#مهمان_زندگی_پارت_462

اما با دیدن قامت بلند آرمین در چهار چوب در ادامه حرف در دهانش ماسید .آرمین قدمی به درون اتاق گذاشت وروبرویش ایستاد . صورت مقابل صورت ،چشم در چشم ، نگاهی گرم وپر امید در نگاهی سرد وافسرده ، نگاهش رنگ التهاب همیشگی را نداشت ، اما بازهم نافذ وگیرا بود .شیرین ودلپذیر.......هاله ای از نگرانی عمیقی چشمان همیشه غمگینش را پوشانده بود .

با لبخندی از سرشوق این جنگ نابرابر نگاه را درهم شکست و سلام کرد ، سلامی گرم وامید بخش ،با دنیایی از مهر ومهربانی !....اما جوابش به گرمی ومهربانی سلامش نبود ،چندش وسرد ،تلخ وگزنده !..... استخوان سوزتر از سرمای صحرای سیبری

این جواب تلختر از جام زهر آرمین را از خواب خوش خیال بیرون پراند پس سایه اش برنگشته بود که بماند ،نگاهش رنگ تردید گرفت و با صدی خفه ای پرسید

- اینجا چی می خواین ؟

با وحشت وترس یک قدم به عقب برداشت لحظه ای سکوت محض برقرار شد؛آرمین با نگاهی مبهم و عمیق به او خیره شده بود .در زیر این نگاه سنگین نفس کشیدن چقدر سخت شده بود .آرمین با اخمی غلیط دوباره کمی بلندتر ازقبل گفت :

-پرسیدم اینجا چی می خوای ؟

همه وجودش لرزش گرفته بود ،ناشیانه آب دهانش را قورت داد ونجوا کرد

-شناسنامه.....شناسنامه مومی خوام .......اون دسته توهه ؟

در حالی که با موشکافی آنالیزش می کرد آرام گفت :

-آره دست منه !.....حالا می خوای چکار کنی ؟

از طرز نگاه وکلامش برآشفت و به تندی گفت :

-پس پیش توهه ؛زودتر اونو بهم بده باید تاشب نشده برگردم خونه

نازنین که اوضاع را بیریخت میدید فرار را به قرار ترجیج داد وبا سرعت از اتاق خارج شد

روی لبه تخت نشست وبا آرامش گفت :

-به این زودی !......بازهم مثل همیشه دیر اومدی وزود می خوای بری

فریاد کشید

-اینجا کلاس درس تونیست

با لبخند تلخی غصه داروغمگین گفت :

-معلومه که نیست !؛اینجا خونه عشق ما بود ؛...جایی که بهم قول دادی تا همیشه کنارم میمونی و تنهام نمیزاری

تلخ وآزاردهنده گفت :

-اینجا قتلگاه من بود !جایی که قرار بود یک عمرفقط زجرکشیدنمو ببینی

پراز خشم روبرویش ایستاد ولحظه ای درعمق چشمان عسلی پر ازخشمش خیره ماند .برق این چشمها همیشه آرامش میکرد پس آرام زمزمه کرد

-پس چرا حالا اینجایی ؟

در نگاه ملتهب و تب دارش غصه وناراحتی موج می زد ،ته ریش نامرتبش صورتش را جذابتر از همیشه کرده بود ونفسهای داغ وکش دارش لحظه به لحظه بیقرارترش میکرد . کلافه قدمی به عقب برداشت وگفت

-گفتم که برا چی اومدم ،اونو بهم بده تا زودتر اینجا برم

نگاهش را از آن دو گوی سحر انگیز گرفت وخسته ومغموم گفت :

-من از تو جدا نمی شم سایه !بهتره اینو تو گوشت فرو کنی

-تو مجبوری! همون طور که مجبور به ازدواج با من شدی

قدمی به طرفش برداشت وبا لحنی مستاصل وپرغصه گفت :

-سایه تو همه زندگیمی !....من بدون تو دارم تو این چهار دیواری لعنتی خفه میشم

romangram.com | @romangram_com