#مهمان_زندگی_پارت_450

با محبت گفت :

-فعلا که اینجام واصلا قصد رفتنم ندارم ؛حالا غذاتو بخور که از دهن می افته

هر دو در سکوت غذایشان را خوردند .تمام که شد سایه سینی را برداشت وگفت :

-تو اوردی ومن می برم ؛خیلی منصفم نه !

ساغر ازاین تغییر روحیه شادمان لبخندی زد وگفت :

-همیشه دلم می خواد اینجوری ببینمت ،از سایه عصبی وخاموش بدم میاد

آهی از عمق وجود کشید وگفت :

-دارم سعی می کنم همون سایه قبل بشم ؛اینو بهت قول می دم

******

خورشید تازه غروب کرده بود وبا رفتنش تیرگی سیاه شب بر آسمان شهر چادر انداخته بود در این لحظات که سیاهی دلگیر شب به جای روشنایی روز می نشست ناخودآگاه دلش پر از غصه می شد .

نگاهش را از پنجره به قیر شب سپرد ،این پنجره همراز خوبی برایش بود ، این روزها هر ساعت به همراهش به گذشته سفر کرده بود

یاد آخرین شبش در کنار آرمین افتاد همان شبی که از ترس و وحشت همه وجودش میلرزید وآرمین از آن سوی خط نهایت تلاشش را میکرد تا به آرامش دهد

ساغر درحالی که دفترش را روی قفسه سینه اش میفشرد وارد اتاقش شد وگفت :

-حوصله داری ؟

نگاهش را از پنجره گرفت وطرفش برگشت وپرسید

-چرا ؟

برای خط انداختن به روی صفحه خاطرات ذهنش استاد بود

-چند تا مشکل ریاضی دارم

روی لبه تخت نشست وبا چشمانی باریک شد واخمی ظریف گفت :

-بازم !......سخت که نیستن؟

کنارش ایستاد وگفت :

-واسه من چرا !..اما برا تو نه!

دستش را برای گرفتن دفتر دراز کرد وآهسته نجوا کرد :

-بده ببینم !

دفتر را لای دستان دراز شده به طرفش گذاشت

نگاهی به صورت مساله انداخت سپس به او اشاره کرد که کنارش بنشیند وخودکار را از میان حصار انگشتانش بیرون کشید وشروع به توضیح دادن شد

ساغر خوشحال از اینکه خواهر بیمارش دیگر افسرده وعصبی نیست با عمق وجود به او گوش سپرده بود و لحظاتش را درکنارش تقسیم میکرد .پس از لحظه ای هردو در عمق درس فرو رفته وتنها تن صدای ظریف سایه بود که سکوت آرامش بخش اتاق را میشکست

با صدای سلامی آرام اما عصبی هر دو به خود آمدند وجهت نگاهش به سمت در کشیده شد

آرمین با چهره ای برافروخته وغضبناک در چهارچوب در ایستاده بود وبه آندو می نگریست ساغر با لبخندی رو به او گفت :

-تویی آرمین !......یه لحظه ترسیدم ؛حالا چرا اونجا ایستادی!؟

romangram.com | @romangram_com