#مهمان_زندگی_پارت_466

مادرش سراسیمه وارد اتاقش شد وگفت :

-سایه تو رو خدا بچگی و بذار کنار !..آرمین.........

اما با دیدن چهره پریده رنگش در آن وضعیت لرزش گرفته ، وحشت زده به طرفش دوید و درحالی که دستان لرزانش را در دست می گرفت نگران پرسید :

-سایه !.........عزیزم !.....عزیزم چی شده ؟....چرا اینهمه می لرزی

خودش را در آغوش مادرش انداخت وعاجزانه وبغض آلود گفت :

-دارم زیر اینهمه غصه ودرد خفه می شم مامان !دیگه نمی تونم بیشتر از این اینهمه اندوه وبیچارگی رو تحمل کنم

ناهید موههایش را نوازش کرد وگفت :

-باشه عزیزم ! باشه! تو اصلا خودتو اذیت نکن؛ من به آرمین می گم از اینجا بره ودیگه مزاحمت نشه ،حالابیاو استراحت کن ؛این داروها تو رو ضعیف و عصبی کردن

ناهید او را در تختخوابش خواباند وکنارش نشست ؛با نوازش دست مهربان مادرش آرامش هم آغوش چشمانش شد وبه خواب رفت ،چقدر به این محبتهای گرم وصادقانه احتیاج داشت

میان خواب وبیداری با وحشت از جا برخاستو پشت پنجره ایستاد شب به نیمه رسیده بود وآرمین هنوز روی لبه تخت به انتظارش نشسته بود سراسیمه با لباس خواب وپا برهنه از سالن خارج شد وبا سرعت پله ها را طی کرد، روی آخرین پله پایش لیز خورد وبا شدت به کف حیاط پرت شد اما آرمین برخلاف همیشه که سریع به کمکش میشتافت حتی نیم نگاهی هم به او نینداخت با درد از جا برخاست و به طرفش دوید وسراسیمه گفت :

-آرمین من اینجام کنارت .......!.

اما چشمان ملتهب و گیرای آرمین سرد وبی روح بودو همه وجودش تبدیل به تکه ای یخ شده بود

وحشت زده جیغی کشید واز خواب پرید .از ترس گلویش خشک شده بود وقلبش تند تند می زد .ناهید سراسیمه وارد اتاقش شد وکنارش نشست و نگران گفت :

-خواب دیدی عزیزم ..........!

زبانش بند آمده بود. با تلاش بسیار تنها توانست بگوید( آرمین) !

ناهیدبا پر روسریش عرق سرد پیشانی اش را گرفت و او را در آغوش کشید ودر حالی که موههایش را نوازش می کرد مهربان گفت :

-آروم باش دخترم آرمین حالش خوبه

خودش را از آغوش مادرش بیرون کشید واز جا برخاست وپشت پنجره ایستاد

آرمین هنوز روی لبه تخت نشسته بود وگردی از سفیدی برف همه موههای سیاهش را پوشانده بود با هیجان زده به طرف در رفت ؛می خواست خارج شود که مادرش سریع دستش را گرفت وگفت:

- با این حال وروزت کجا می خوای بری

متوحش ولرزان نالید :

-مامان آرمین بیرون یخ زده !

ناهید خشمگین گفت :

-اگه با این وضعیت بری بیرون حتما تو هم یخ می زنی !

پالتواش را از جا رختی برداشت ودر حالی که تنش کرد زیر لب غرغر کرد

-من که سر از کار شما دوتا در نمیارم ،یه روز از هم متنفرید ویه روز دیونه همید

ودر حالی که شالش را روی سرش مرتب می کرد ادامه داد

-دلم به اون خوش بود که تو لجباز دیونه رو سر عقل میاره اما نگو که اون خودش از تو بیشتر کم داره

بدون اینکه حتی کلمه ای جواب مادرش را بدهد به طرف درب سالن رفت وبا ترس ودلهره پله ها را طی کرد روی آخرین پله بود که تلفن آرمین زنگ خورد؛آرمین از جا برخاست درست پشت سرش ایستاده بود که صدای گرمش را شنید

-بله بهار ..........!.

romangram.com | @romangram_com