگی_پارت_470

با گامهایی خسته وعصبی از پله عمارت پدرش بالا رفت وپشت در ایستاد وزنگ را فشرد طولی نکشید که چهره مهربان مهری در چهار چوب در ظاهر گشت .مهری شادمان از حضور غیر منتظره پسرش لبخندی به رویش زد وگفت :

-چه عجب یادی از ما کردی

واز مقابل در کنار رفت تا او وارد شود یک قدم جلوتر از مادرش به طرف سالن رفت وگفت :

-این روزها خیلی گرفتارم تو که می دونی

- پدرت می گفت شرکتم منظم نمی ری

با بی حالی خودش را روی مبل انداخت واز جواب به مادرش طفره رفت و پرسید :

-بابا خونه نیست ؟

مهری کنارش نشست وگفت :

-نه هنوز نیومده ؛کاری باهاش داری

-آرتین چی ؟صداش نمیاد !

-پیش پای تو رفت بیرون احتمالارفته کلوپ ،اون که جای دیگه ای نداره بره ،....

پس از مکث کوتاهی پرسید :

-شام خوردی ؟

خیلی کوتاه وسرد جواب داد :

-میل ندارم

وپوشه در دستش را به طرف مادرش گرفت وگفت :

-عجله دارم نمی تونم منتظربابا بمونم ، لطف کن اینو بده بهش

با نگاهی پرسشگرپوشه را ازدستش گرفت وپرسید

-این چیه؟

کلافه دستی میان موههایش کشید وگفت :

-مدارک مورد نیاز برای جدایی

متجب پرسید

-جدایی کی ؟

به مبل تکیه زد و بی حوصله گفت :

- معلومه ،مگه من چند تا زن دارم!...از سایه !

بی اراده جیغ کوتاهی از ته گلویش بیرون پرید ونالید

-تو داری از چی حرف میزنی آرمین !

نفسی عمیق کشید وگفت :

-این که چیزتازه ای نیست همه می دونن که ما داریم از هم جدا میشیم

هراسان وبا لحنی پریشان گفت :

romangram.com | @romangram_com