#مهمان_زندگی_پارت_457


نیما که از سکوت بینشان خسته شده بود دوباره آرام گفت :

-شنیدم با همسرتون مشکل پیدا کردین

با غیظ به طرفش برگشت ؛آه از دست این نازنین دهن لق،حتی آب خوردنش را هم به نیما گزارش میکرد . چه باید می گفت،باید بازهم با تعصب تنها از غرورش محافظت میکرد او به نیما پیغام داده بود که آرمین را دوست دارد وعشق اول و آخر زندگیش است، از نیما خواسته بود دست از دخالت وکنکاش در زندگیش بردارد و اجازه دهد او در کنار مرد رویاهایش به آرامش برساد حالا با چه رویی باید میگفت اصلا هیچ عشقی بین او وآرمین نبود وهمه وهم وخیال ساخته وپرداخته ذهن خودش بود

از سکوت دلگیرش نیما طاقت نیاورد ودوباره گفت :

-با اینکه از اون مرد هیچوقت خوشم نمی اومد؛اما در طول این مدت یه چیزی و به خوبی حس کردم واونم اینه که اون واقعا دوستت داره وحاضره به خاطرتو هرکاری کنه

آرام زمزمه کرد

-منظورت چیه ؟

به طرفش متمایل شدو در عمق چشمان غمگینش زل زد وگفت :

-سایه! زندگی رو که با عشق شروع کردی به خاطر غرورت نابود نکن

افسرده وغمزده گفت :

-هیچ عشقی در کارنبوده که حالا بخواد نابود بشه

نفس عمیقی کشید وگفت :

-سایه اونشب من همه تلاشمو کردم که به آرمین ثابت کنم تو هیچ علاقه ای بهش نداری وداری در کنارش از بین میری اما اون گفت به خاطر اجبار نیست که تو رو کنار خودش نگه داشته اون تو رو دوست داره واصلنم قصد جدایی وبهم زدن زندگیشو باهات نداره

پوزخندی زد وناباور گفت :

-وتو هم باورش کردی !

با لحنی پراز قاطعیت گفت :

-من یه مَردم سایه ! یه مَرد می تونه به راحتی احساسات واقعی یک مَرد دیگه رو تشخیص بده وباور کنه

از این بحث حوصله اش سر رفته بود چیزی که کاملا برایش مسجل بود این بود که نیما هم مثل او فریب خورده آرمین است

-نیما ما تصمیم به جدایی گرفتیم واین حرفها دیگه برا من هیچ ارزشی ندارن

-تو داری بازم اشتباه می کنی سایه ! و اشتباه این بارت خیلی بزرگتر وغیر جبران تراز قبلته ،چون با احساسی که به اون پیدا کردی نابود میشی

مصمم وآرام زمزمه کرد

-اما من هیچ علاقه ای به اون ندارم

نفس عمیقی کشید وگفت :

-تو فقط داری خودتو گول می زنی ؛من اینو خیلی وقته فهمیدم سایه ،درست وقتی اون روز داشتی سعی می کردی بهم ثابت کنی که ازدواجت با او فقط از روی اجبار بوده من عشق و تو نگات خوندم ؛و به راحتی فهمیدم چقدر وابسته ودرگیرش هستی

آشفته وکلافه گفت :

-حتی اگه احساسی هم بوده دیگه نیست چرا که با مرگ پدرم جاشو فقط به تنفر داده

مقابل ساختمان چند طبقه ای ایستاد وبه طرفش برگشت وگفت :

-شاید لجبازی ویکدندگی بتونه سر پوشی روی بیان احساساتت درونیت باشه اما مطمئن باش که تنفر هرگز نمی تونه جای یه عشق پرحرارت وتوی دلت بگیره

دستگیره در را گرفت و با بی توجهیبه همه حرفهای نیما گفت :


romangram.com | @romangram_com