#مهمان_زندگی_پارت_455
با هر کلامش نازنین گیجتر میشد
-خوب پس چرا با تو ازدواج کرده ؟
-چون خانواده اش مجبورش کرده بودن بین منو بهار یکی رو انتخاب کنه واونم بی معطلی منو انتخاب می کنه
بالاخره منظورش را گرفت وبا کشیدن نفس راحتی لبخندی زد و گفت :
-حالا متوجه شدی که اون اصلا بهارو نمی خواسته واز اول خودتو میخواسته
از اینهمه گیجی نازنین کم کم داشت عصبی میشد
-اتفاقا برعکس ،اون چون بهار و دوست داشته ؛ حاضر نشده اونو فدای نفرت وانزجار خودش کنه
-حالا تو اینهمه اطلاعاتو از کجاگیر اوردی ؟
با لحنی پر درد وبه بغض نشسته گفت :
-آرتین بهم گفت ؛بهم گفت آرمین فقط به قصد آزاردن من برای تسکین درد درون خودش باهام ازدواج کرده ؛اون همه این مدت از عذاب دادن من لذت می برده وخوشحال بوده
بغضش شکست ومیان هق هق آرام گریه ادامه داد
-من همه چیزمودر کنار اون از دست دادم؛ احساساتم بازیچه اش قرار گرفت وروحیه ام داغون شد
حالا دیگه حتی حوصله خودمم ندارم
نمیتوانست حرفهای سایه را به راحتی قبول کند همه این حرفها مغایر رفتار عاشقانه وهمیشه نگران آرمین بود ،اما سایه تنها به محبت وهمدلیش نیاز داشت
سرش را به آغوش گرفت وبا لحنی آرامش بخش گفت :
-همه چیز درست می شه سایه ؛غصشو نخور تو دختر قوی وسرسختی هستی که به راحتی اسیرنا ملایمات سرنوشت نمی شی ؛من بهت قول می دم خیلی زود آرمین فقط برات یه خاطره تلخ میشه
اشکهای روی گونه اش را پاک کرد وگفت :
-شاید همه چیز برگرده به قبل اما جای این زخمی که آرمین رو قلبم گذاشته هرگز خوب نمیشه
دوباره اشکش سرازیر شد وبا گریه گفت :
-آخه من دارم تاوان چی رو پس می دم نازی !
موههای نرمش را نوازش کرد وگفت :
- این اشتباه آرمین وخانواده اش بوده که از اول با تو صادق نبودن
با لحنی پراز نفرت نالید
-از همشون متنفرم !حتی از آرتین با اون دلسوزیهای آبکیش
بوسه ای روی موهایش زد وگفت :
-حالا خودتو ناراحت نکن عزیزم ! بیا بریم بیرون یکم قدم بزنیم
سرش را از روی شانه اش برداشت وگفت :
-نه با آقای امینی قرار دارم باید برم ببینمش
متعجب پرسید
romangram.com | @romangram_com