#مهمان_زندگی_پارت_448
از دفتر امینی یکراست به سر مزار پدرش رفت وساعتی در تنهایی با او خلوت کرد همه حرفهایی که از دیروز بر دلش آوارشده بود و سنگینی میکرد راهمراه با بغض فرو خورده اش مهمان پدر کرد
از گورستان سرد ویخ زده بیرون آمده و در پیاده رو آرام شروع به قدم زدن کرد احساس سبکی و آرامش داشت حس اینکه پدرش همه بار اندوهش را از روی دلش برداشته تا او آسوده باشد آرامش میکرد
مقابل در حیاطشان لحظه ای برگشت وبه پنجره بسته اتاق نازنین نگریست در این اتاق خاطرها داشت وچقدر از ته دل واز روی شیطنت با نازنین خندیده بود
می خواست با تصمیم تازه اش روند زندگیش را به حالت قبل برگردد اما به خوبی می دانست که اگر جزءجزء اجزای وجودش هم از آرمین متنفر شوند بازهم نمی تواند بی خیال آن چهار ماه زندگی در کنارش شود ،چهارماهی که گاهی همراه با اشک وعذاب وگاهی اوقات هم همراه با شیرینی عشقی به طعم عسل بود
مغموم ودرهم فرورفته از پله های حیاط بالا رفت مادر کنار در سالن مقابلش ایستاد ونگران پرسید
-برگشتی عزیزم؟
گرفته وغمگین زیر لب زمزمه کرد
-مامان خیلی خسته ام !
و راه اتاقش را در پیش گرفت، خسته وکلافه بود واین خستگی در همه حرکاتش حس میشد تقویم روی میزتحریرش را برداشت ونگاهی به آن انداخت اوایل اسفند بود واین نشان می داد که یکماه از ترم جدید گذشته ،باید در اولین فرصت به دانشگاه می رفت ودر خواست مرخصی رد می کرد اگرچه آرمین اصرار داشت که هنوز هم برای رفتن به سرکلاسها دیر نشده و می تواند به او کمک کند که این عقب افتادگی را جبران کند اما اودیگر نمی خواست به آرمین حتی فکر هم کند چه رسد به کمکش ...........
چه آرزو هایی داشت وچه به روز زندگیش آمده بود از تصور اینکه شاید دیگر هرگز نتواند درسش را ادامه دهد قلبش تیر کشید وحلقه اشک در چشمش نشست
پشت پنجره اتاقش ایستاد سفیدی برف همه پهنای حیاط را پوشانده بود .آب حوض وسط حیاط از سرما قندیل بسته بود
چقدر دلش می خواست به همراه نازنین وساغر به یاد ایام بچگی آدم برفی درست کند و سپس یک عکس یادگاری با آدم برفی اش بیندازد از تداعی خاطرات شیرین گذشته لبخندی تلخ گوشه لبش نشست انگار همین دیروز بود که با خواهش والتماس شال پدرش را از گردنش بیرون آورده و به دور گردن آدم برفی اش انداخته بود
با ضربه آرامی که به در خورد رشته افکارش بهم ریخت ، به خود آمد و با لحن محزونی گفت :
-بیا تو !
ساغر با صورتی تکیده از حزن در چارچوب در قرار گرفت گفت :
-غذا اوردم ؛میای باهم بخوریم
به طرفش برگشت وبهت زده پرسید :
- هنوز غذا نخوردی؟
چند قدم برداشت وبا فاصله چند قدمیش ایستاد .با لحنی که از ترس وواهمه ای عمیق لرزش گرفته بود آرام گفت :
-نه !مامان گفت:امروزحالت بهتر بوده و رفتی بیرون منم گفتم منتظرت بمونم برگردی با هم بخوریم
نگاهی از سر مهر به او انداخت ،اوهم لاغر وضعیف شده بود .گودی پای چشمش قلبش را مچاله کرد . این درد هردو را به زانو انداخته بود واو را بیشتر از ساغر !.......برای اولین بار به ساغر حسادت کرد !چرا که تنها یک درد داشت ، درد بی پدری !..اما او با اینهمه درد چه میکرد ،با این دردی که با بی رحمی تمام به همه وجودش سیتره انداخته بود وقلبش را در چنگالهای سرد وبی
عاطفه اش میفشرد ،........با این درد بی پناهی ،درد بی سرانجام عشقی که وجودش را به خاکستر مبدل کرده بود چه باید میکرد !........،درد بی حضور مردی که در تار وپود وجودش رخنه داشت واما نبود ،دیگر نبود که با گرمای دستانش جان بگیرد وبه آرامش برسد ،دیگر نبود که با جام عشقش از شراب ناب محبتش بخواهد سیرابش کند .
تشنه بود ،تشنه جرعه ای محبت از دریای بیکران عشق مردی که برای اولین باربا غرورش وجودش را به لرزه انداخته بود و او را به همسفری دعوت کرده بود ،همسفری که تنها یک مهمان بود ،مهمانی که با رسیدن به مقصد باید کوله اش را برمیداشت و راه خودش را میرفت
افسوس که این دریا تنها یک سراب بود ،کویری خشک وبرهوت
نگاهش به روی سینی در دست ساغر میخ شد؛یک پیشدستی با دو قاشق ،درست مثل سالهای بچگیشان ،چقدر همه چیز رنگ تغییر به خود گرفته بود و او چقدر دلتنگ آن روزها شده بود
روی لبه تخت نشست وبا دست کنارش را نشانه رفت وگفت :
-منتظر چی هستی بیا شروع کنیم دیگه
در عمق نگاه قهوه ای غمگینش دودلی موج میزد .با تردید آهسته گفت :
-یعنی باز روسرم واروش نمی کنی ؟
باید تغییر می کرد ؛بایداز هرچیزی که غمگین وافسرده اش کرد بود دوری میکرد و به سالهای قبل برمیگشت ،به وقتی که خوشحال وسرحال با هزاران آرزو به همراه نازنین برای آینده اش نقشه می کشید
romangram.com | @romangram_com