#مهمان_زندگی_پارت_463
با سنگ دلی تمام گفت :
-من برا شنیدن این حرفها اینجا نیستم
عنان اختیار از کف داد وبه تندی گفت
-پس برا چی اومدی !.......اومدی فقط منو عذاب بدی وحال رقت انگیزم وببینی
-دیگه برا همه این حرفها دیره آرمین !.......منو وتو دیگه نمی تونیم یه خانواده باشیم
فریاد کشید
-چرا؟.چون تو اینو نمی خوای !.......پس من چی ! من حق انتخاب ندارم
-توانتخاب خودتو کردی ،با انتخاب تو من جایی توی زندگیت ندارم
به طرف تخت رفت وکیفش را برداشت وبه طرفش برگشت گفت :
-بهتر خودت شناسنامه ام و به دست امینی برسونی ،همینطور سند ازدواجو
جدی ومحکم گفت :
-من هرگز کاری و که تو می خوای وانجام نمی دم سایه !؛.....
نفس عمیقی کشید ومصمم اضافه کرد
-عمرا طلاقت نمی دم
قدمی به طرفش برداشت وعمیق در چشمانش نگریست وبا قاطعیت گفت:
-من طلاقمو از تو می گیرم ؛اگه شده با زور این کارو می کنم ؛چون دیگه نمی خوام کنار کسی زندگی کنم که قلبش سیاه و پراز نفرت وانزجاره!
منتظر پاسخ آرمین نماند وسریع وهیجان زده از اتاق خارج شد
در اتاقک آسانسور احساس ضعف وسرگیجه می کرد ؛درجه حرارت بدنش بالا رفته بود وخود به خود عرق میکرد .احساس خفگی وگرما راه نفسش را سختتر کرده بود . به محض فرود آمدن آسانسور در لابی وباز شدن در آن برای تنفس جرعه ای از هوای آزاد با سرعت بیرون دوید وکنار اولین جدول بالا آورد
نازنین نگران کنارش نشست وبا وحشت گفت :
-سایه !عزیزم خوبی؟............
با حرکت سر به نازنین فهماند که اصلا حالش خوب نیست ؛نازنین مضطرب پریشان گفت :
-برم آرمینو خبر کنم
از جابرخاست وگفت :
-نه نه..نمی خواد به اون چیزی بگی ،توهمین جا باش تا برم دست وصورتمو بشورم
نازنین همان جا بی حرکت به انتظارش ایستاد اما ذهنش درگیر سایه وزندگیش بود ووجودش انباشته ازغم و غصه به خاطر تنها دوستش ،پس از لحظه ای کوتاه سایه در حالی که رنگ به رو نداشت کنارش قرار گرفت وبا ضعف گفت :
-نازی بیا زودتر از اینجا بریم ،این محیط حال منو بد می کنه
******
امینی به چهره ی از خشم گلگون شده اش زل زد وگفت :
-شما دارین اشتباه می کنید سایه خانم !آرمین اصلا قصد آزردن شما رو نداره
romangram.com | @romangram_com