#مهمان_زندگی_پارت_449
آهی از سرحسرت کشید وگفت :
-نترس !از گرسنگی زیاد روده کوچیکه داره روده بزرگه رو گاز میزنه
ساغر ذوق زده با لبخندی پهن که حکایت از شادی کوچک درونش بود کنارش نشست وگفت :
-درسته که دیگه بابا نیست اما روحش همیشه کنارمونه واز ناراحتی وغصه ما غصه داره بیا برای شادی روح اونم که شده شاد زندگی کنیم
از خودش شرمش آمد که خواهر کوچکش هم داشت نصیحتش میکرد
-آفرین به ابجی کوچیکه خودم که اینهمه بزرگ شده ومن متوجه نشدم
با رنجش گفت :
-سایه داری مسخره ام می کنی؟
در همچین مواقعی آرمین با لبخند شیرینش جوابش میداد (مگه جراتشو دارم )
چه شیرین بودند آن روزهای به طعم عسل وبا چه عمر کوتاهی ،درست مثل همه شادیهای کودکانه اش
با کشیدن نفسی عمیق یاد آرمین را ازروی پرده ذهنش کنار زد و به ساغر گفت :
-نه عزیزم !فقط از اینکه به جایی رسیدم که توهم نصیحتم می کنی ؛از خودم دلگیرم!
چانه ساغر لرزش گرفت وبا بغضی که راه گلویش را گرفته بود گفت :
- قصدم اصلا نصیحت کردن تو نبود اینو برای آرامش خودم می گم
سنگینی درد ساغر را حس میکرد واز این درد بی اختیار قلبش به درد می آمد
-می دونم !......اصلا ولش کن ......از نازنین خبری داری؟
با لبخندی تلخ لرزش چانه اش نیست ونابود گردید اما بغض همچنان همخانه گلویش بود
-بیچاره هر روز سراغتو می گیره ؛بعد اون روز که کتابها رو از پنجره ریختی بیرون وگفتی دیگه نمی خوای ببینیش هر روز میاد پیش مامان وجرات نزدیک شدن به اتاقتو نداره
-دلم براش تنگ شده و می خوام ببینمش
با فرو دادن غذای در دهانش بغض بیتوطه کرده در گلو را کمی به عقب راند
-باشه هر وقت اومد بهش می گم بیاد پیشت
درحالی که آشفته با غذایش بازی می کرد با لحن گرفته ای دوباره گفت :
-سایه !یه چیزی بپرسم
-بپرس !
-حالا که حالت خوب شده برمی گردی خونتون
با مهربانی به او نگاهی انداخت هنوز خیلی زود بود که خانواده اش از تصمیمش باخبر شوند پس ناچارا" گفت :
-چرا؟.... از دستم خسته شدی!
بازهم بغض عقب گرد کرده با سماجت به جایش برگشت .سرش را به حالت نفی چند بار تکان داد وبغض آلود گفت :
-نه !......با اینکه آرمین تو این چند وقته خیلی اذیت شده اما اگه تو هم بری من واقعا تنها می شم
romangram.com | @romangram_com