#مهمان_زندگی_پارت_454

-حوصله مو داری ؟

با دیدنش ذوق زده از جا برخاست وکتاب در دستش را به گوشه ای پرت کرد و به سمتش رفت ،او رامحکم وعاشقانه به آغوش کشید وگفت :

- مگه می تونم نداشته باشم

چقدر دلتنگش بود چقدر برای رنجاندن این اسوه مهر ودوستی از خودش بیزار بود

نازنین هم او را محکم به خود چسباند و بغض الود گفت :

-سایه نمی دونی چقد دلتنگت بودم

با گریه گفت :

-خواهش می کنم نازی منو ببخش، می دونم با رفتارم دلتو شکستم

نازنین موهای نرمش را نوازش کرد وبا محبت گفت :

-این حرفو نزن ،تو عزیز دلمی چطور می تونم ازت ناراحت بشم

حلقه محکم شده آغوشش را باز کرد ودست نازنین را در دست گرفت و روی لبه تخت نشاند وگفت :

-بیا بشینیم ،..... بگو از دانشگاه چه خبر؟

با لحن محزونی گفت :

-تو که نباشی خیلی سوت وکوره همش حس می کنم یه چیزخیلی مهمو گم کردم

آهی از عمق وجود کشید وگفت :

-هیچ وقت فکر نمی کردم تو این بازی احمقانه مهمترین هدف زندگیمو هم از دست بدم

نازنین از سر دلسوزی ومحبت گفت :

-سایه هنوز دیر نشده. تو با وجود آرمین می تونی جبران کنی

بزاق دهانش را فرو داد و بی مقدمه وماتم زده گفت :

-نازی! من می خوام از آرمین جدا بشم

چشمان نازنین از تعجب وحیرت گرد شدند ،در این مدت از احساسی که آرمین به سایه داشت مطمئن شده بود ونمیتوانست حرف سایه را درک وهضم کند

-تو می خوای چکار کنی؟

کلافه از اینکه حتی صمیمی ترین دوستش هم درکش نمیکرد همه حرف دلش را در یک جمله خلاصه کرد وگفت :

-من به جواب همه سوالای این چند وقتم رسیدم ؛حالا دیگه می دونم اون به چه قصد ونیتی با من ازدواج کرده

لحظه ای مکث کرد وسپس با فرو دادن آب دهانش ادامه داد

- اون یه بیمار روانیه که به خاطر بی وفایی وخیانت نامزد دوستش با یکی از دوستای مشترکشون از همه زنها متنفرشده ومن دارم تقاص این بی وفایی رو پس می دم

نازنین با بهت وناباوری به او خیره شده بود ،حالا دیگر مطمئن بود که سایه اش !...سایه شاد وسرحالش، از دست رفته است

-دیونه شدی !.......آخه این چه حرفیه! خیانت نامزد دوستش چه ربطی به تو داره ؟

بازهم نفسی عمیق برای کنترل همه دردهای تلمبار شده بر سینه اش

-دوستش بعد از بی وفایی نامزدش دچار افسردگی شدید می شه وخودشو می کشه ،این باعث میشه آرمین همه زنها رو مقصر خودکشی ومرگ دوستش بدونه

romangram.com | @romangram_com