#مهمان_زندگی_پارت_452

سرش را از روی تاسف چند بار تکان داد وبا لحن آرام وملایمی گفت :

-نه خانمم !نه !........اشتباه نکن !........اگه می بینی تا به امروز در مقابل داد وفریادت نرمش به خرج دادمو چیزی نگفتم، فقط رعایت حالتو کردم ؛..........این مهربونیمو نذار به حساب ضعفم ،چون من هرگز بهت اجازه نمیدم که دوره بیفتی وزندگیمو به گند بکشی ،اینو تو گوشت فرو کن طاقت منم حد وحدودی داره ودیگه نمی تونم بیشتر از این سرخودیها تورو تحمل کنم

از لحن پرابهت کلامش که تمام روح وروانش را بهم ریخته بود برآشفت وفریاد کشید

-آره درسته من یه دختر لوس وسرخودم که دارم همه رو فدای خودخواهی خودم می کنم ،آره من اینم!..........تو چرا داری تحملم می کنی ،توچرا زودتر این برگه لعنتی و امضاءنمی کنی وخودتو خلاص نمیکنی

آرمین برگه را در دستش مچاله کرد وغمگین گفت :

-من غرورمو زیر پام له کردمو بهت گفتم دوستت دارم ومی خوام زندگیمو کنارت بسازم ؛ازت پرسیدم !کنارم می مونی یا نه ؟......وتو هم قبول کردی !قبول کردی همیشه پیشم بمونی وترکم نکنی

در حالی که چهره اش از خشم فشرده وگلگون شده بود برگه مچاله شده را مقابل صورت پریده رنگش گرفت وغمزده ادامه داد

-این بود اون قولی که بهم دادی !

غم عجیبی در تن صدایش بیدادمیکرد وباعث میشد قلب سایه از درد فشرده شود .بی اختیار لب وچانه اش لرزش گرفت .سریع رد نگاه به اشک نشسته اش را به دیوار سرد روبرویش سپرد وگفت :

-اگه حرفهات تموم شده ؛خواهش می کنم دیگه از اینجا برو

دست محکم اما لرزانش را روی هر دو شانه اش نهاد واو را به طرف خود برگرداند ومهربان گفت :

-خواهش می کنم جواب سوالمو بده ،بهم بگو چرا ؟.....چرا ما باید به اینجا برسیم ؟

سرش به طرفش متمایل شد ونگاهش در عمق چشمان ملتهب ونگرانش گره خورد در زیر این نگاه قادر به تصمیم گیری نبود .با یک حرکت هر دو دستش را از روی شانه اش کنار زد و رویش را از او گرفت وآرام وبغض الود زمزمه کرد:

-من دیگه مجبور نیستم تو رو تحمل کنم

برای خروج از اتاق هنوز قدمی برنداشته بود که آرمین محکم بازویش را گرفت واو را به طرف خود کشید و گفت :

-تو رو خدا سایه لجبازی وبذارکنار وبگو هدفت از این کارها چیه ؟

با خشم بازویش را ازمیان دستش بیرون کشید وگفت :

-فقط جدایی !.......بغیر از جدایی هیچ هدفی ندارم

عاجزانه نالید :

-آخه چرا؟.........لااقل من باید دلیلشو بفهمم یا نه !

-دلیلشو خودت خوب می فهمی

مستاصل وناامید گفت :

-به مقدسات سوگند ! هیچی بین منو بهار نیست ؛خواهش می کنم اینو باور کن

بغضش را فرو خورد .باید باور میکرد ؟.......مقدسات را ویا او را ...........چرا نمیتوانست باورش کند ؟...... آرمین را ، الهه قابل ستایشش را!

همه حرفهای آرتین مثل موجی از انفجار ذهنش را منفجر کرد ورعشه براندامش انداخت

با صدایی بلنداز سر درد وهیجان زده مادرش را صدا زد

-مامان !مامان ........

ناهید هراسان وسراسیمه وارد اتاقش شد ورد نگاهش را بین او وآرمین چرخاند ومضطرب پرسید

-چی شده ؟سایه حالت خوبه عزیزم

در حالی که همه وجودش می لرزید با صدای مرتعشی، بغض الود گفت :

romangram.com | @romangram_com