#مهمان_زندگی_پارت_445


-بعدا"همه چیزو می گم

-سایه !عزیزم تو داری منو نگران می کنی

بی حوصله گفت :

-نگرانی که جزءلاینفک زندگی شما مادراست، اینو که فراموش نکردین

بافتنی اش را کناری نهاد واز جابرخاست وبا لحنی که دلواپسی درآن موج میزد گفت :

-عزیزم این بیماری تو رو ضعیف کرده ومی ترسم وسط راه،یه جایی از حال بری ؛خواهش می کنم منو درک کن

اینهمه نگرانی حق مادر سختی کشیده اش نبود ،دلش به حالش سوخت وبه طرفش رفت گونه مادرش رابوسید وبا محبت گفت :

-من حالم خوبه مامان !اینو مطمئن باش

با کشیدن آهی عمیق گفت :

-امید وارم ،لااقل بذار یه چیزی بپوشم همرات بیام

چند قدم از او فاصله گرفت وگفت :

-مگه بچه ام که میخوای همرام بیای ،قول میدم زودی برگردم

******

صدای آقای امینی رشته افکارش را از هم گسست ؛با هیجان شروع به بازی با انگشتانش کرد این عادت همیشگیش بودکه وقتی استرس وناراحتی به وجودش چنگ می انداخت بی اختیار به انگشتانش پناه می برد

-من درخدممتونم سایه خانم !

نمی دانست باید از کجا شروع کند واصلا چه باید بگوید او واقعا "در این نوع مسائل بی تجربه بود

در زیر نگاه منتظر امینی معذب وناراحت بود پس ناچارا"بزاق دهانش را قورت داد وبی مقدمه گفت :

-من !.......من ........می خوام درخواست طلاق بدم

امینی لحظه ای جا خورد وچشمانش از حیرت گردشدند ،با این وضعیت سایه توقع شنیدن هرچیزی را داشت جزء جدایی را ،در تصور او آرمین وسایه دو زوج عاشق بودن که عاشقانه همدیگر را می پرستیدن این را بارها به نیایش گفته بود به همین دلیل فکر کرد اشتباه شنیده پس با ناباوری لبخندی زد وپرسید :

-شما می خواید چکار کنید؟

مصمم گفت :

-من می خوام از آرمین جدا بشم آقای امینی !

گیج وسردرگمبه روی میزش خم شد وبا کم کردن فاصله اش از سایه آرامتر از قبل پرسید :

-چرا ؟....دلیلی برای این کارتون دارین ؟

نفس عمیقی کشید وخیره در نگاه مردد امینی گفت :

-ما از اول قرار باهم بودن نداشتیم

سرش را از روی تردید آنچه شنیده است چند بار تکان داد وگفت :

- متوجه منظورتون نمی شم

نگاهش را به زیر انداخت وآرام گفت :


romangram.com | @romangram_com