#مهمان_زندگی_پارت_461
کمی سکوت وسپس متفکر ادامه داد
-حالا من موندم قابی به این گندگی و چطور از چارچوب در رد کرده ؟
-ببخش که اون دکترای عمران داره ها
به طرفش برگشت وبا اخم گفت :
-خوب حالا این چه ربطی به شب جمعه داره
-قاعدتا" نباید توی محاسبه مشکلی داشته باشه
وهمراه با آهی عمیق از او پرسید
-تو چکار کردی ؟کارت به این زودی تمام شد
کنارش ایستاد وبا چهره ای درهم رفته گفت
-آره بابا !ده تا ظرف یکبار مصرف پر از غذای دست نخورد رو میز ولو بود ،من نمی دونم اون که نمی خواسته بخوره ؛ چرا خریده فاسد کرده
از جا برخواست ودرحالی که کشو درایورش را می گشود گفت :
-پس جوری که معلومه حسابی قاط زده ،بهتره تا سر نرسیده زود تر از اینجا بریم
-آره ولا ،میترسم سر برسه ما رو هم مثل اون ال ای دی بیچاره سربه نیست کنه
کیف دستی مخصوص مدارکش را گشود ونگاهی به داخل آن انداخت وبا ناراحتی وهیجان گفت :
-همینجا بود، ولی حالا نیست !
نازنین با لحنی بی تفاوت پرسید
-چی اینجا بود؟
-شناسنامه وکارت ملی ام ،برا طلاق لازمشون دارم
-شاید آرمین برداشته
-شاید اما اون عادت نداشت دست به وسایل من بزنه
با بی خیالی گفت :
-حالا زده؛ می بینی که نیست
با صدای بسته شدن در با وحشت به نازنین زل زد؛ نازنین هیجان زده گفت :
-بفرما اینقده دس دس کردی تا آقا شیره سر رسید
مضطرب پرسید :
-یعنی خودشه ؟
سرش را یک وری تکان داد وبا لودگی گفت :
-نه عمشه !آخه خنگول مگه غیر شمادوتا کس دیگه ای هم کلید اینجا رو داره
-آخه این موقع ر......
romangram.com | @romangram_com