#مهمان_زندگی_پارت_458
- از اینکه مزاحمتون شدم معذرت می خوام
نیما ازاین کم توجهی دلخور شد اما به روی خود نیاورد وبازهم مهربان ودلسوزانه گفت :
-تو مزاحمم نیستی سایه ؛یعنی هرگز نبودی ،یه روزی تو برام عزیزترین وارزشمند ترین موجود دنیا بودی ؛که می خواستم برای خوشحالیت دنیا رو به پات بریزم.......
آهی از سرحسرت کشید وادامه داد
-اما روزی که شنیدم ازدواج کردی اونم اینقدر عجله ای وشتاب زده از درون خرد,ونابود شدم ؛گفتم سایه به راحتی از دست رفت ومنم هیچ کاری از دستم برنمیاد،اما در طول این مدت که از نزدیک با همسرت آشنا شدم ودیدم چقدر برای تو وزندگیش با توداره از جون مایه میزاره تازه فهمیدم تو چقدر می تونی با این مرد خوشبخت باشی واون بیشتر از هرکسی ارزش تو رو داره........سایه !شاید من یه روز با غرورم بهت گفتم با این ازدواج خودتو نابود کردی اما امروز با صراحت بهت میگم اگه جدا شدی در واقع نابود شدی
-شاید ازدواجم با آرمین از روی حماقت وبی تجربگی بود باشه اما مطمئن باش که جدائیم از روی لجبازی وغرور نیست چرا که آرمین اصلا اون فرشته ای که همه شما فکر می کنید نیست
-نمی دونم شاید تو درست بگی اما .........
میان حرفش پرید وگفت :
-از اینکه هنوز مثل قبل نگران ودلواپسمی ازت ممنونم ،ولی خواهش می کنم سعی نکن منو از تصمیمی که گرفتم منصرف کنی ،پس با اجازه
منتظر پاسخ نیما نماند وبا خداحافظی کوتاهی از ماشینش پیاده شد وسریع وارد ساختمان وکلا شد
-الو نازی !میای باهم تا یه جایی بریم وزودی برگردیم
-اول سلام !........دوم کجا؟
-سلام !حالا شانس من امروز باادب شدی؛می خوام برم خونه ،یه چیزی لازم دارم که باید برش دارم
-چرا تنها نمی ری ؛تو که این روزا خوب دلو جرات پیدا کردی
- مامان اجازه نمیده میگه باید حتما نازی یا خودم همرات باشیم
-اِه مامانت تازه به فکرش رسیده تو داری یه غلطی میکنی !
-باز شروع کردی تو!
-من غلط کنم بخوام با تو شروع کنم ،باشه آماده شدی یه تک بزن سریع بیام پایین ،فقط خواهشا"......
میان حرفش پرید وگفت :
-دیر نکنی که حوصله علافی تو کوچه رو ندارم
-اوه !خیلی پیشرفت کردی ؛قبلنا اصلا فکر کسی رو نمی خوندی ....
-آخه خنگول مگه تو فکرم داری که من بخوام بخونمش
-آخ که من قربون سایه شیرین عسل خودم میرم ،باور کن سایه دلم برا لبخندژکوندت قد یه ایپسیلون شده
-پاچه خواری موقوف ! بشمار سه پایین باش که عجله دارم
برای بیرون رفتن نیاز به توضیح وبحث با مادرش نبود چرا همین که گفت نازنین همراهش است خیال ناهید راحت شد ودیگرپاپیچش نشد
نازنین کنارش در تاکسی نشست و با نگرانی آرام زمزمه کرد گفت :
-اگه آرمین خونه بود واجازه نداد برگردی چی ؟
-اولاامکان نداره اون این وقت روزخونه باشه آمار کاملش تودستمه ،دوما اجازه من دست خودمه نه اون!
-با قضیه طلاق کنار اومده ؟
غمگین گفت :
romangram.com | @romangram_com