#مهمان_زندگی_پارت_441
بزاق جمع شده در دهانش را فرو داد وغمگین نجوا کرد :
-منظورت چیه ؟
جدی گفت :
-تو اصلا می دونی چرا بهار یه هویی برگشته ایران
با نگاهی خسته ودرمانده به او خیره شد آرتین به تلخی گفت :
-چون آرمین اینو ازش خواسته !
رنگ نگاهش مردد ومبهم شد وبه سختی زمزمه کرد
-تو داری دروغ می گی آرتین
-نه من دروغ نمی گم ،تو می تونی از خود آرمین اینو بپرسی ،اون ازش خواسته بیاد وتوی دانشگاه در کنارش مشغول به کار بشه
غم عالم یک لحظه در گوشه دلش نشست ؛سرش گیج می رفت واحساس تهوع شدید می کرد چطور می توانست همه حرفهای آرتین را باور وهضم کند
او بازیچه دست چه کسی شده بود ؟.......آرمین یا خانواده اش ؟.شاید هم تنها خودش.......از همه دنیا متنفر بود حتی پدرش که باعث شده بود آرمین سر راه زندگیش قرار بگیرد
حس کرد خون در رگهایش منجمد شده و قادر به کنترل لرزش درونش نیست با حالتی عصبی ومتشنج از اتومبیل آرتین پیاده شد وبی توجه به التماسهای فریاد گونه آرتین در پیاده رو شروع به قدم زدن کرد
بغضی بزرگ در گلو باعث شده بود به سختی نفس بکشد ؛دلش می خواست گریه کند اما همه زخم ها وزجرهای عمیقی که طی چهارماه زندگی در کنار آرمین کشیده بود مثل کابوسی سخت بر دلش سنگینی می کرد ومانع گریستنش می شد
آنقدر در خود فرو رفته و آشفته بود که اصلا به اطرافش توجهی نداشت ؛قلبش مالامال از دردی بود که از اطرافیانش نصیبش شده بود مایوس و نا امید با وجودی آکنده از نفرت وانزجار وقدمهایی بی رمق و ضعیف به طرف خانه پدرش به راه افتاد
با تنی ضعیف و رنگ ورویی پریده وبیمارگونه وارد حیاط شد ؛آرمین بی قرار وکلافه وسط حیاط خانه منتظرش ایستاده بود با دیدنش سریع به طرفش دوید ودر حالی که سعی می کرد خشم درونش را کنترل کند با لحن صدایی که از استرس وهیجان می لرزید پرسید :
-تا این وقت شب کجا بودی ؟
با نگاهی تیزوعمیق در چشمان مغموم وافسرده اش خیره شد ؛دیگر عاشق وبی قرار این نگاه ملتهب وگیرا نبود ساکت وخاموش بدون هیچ حرفی ازمقابلش کناررفت ؛او حتی ارزش همصحبتی را هم نداشت
روی اولین پله آرمین مچ دستش را گرفت و پر ازخشم او را به طرف خود برگردانند و معترضانه به تندی گفت:
-وقتی چیزی ازت می پرسم بمون وجوابمو بده
حس وحال بحث را نداشت دنیا دور سرش می چرخید وسرش گیج می رفت هنوز دستش در دست آرمین بودو چشمانش سیاهی می رفت ؛بی اختیار در آغوش آرمین افتاد و از حال رفت
آرام چشمانش را گشود، آرمین کنارش روی صندلی کنار تختش به خواب رفته بود لحظه ای مات خیره اش شد چرا نمی توانست از این مرد دل بکند و متنفر باشد؟..... چرا با وجود اینهمه آزاری که به او داده بود هنوز دوستش داشت وبا هر نفسش نفس میکشید ؟
بغضی کهنه وقدیمی بر دلش سنگینی می کردو همه حرفهای آرتین .......؛ آرمین یک بیمار روانی بود ؛بیماری که فقط به قصد آزردن او وتسکین درد درون خود، او را به زندگیخود دعوت کرده بود. آرمین وبهارهر دو ازسادگی وحماقتش سوءاستفاده کرده بودند
بهار تنها با حرفهایش باعث تحقیرش شده بود ،تحقیری که دردش در عمق جان وروحش ازهر خنجری درد آور تر بود
آرمین خسته از یک شب زنده داری سخت سرش رابلند کرد وکش وقوسی به بدنش داد ،سریع چشمانش را فرو بست ؛نمی خواست آرمین متوجه بیدار شدنش شود.آرمین دستش را روی پیشانی اش گذاشت وپس از اینکه مطمئن شد تب ندارد آرام موههایش را نوازش کرد ؛دیگر ازنوازشهایش قلبش بی اختیارضربان نمیگرفت ، بلکه احساس چندش وتنفر می کرد
آرمین با صدای زنگ گوشی همراهش گوشی را برداشت واز اتاق خارج شد
چقدر نیاز به صحبت ودرد دل با نازنین داشت، اما رفتار سرد ومشمئزکننده اخیرش تنها دوستش هم از دور کرده بود نازنین از آن روز به بعد کمتر به دیدارش می آمد وحتی الامکان سعی داشت اصلا با او همصحبت نشود
با بازگشت دوباره آرمین به اتاقش بازهم سریع چشمانش رابست ؛آرمین کنار تختش ایستاد وخم شدو بوسه ای نرم روی گونه اش نهاد وپس از لحظه ای کوتاه مجددا"اتاق را ترک کرد ؛با بیرون رفتن آرمین با چندش وتنفر جای بوسه اش را پاک کرد وپتو را کنار زد واز جا برخاست
کیفش را از کمد برداشت وبا حالتی عصبی همه محتویاتش را روی تخت ریخت اما چیزی را که دنبالش بود پیدا نکرد دو ماهی بود که اصلا سراغش را نداشت باید هر طور بود پیدایش می کرد چرا که برای تصمیمی که گرفته بود حتما باید با آقای امینی صحبت می کرد
بیقرار پشت پنجره اتاقش ایستاد تا از بیرون رفتن آرمین مطمئن شود ؛بعد از مدت زمان کوتاهی آرمین مقدر و محکم وارد حیاط شد ومثل همیشه با گامهایی پر از اعتماد از در بیرون رفت
romangram.com | @romangram_com