#مهمان_زندگی_پارت_451
آرمین نگاه پر ازخشمش را با غیظ به سایه دوخت ؛سایه لحظه ای با دیدن چهره گلگون شده اش جا خورد اما به روی خود نیاورد وبی توجه به حضورش رد نگاه سرزنش آمیزش را به ساغردوخت واو را مجبور به تمرکز به درس کرد وبا خونسردی تمام سرگرم ادامه حل مساله شد
آرمین که از رفتار سرد وآرامش به مرز جنون رسیده بود، با گامهایی محکم وعصبی به طرفش رفت و روبرویش ایستاد .لحظه ای با چهره ای درهم وعبوس به او خیره شد
سایه در زیر نگاه تحقیر آمیزش قادر به تمرکز حواسش نبود اما همه تلاشش را میکرد که رشته کلام از دستش در نرود ودر مقابل آرمین ضایع نشود .آرمین که طاقت سردی وبی توجهی سایه را نداشت با یک حرکت سریع دفتر را از میان انگشتان لرزش گرفته اش بیرون کشید و به دست ساغر داد ومحکم وپر ابهت گفت :
-ساغر لطفا ما رو تنها بذار،باید با هم حرف بزنیم ......
ساغر بهت زده به قیافه حرصی اش نگاهی انداخت ومتعجب از این رفتار از جا برخاست وبه طرف درب اتاق به راه افتاد .آرمین سرش را به طرفش چرخاند ودوباره گفت :
-خواهش میکنم دروپشت سرت ببند
با گفتن چشم از اتاق خارج شد ودر را پشت سرش بست
سایه همچنان بی اعتنا وخاموش به روبرویش زل زده بودو در افکار خودش سیر میکرد ؛آرمین برای کنترل خشم درونش در اتاق چرخی زد وپس از کشیدن نفسی عمیق مقابلش ایستاد وبا نیشخندی که از هر نیشتری کاری تر بود گفت :
-پس پروانه خانم ما بالاخره از پیله ای که به دور خودش تنیده بود؛ بیرون اومده
نگاهی غضبناک به او انداخت عضلات صورتش از خشم سخت ومنقبض شده و ورگ زیر گردنش با سرعتی تند ضربان گرفته بود نگاهش را از او گرفت و به پایین انداخت آرمین کلافه ادامه داد
-پس حالت بهتر شده وبی خبر می ری پیاده روی
نفسش را با حرص بیرون داد و گفت :
-حرفی که می خواستی بگی همینه !
قدمی به طرفش برداشت و برگه ای را مقابل صورتش گرفت وگفت :
-می تونی به من بگی این چیه ؟
نگاهش به برگه در دست آرمین افتاد همان فرم دادخواست طلاقش بود که ساعاتی قبل در دفتر امینی پر کرده بود .پس امینی دهن لق همه چیز را به آرمین گزارش داده بود ؛چقدر ساده دل واحمق بود که به او اعتماد کرده بود
آرمین با نگاهی نافذ در عمق چشمان بهت زده اش منتظر جواب بوداما با سکوت وخونسردی زجر آور ش دستی میان موههایش کشید وعصبی گفت :
-نشنیدی چی گفتم !...گفتم این چیه ؟
با اکراه سرش را به جهت مخالف برگرداند و گفت :
-فکر کنم سوادت اونقدری باشه که خودت بتونی بخونیش !
خشمگین چانه اش را گرفت و سرش را به طرف خودش برگرداند وگفت :
-من ازت خواستم میزان سوادمو اندازه بگیری
با خشونت دست قفل شده بر روی چانه اش را پس زد وپر ازخشم فریاد زد :
-من مجبور نیستم چیزی وبرای تو توضیح بدم
-صداتو بیار پایین ،اینجا که خونه خودمون نیست هر جور دلت خواست جیغ بکشی
خشمگین مقابلش ایستاد وبلندتر از قبل در حالی که با نوک انگشت به سینه اش میکوبید داد کشید
-اینجا خونه منه !.....خونه من !...... توهم حق نداری تو خونه خودم بهم دستور بدی،حالا هم از اتاقم برو بیرون چونکه حالم از ریختت بهم می خوره
پوزخند غلیظی روی لبهایش نشست
-پس اینجوریهاست !... ؟.....یه روز بگی دوستم داری ویه روزم..........
romangram.com | @romangram_com