#مهمان_زندگی_پارت_464
به روی میز امینی خم شد وبه تندی گفت :
-پس چرا با اینکه می دونه من نمی خوام باهاش زندگی کنم حاضر نیست طلاقمو بده
امینی با لحنی که سعی میکرد آرامش را به چهره بیقرار سایه برگرداند گفت :
-آرمین شما رو دوست داره ونمی خواد شما رو از دست بده
-اینا همش چرته ،اون توی زندگیش هیچ کسی رو به غیر از خودش دوست نداشته و نداره
-اما سایه خانم شما حق طلاق و به اون دادین واونم حاضر نیست شما رو طلاق بده
-من این چیزا حالیم نیست جناب امینی !......شما وکیل منید وموظفید برای رهایی من از این زندگی کوفتی یه راهی پیدا کنید
-اگه موقع ازدواج از اون حق طلاق می گرفتید حالا ما هیچ مشکلی نداشتیم
پر ازخشم به روی میز ش کوبید وگفت :
-من که نمی دونستم اون می خواد زیر همه حرفهاش بزنه
-حالا این کارو کرده وتحت هیچ شرایطی هم کوتاه نمیاد
به کتاب قانون روی میز امینی اشاره کردوبه تندی گفت :
-یعنی توی کتابی به این قطوری یه بند پیدا نمی شه که از زن مظلومی مثل من حمایت کنه
تن صدایش را بالاتر برد وادامه داد :
-بابا من به چه زبونی بگم نمی خوام با این آدم زندگی کنم ،اصلا دوستش ندارم ،باید خودمو بکشم که از دستش خلاص بشم
امینی با آرامش گفت :
-نه نیازی به اینهمه خشونت نیست ؛شما فقط باید از در مصلحت ودوستی با هم کنار بیاید .اگه تا این حد از اون متنفرید که مرگ و نیستی و به زندگی با اون ترجیح می دین بهتره که اینو بهش بگید ؛آرمین اصلا آدم بی منطقی نیست که بخواد کسی و با زور واجبار کنار خودش نگه داره
از جا برخاست وگفت :
-بهتره شما همینو بهش بگید ؛لطف کنید وبهش بگید اگه طلاقم نده خودمو می کشم وازهیچ کس وهیچ چیزی هم واهمه ای ندارم
لحن کلامش آنقدر محکم وقاطع بود که بی اختیار باعث وحشت امینی گردید
از دفترامینی که خارج شد ابر غصه همه پهنای وجودش را گرفت به خوبی می دانست که رفتارش با امینی تند وبدور از ادب ونزاکت بوده اما این روزها کنترل اعصابش از دستش در رفته بود وقادر نبود خشمش را مهار کند شاید به دلیل مصرف بی رویه داروهایش بود که خود به خود اعصابش را تحریک می کرد
امینی به او گفته بود: آرمین با صراحت ومصمم گفته حاضر به جدایی نیست ومی تواند به دلیل عدم تمکین ورها کردن منزل از سایه شکایت کند
واین حرف آرمین او را خشمگین وعصبی کرده بود واز اینهمه غرور ونخوتشکه تنها وتنها خودش را میدید به حد جنون رسیده بود
آرمین با رفتار سرد وبی عاطفه اش چهارماه تمام او را آزرده بود وبارها تحقیر وتهدید ش کرده ، حتی پارااز این فراتر گذاشته واو را مورد ضرب وشتم قرار داده بود
وحالا باغرور و لجبازی تمام می گفت دوستش دارد و قصد جدایی ندارد ومی خواهد او در کنارش بماند بدتر از همه این بود که هیچکس در این دنیا حق را به او نمی داد همه به نوعی طرفدار آرمین بودند حتی صمیمی ترین دوستش هم از آرمین دفاع می کرد
خسته وعاجزانه سرش را به دیوار تکیه زد و لحظه ای چشمانش را برهم فشرداز این بیقراریها خسته شده بود ،از اینکه راه دلش با عقلش یکی نبود ،از اینک دلش داشت نافرمانی میکرد وعقلش زمام امور را به دست گرفته بود ،خسته بود از اینهمه دودلی ،از واژه واژه کلامی که امروز آرمین با نهایت صداقت وچهره ای به غم نشسته بر سرش کوفته بود
-خیلی قصی القلب شدی سایه !تو دیگه اون دختر مهربون وشکننده ای که همه باورهای منو غلط از آب در اورد ؛ نیستی ؛اما با این وجود تا زمانی که دلیل واقعی رفتارتو نفهمیدم نمی تونم ازت جدا بشم چون در اونصورت یک عمر خودمو سرزنش وملامت می کنم
بعد از رفتن آرمین ساعتها گریه کرده بود وبا چشمانی ورم کرده وسردرد به خواب رفته بود
او آرمین را دوست داشت هنوز مثل همان روزها وشاید کمی بیشتر ،آرمین مالک قلب وروحش بود ،همه وجودش وهرباربا دیدارش قلبش بی اعتنا به فرمان عقلش بی اختیار پر پر میزد
اما نمی توانست او را ببخشد آرمین او را تحقیر کرده بود وحاضر شده بود بین او وبهار!تنها او در آتش خشم وغضبش بسوزد ،این بی انصافیش را نمیتوانست نادیده بگیرد
romangram.com | @romangram_com