#مهمان_زندگی_پارت_453
-مامان بهش بگو از اینجا بره ،خواهش می کنم بگو بره
بغضش ترکید وپاهایش سست شد وبی اختیار روی زانوانش فرو آمد وشروع به گریستن کرد .ناهید دستپاچه و نگران کنارش زانو زد واو را به آغوش گرفت وگفت:
-باشه عزیزم تو فقط آروم باش
آرمین مستاصل وبیقرار وسط اتاق ایستاده بود واز این وحشت داشت که مجددا "حالش دگرگون شودوسر از بیمارستان دربیاورد به همین دلیل با درماندگی بی هیچ حرفی اتاق را ترک کرد
سایه خود را محکم به مادرش فشرد وبا همه وجود گریست چطوردر عین واحدهم می توانست دوستش بدارد وهم از او متنفر باشد
کمی آرام که شد ،ناهید اوراروی تخت خواباند ودر حالی که پتو را روی سینه اش مرتب می کرد با محبت گفت :
-حالا استراحت کن وبعدا" که بهتر شدی یه زنگ به آرمین بزن وازش معذرت بخواه ،به خدا این پسر گناه داره اینهمه با رفتارت آزارش می دی
نگاه اشک آلودش را به پنجره اتاق دوخت و با لحنی بغض الود و نجواگونه گفت :
-مامان !من امروز درخواست طلاق دادم
رعشه براندام ناهید افتاد ومتوحش ولرزان گفت :
-تو چکار کردی ؟
لبش لرزید وبرای مهار ریزش دوباره اشکهایش لبش را به دندان گزید وگفت :
-من فقط کاری و کردم که قرارشو از اول با آرمین گذاشته بودم
ناهید آشفته کنارش روی لبه تخت نشست وبا عصبیت گفت :
-سایه تو واقعا عقلتو از دست دادی ؟
به طرفش برگشت وتوی عمق چشمان همیشه غمگین ونگرانش زل زد وبا بیرحمی تمام داد زد :
-آره من عقلمو از دست دادم ؛من یه دیونه روانیم ،اما کی منو به اینجا رسوند ؛...هان !.......کی بود که با غرور بیجاش زندگی منو نابود کرد
ناهید که توقع شنیدن این حرفها را نداشت بهت زده زمزمه کرد
- تو داری از چی حرف می زنی سایه!
بغضش شکست وسیلی از اشک به روی گونه اش روان شد
-خواهش می کنم تنهام بذار مامان چون بیشتر از این تحمل سرزنش وملامت وندارم
ناهید که به شدت گیج و منقلب شده بود با گفتن(بسیار خوب) وبغضی به اندازه یک دنیا سریع وهیجان زده اتاق را ترک کرد
ساغر که پشت درب اتاقش همه چیز را شنیده بود غمگین وبهت زده روی لبه تختش نشست .او هم از رفتار سایه سردرگم شده بود واصلا نمی فهمید چرا سایه به یکباره قصد دارد آشیانه عشقش را به آتش بکشد
او همیشه غبطه عشقی که آرمین به سایه داشت را می خورد ودر نظرش آرمین مرد ایده ال وکاملی بود که به حد پرستش خواهرش را دوست دارد
صدای هق هق گریه مادرش اعصابش را تحریک می کرد واو تحمل گریستنش را نداشت از جا برخاست واز اتاقش خارج شد مادرش در اتاق پدر بود. به طرفش رفت ومهربانانه سرش را به آغوش گرفت ولحظه ای هردوبرای یک درد مشترک گریستند
******
با تقه ای که به در خورد کتاب در دستش را کناری نهاد وآرام گفت :
-بیا تو !
در روی پاشنه چرخید ونازنین با لبخند زیبایی برلب در چهر چوب در ظاهر شد وگفت :
romangram.com | @romangram_com