#مهمان_زندگی_پارت_444
سریع روی دفترچه یاداشتت نوشت وگفت :
-لطف کردی ؛آرشام رواز طرف من ببوس
-محبت داری گلم ! به مادرت سلام برسون
گوشی را که قطع کرد لحظه ای نگاهش روی شماره امینی خیره شد هرگز تصور نمی کرد روزی بخواهد دست به دامن او شود ؛نمی دانست پدرش از این تصمیمش خوشحال می شود یا که نه .......اما دیگر او نبود که بخواهد نگرانش باشد
آهی از عمق وجود کشید وبا سرپوش گذاشتن به همه احساسات انباشته شده در درونش شماره امینی را گرفت ومنتظر وصل تماس شد
-بله بفرمایید
-سلام جناب امینی !...منم سایه !.......سایه ستوده!خوب هستین!
-سلام سایه خانم !.......شما خوبید !آرمین جان خوبند
-همه خوبیم ،سلام دارن خدمتتون
-مرسی لطف دارن ؛بفرماید درخدمتتونم
-می خواسنتم اگه امکان داره حضورا"باهاتون حرف بزنم
با ذوقی که در لحن صدایش آشکار بود گفت :
-خوشحال میشم ؛اتفاقا"منو آرشام چند شبه اصرار داریم به شما سر بزنیم اما نیایش قبول نمی کنه
-نیایش جان از رفتار اخیر من با آرشام دلخور هستن ،البته حقم دارن
-نه اینجوریها نیست اون فقط می گه شما در شرایطی نیستین که تحمل آرشام رو داشته باشین
-من به نیایش هم گفتم که از دیدار شما خوشحال میشم
-شما لطف دارین ؛به هر حال من درخدمتتونم
-می خواستم یه وقت بهم بدین بیام دفتر تون
-مشکلی نیست ؛آدرس منو که دارین
-آره میون حرفهای نیایش شنیدم
-پس هر ساعتی که دوست داشته باشین من آماده خدمت گذاریم
-اگه ایرادی نداشته باشه من یکساعت دیگه اونجام
-نه چه ایرادی !خوشحال میشم
گوشی را که قطع کرد به طرف کمد ش رفت وبا پوشیدن پالتو مشکی اش کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد
ناهید که در سالن سرگرم بافتنی بود با دیدنش نگران پرسید
-جایی میری ؟
-آره !باید کسی روببینم ودرمورد موضوع مهمی باهاش حرف بزنم
از تعجب یک تای ابرویش بالا رفت .دست از بافتن کشید وپرسید
-در مورد چی ؟
حوصله بحث دوباره را نداشت
romangram.com | @romangram_com