#مهمان_زندگی_پارت_465


آرتین ومهری چندین بار به دیدنش آمده بودند اما او هر بار به مادرش گفته بود نمی خواهد هیچ یک از اعضای این خانواده را ببیند .تنها مهری را مسبب بدبختی خود میدانست ونمی توانست به راحتی از سر تقصیرش بگذرد

با صدای ساغر چشمانش را گشود ،ساغربا نگاهی نگران ولحنی که از هیجان لرزش گرفته بود گفت :

-سایه !آرمین اینجاست

با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت وگفت :

-این که چیز عجیبی نیست ؛اون هر روز اینجاست ،اما بهش بگو اگه پاشو تو اتاق من گذاشت چنان جیغی می کشم که دنیا رو سرش خراب بشه

ساغر بیقرار ومردد گفت :

-سایه !اون امروز واقعا قاطی کرده

همراه با آهی عمیق دوباره چشمانش را برهم نهاد وگفت :

-اون خودش خدادادی قاطی داره ،تو نمی خواد نگرانش باشی

اینبار ساغر از اینهمه سردیش کلافه شد وبا لحنی مستاصل ودرمانده نالید

-ولی این بار به خدا دیونه شده

از لحن کلام ساغر وحشت زده چشمانش را گشود و روی تخت نیم خیز شد وزمزمه کرد

- چی ؟

-تو این هوای سرد با یه تیشرت آستین کوتاه روی تخت وسط حیاط نشسته

متوحش وترسان پرسید :

-چرا ؟

-می گه تا زمانی که سایه به حرفهام گوش نداده من همینجا میشینم

لحظه ای اندیشید شاید ساغر قصد سربه سر گذاشتنش را دارد پس از جا برخاست واز پشت پنجره اتاقش به حیاط پوشیده از برف نظری انداخت

آرمین با یک تیشرت آستین کوتاه روی تخت وسط حیاط نشسته بود وسفیدی دانه های برف روی سرو شانه اش از دور کاملا مشخص بود این رفتار احمقانه واقعا از آرمین خشک وغیر قابل نفوذ بعید بود ؛به خاطر آورد که آرمین چقدر او را موقع پیاده روی در زیر باران سرزنش وتحقیر کرده بود ورفتارش را بچگانه فرض کرده بود اما اینک خودش از یک بچه لجبازتر زیر بارش برف نشسته بود که...........

که بازهم مثل همیشه او را مجبور به پذیرفتن خواسته غیر منطقی خود کند واو چقدر از این رفتار آرمین خسته وعصبی بود

به طرف ساغر برگشت وبانقابی از بی خیالی ساختگی گفت :

-آرمین آدم فوق العاده آینده نگریه !ده دقیقه دیگه از ترس سرما خوردن واز کار وزندگی افتادن مجبوره که از اینجا بره ،اون حاضره همه چیزشو فدای اون شرکت لعنتی کنه اینو مطمئن باش

قدمی به طرف تختش برداشت ، ساغر با گرفتن بازویش او را متوقف کرد وهیجان زده گفت :

-اما سایه اون خیلی جدی بود

به نرمی بازویش را از میان دست خواهر نگرانش بیرون کشید وگفت :

-نگران نباش ،آرمین به سلامتیش خیلی اهمیت می ده چون نمی خوادمریض بشه وگوشه خونه بیفته . حالا هم از اینجا برو چون سرم درد می کنه ومی خوام استراحت کنم

ساغر با نگاهی از سر رنجش و دلخوری اتاقش را ترک کرد واو بار دیگر از پنجره به آرمین که روی تخت کنار حوض نشسته بود خیره شد

خاطره تلخ آن روز گرم دوباره درذهنش زنده شد آن روز هم آرمین برای او وزندگیش تصمیم گرفته بود تمام حرفهای آن روز وغرور بی نهایتش به قلب زخم خورده اش چنگ میزد همه دردهای روحی که در طول این مدت کشیده بود مثل کابوس مقابلش ظاهر شده بود ؛به شب عروسیش که برایش بی شباهت به عزا نبود؛به همه شبهایی که تا دیر وقت باترس و دلهره به انتظار آرمین می نشست همه توهینهایی که وقت وبی وقت از آرمین می شنید وتحمل می کرد ،به وقتی که برایش گوشی خریده بود وبا تهدید اضافه کرده بود نباید از خط قبلش استفاده کند ،به وقتی که تهدیدش کرده بود نباید به همراه نیما جایی برود ویا زمانی که بدون اینکه دلیل دیر آمدنش از بیمارستان را بفهمد ناعادلانه ووحشیانه قصاصش کرده بود ،به همه بی عدالتیها وتکرویهایش

ازخشم ونفرت همه وجودش می لرزید واحساس سرمایی غیر ارادی می کرد


romangram.com | @romangram_com