#مهمان_زندگی_پارت_456
-با اون چرا ؟
خودش را از آغوشش بیرون کشید وگفت :
-به خاطر طلاق !
دوباره بهت مهمان صورت مهربانش شد وپرسید
-یعنی اینقدر جدی ومصممی ؟
از جابرخاست وگفت :
-آره !وقتی هیچ جایی تو زندگیش ندارم بمونم کنارش چکار،.. که از زجر دادنم لذت ببره
-خدا رو شکر که تا پدرت زنده بود بویی از این قضیه نبرد خدابیامرز اگه می فهمید خیلی اذیت می شد
-آره درسته اون منو خیلی دوست داشت ونمی تونست درد کشیدنمو تحمل کنه
******
از درحیاط که بیرون رفت نیما هم همزمان از در حیاط خانه یشان بیرون آمد لحظه ای رو در روی هم قرار گرفتند،با نگاهی سرد وبی کلام
نهایتا نیما با لبخندی کاملا تصنعی یخ بینشان را شکست وسلام کرد ،بدون هیچ تغییری در چهره سرد وبی روحش تنها سلامش را جواب داد واز مقابل در کنار رفت وچند قدم به طرف سر کوچه برداشت
اما میانه راه نیما صدایش زد وگفت :
-جایی می ری برسمونمت؟
سرش را به طرفش برگرداند وگفت :
-نه !مزاحم شما نمی شم
نگاهش را به ماشین پارک شده اش انداخت وبا لحنی همیشگی گفت :
-مزاحم چیه دختر !تو دوباره تعارفی شدی
در تصور نیما او هنوز همان دختر سرحال قبل بود ونمی دانست باید از این تصور شاد باشد یا غمگین ،با نگاهی عاری از هراحساس نجوا کرد
-آخه مسیرم دوره وامکان داره ..........
میان حرفش پرید وگفت :
-من بیکارمو هیچ امکانی هم نداره ؛پس می رسمونمت.....
بین رفتن وماندن مردد بود او به آرمین قول داده بود هرگز سوار اتومبیل نیما نشود از اینکه دوباره قاطی کند و قشقرق به راه بیندازد ؛ می ترسید،اما همه اینها مربوط به وقتی بود که او چشم وگوش بسته اسیر و برده اوهامش بود نه حالا که دیگر هیچ چیزنمی توانست او وآرمین را بهم وصل کند .به خود نهیب زد
آرمین وهمه تعصبات خشک وپوشالی اش بروند به درک ،او دیگر در زندگیم هیچ جایی ندارد
لبخند تلخی به همه افکار درون ذهنش زد وبه طرف ماشین نیما رفت وسوارشد
نیما پس از طی مسیری کوتاه با لحنی دوستانه گفت :
-خوشحالم که روحیه از دست رفتتو بدست اوردی ؛تو اون وضعیت همه رو نگران کرده بودی
خیلی کوتاه و مختصر تنها گفت :
- متاسفم !
وبی حوصله نگاهش را به بیرون انداخت این روزها کم حوصله وبی طاقت شده بود واز اینکه با هرکسی صحبت کند بحث بیماریش را پیش کشد متنفر بود
romangram.com | @romangram_com