#مهمان_زندگی_پارت_460

اینجا خانه اش بود ؛خانه امید وآرزوهایش ،خانه ای که اگرچه روزهای سختی را درآن سپری کرده بود اما بازهم دوستش داشت . بی اختیار حلقه اشک در چشمش نشست ،آرمین داشت چه به روز خودش و زندگیش می آورد !....این زندگی اصلا زندگی مردی به محکمی آرمین نبود

نازنین دست زیر بازویش زد واو را از جا بلند کرد وگفت :

-پاشوبه جای آبغوره گرفتن زودی وسایلی رو که لازم داری و بردار که داره حالم ازاین آشغالدونی بهم می خوره

با بغض زمزمه کرد

-نازی من این حالتشو قبلا دیدم ؛وقتی عصبانی میشه هیچی جلو دارش نیست و کنترل رفتارش از دستش در میره

-رفتار اون دیگه به ما ربطی نداره سایه !

نگاهی به آشپزخانه بهم ریخته انداخت وگفت :

-نازنین بهم کمک کن لااقل آشپزخونه رو تمیز کنم ،اینجوری حتما مریض میشه

نازنین با اعتراض گفت :

-تو واقعا خلی ها ،نه به اون دادخواست طلاقت ،نه به این دل نگرونیت

محزون گفت :

-نازی اون بهم بد کرده تاوانشو هم پس می ده ،اما دلم نمیخواد توی این اشغالدونی مریض بشه

-باشه ،باشه ........من تمیز می کنم تو زودتر برو هرچی می خوای بردار تا بریم

نازنین را تنها گذاشت و از پله ها بالا رفت .از فکر اینکه اتاقش هم به افتضاحی سالن وآشپزخانه خواهد بود با ترس و وحشت در را گشود وسرکی به داخل آن انداخت اما برعکس پایین اینجا مرتب وتمیز بود بوی خوشبوی عطری که همیشه استفاده می کرد شامه اش را نوازش کرد پا به درون اتاق گذاشت همه وسایلش دست نخورده روی میز آرایش چیده شده بود ؛نگاهش از روی میز آرایش به دیوارکناریش سر خورد

اما با دیدن قاب عکس بزرگی از تصویر خودش قلبش فرو ریخت ؛چیزی را که می دید هرگز نمی توانست باور کند

تصویربزرگی از چهره اش در شب عروسی درحالی که لبخند زیبا وملیحی به لب داشت ؛اصلا به یاد نداشت که در آن شب تلخ این چنین زیبا لبخند زده باشد

نازنین با غرغر وارد اتاقش شد اما با دیدن تصویر بزرگ سایه بر دیوارروبرویش بهت زده گفت :

-ووو........چه خوشگله !

سایه سست وبی حال روی لبه تخت نشست وگفت :

-من که یادم نمیاد اصلا اون شب خندیده باشم ؛شاید فتوشاپ باشه

-فتوشاپ چیه !نمی بینی چقد واقعیه باید عکاسش خیلی هنرمند باشه که همچین لحظه زیبایی وشکار کرده

نزدیکتر رفت وبا لحنی پر از تحسین ادامه داد

واقعا که خیلی رومانتیک وشاعرانه است !....این کارا از آرمین خشک وعصا قورت داده بعیده ؛اصلا میشه گفت غیر ممکنه

نفسش را با حسرت فوت کرد وبی تفاوت گفت :

-می بینی که ممکن شده ومن دلیل این کاراشو اصلا نمی فهمم

نازنین با لبخند زیبایی گفت :

-یه عکس یادگاری ....،که خودتم نداری ؛ شده رفیق شبهام ،وقتی که خیلی تنهام......

-اون بهم گفته بود همه عکسهای عروسی رو پاره کرده پس این از کجا یکدفعه پیدا شده

در حالی که هنوز مبهوت عکس بود با شماتت گفت :

-سایه به خدا تو یه چیزیت میشه ها !آخه ای کیو اون حرف راست هم بهت زده !.......

romangram.com | @romangram_com