#مهمان_زندگی_پارت_446
-منو آرمین هرگز مثل یک زوج واقعی نبودیم ،ما فقط به خاطر پدرم وبیماری اون مجبور بودیم باهم کنار بیایم
با هر کلام سایه تعجب بیشتری به ذهنش هجوم می آورد ،حس میکرد ذهنش گنجایش اینهمه ناباوری را ندارد
-یعنی شما ؟............
بازهم سرش را بلند کردو خیره به اونگریست
-آره ،ما باهم قرار جدایی گذاشته بودیم
کلافه پنجه در موههایش کشید وبا لحن ملایمی گفت :
-شاید آرمین منصرف شده باشه واصلا قصد جدایی نداشته باشه
مغزش هنگ کرده بود ونمی دانست باید با چه واژگانی سایه را منصرف کند
-منم برای همین اینجام ؛من می خوام ازاون جدا بشم واز شما می خوام وکالتمو به عهد بگیرید
شتابزده پرسید
-آخه برای چی ؟
سوالات امینی کلافه اش کرده بود ودلش میخواست فریاد بکشد این حق اوست که نخواهد با نامردی یکی شود
-خوب من !..... من ...نمی خوام با اون زندگی کنم .فکر کنم این حقم باشه
-درسته اما برای جدایی نظر هر دو طرف شرطه مگر در شرایط خاص
روی مبل کمی جا به جا شد وبا لحنی غمزده گفت :
-من می خوام به هر طریقی شده از اون جدا بشم شرایطش مهم نیست ، خواهش می کنم کمکم کنید
امینی مستاصل گفت :
-من هرگز محبتی که تو در حق منو نیایش کردی و فراموش نمی کنم وبرای جبران این محبت هرکاری که ازم بخواید و انجام می دم ؛اما سایه خانم من هرگز نمی تونم باعث نابودی آشیانه عشق شما وآرمین بشم ؛آرمین حق دوستی به گردن من داره
پوزخندی چهره سرد وماتم زده اش را مزین کرد وگفت :
-شما فکر می کنید اون از این جدایی ناراضیه !......نه آقای امینی اگه می بیند اون تا به حال اقدامی نکرده به خاطر داغدار بودن خانواده منه والا خیلی زودتر از اینها اقدام می کرد
هر کلام سایه گیج ترش میکرد
-به فرض که شما درست بگید اما من تا با خودش صحبت نکردم نمی تونم کاری کنم ؛شاید باصحبت کردن تونستم راهی پیدا کنم که مانع از هم پاشیدن زندگیتون بشه
-تلاش شما بی نتیجه است ؛دیگه هیچی نمی تونه منو آرمینو بهم وصل کنه ؛مارو از روز اول با اجبار بهم بند زده بودن که احتمال دوباره شکستنمون هر لحظه می رفته
امینی نفس عمیقی کشید وگفت :
-یعنی اینهمه برای جدایی مصممید
-بله !وفقط یه خواهشی ازتون دارم
-چه خواهشی ؟
-بهم قول بدید در این مورد هیچی به آرمین نمی گید
با گیجی مضاعفی گفت :
-چرا مگه نمی گید این خواسته هر دوتونه
romangram.com | @romangram_com