#مهمان_زندگی_پارت_459


- نه هنوز !

-چند روزه دیگه ماشینشوکنار در خونه تون پارک نیست ! خبریه ؟

-آخرین باری که بهش گفتم اگه یه بار دیگه اومدی اینجا وآسایشموبهم زدی ،جلو روت رگ دستمو می زنم ،به ظاهر ترسیده ،اما به امینی گفته اگه سایه می خواد پیش مامانش بمونه من حرفی ندارم اما باید تا ابد زنم باقی بمونه وطلاقش نمی دم

نازنین با غصه گفت :

-من همچین مواقعی عشقشو باورمی کنم و واقعا دلم به حالش می سوزه

آهی از ته دل کشید وگفت :

-اما من دیگه هیچیشوباور ندارم ؛وقتی به حرفهای آرتین فکر می کنم می بینم اون منو یه احمق فرض کرده فقط برای رسیدن به اهداف پلید خودش

-شاید آرتین دروغ می گه ؛من اصلا به این پسره اعتماد ندارم

-اگه همه حرفهاشم دروغ باشه این حقیقت که بهار نامزدش بوده دروغ نیست

-سایه چرا واقعیتو بهش نمی گی ؛چرا از خودش دلیل این رفتارشو نمی پرسی

- نه نازی !حالا که چهره واقعیشو شناختم ؛دیگه دلم نمی خواد بفهمه چقدر دوستش داشتم ودارم !...... ؛بذار فکر کنه ازش متنفرم و بخاطر تنفرمه که می خوام ازش جدا بشم اینجوری غرورم در مقابلش حفظ میشه

با رسیدن به مقصد تاکسی ایستاد وآندو پیاده شدند .نگاهی به قامت بلند برج انداخت برای دیدن پنجره های طبقه هفتم چشمانش سیاهی رفت بی اختیار بازوی نازنین را چنگ زد وبه او تکیه داد نازنین با نگرانی به طرفش برگشت وپریشان پرسید :

-حالت خوبه سایه !

سریع بازویش را رها کرد وسرش را به نشانه تائید چند بار تکان داد واز پله ها بالا رفت

. درون اتاقک آسانسور خاطره تلخ آن روز و همه حرفهای آرتین در ذهنش زنده شد با سستی وضعف به دیوار شیشه ای تکیه زد حالش به شدت دگرگون شده بودو احساس خفگی وتهوع می کرد نازنین مضطرب دوباره پرسید:

-سایه مطمئنی حالت خوبه

-آره خوبم فقط یکم سرم گیج می ره

-می خوای برگردیم خونه

-نه نه ......من حالم خوبه

-پس چرا اینهمه وحشت زده ورنگ پریده ای

-چیزی نیست ؛محیط بسته اتاقک آسانسور حالمو بد می کنه

نازنین که کاملا مشخص بود با حرفش قانع نشده وهنوز نگران است بی هیچ حرفی از اتاقک خارج شد ومنتظر اومقابل در واحدشان ایستاد .کلید را از کیفش بیرون آورد و در را باز کرد و کنار رفت تا اول نازنین وارد شود

نازنین اولین قدم را به درون خانه که گذاشتسریع نوک بینی اش را گرفت و با لحنی معترضانه نالید :

-اوف ! اینجا چه خبره ، قبرستون آشغالهاست

پشت سر نازنین وارد شد اما بوی تعفن غذای مانده حالش را منقلب کرد وسریع در حالی که دستش را مقابل دهانش گرفته بود وارد دستشویی شد نازنین نگران به دنبالش پشت در ایستاد وگفت :

-چی شد؟...... حالت خوبه !

درحالی که هنوز عق می زد با سر تکذیب کرد . شیر آب سرد را باز کرد وچند مشت آب خنک به صورتش زد وگفت :

-با این بوی تعفن مگه میشه خوب بود

از دستشویی بیرون آمد ونگاهی اجمالی به سر تاسر خانه انداخت همه چیز بهم ریخته و ازهم پاشیده بود گلدانهایی که با آن همه عشق وعلاقه مراقبشان بود زرد وپژمرده شده بودند ، گلدانهای کریستال زیبا وگرانقیمتش خورد وخاکشیر روی سطح زمین پخش شده بودند؛با ضعف روی پله ها نشست نگاهش روی تلویزیون شکسته شده خیره بود روی صفحه مانیتورش جای ضربه محکم شی ای کاملا مشخص ومشهود بود


romangram.com | @romangram_com