#مهمان_زندگی_پارت_439
اما با ورود خسته وکلافه آرمین مامان سریع بحث و عوض کرد وبه من اجازه مخالفت نداد منهم که حوصله جرو بحث بیشتر و نداشتم با چهره ای درهم وعصبی به اتاقم رفتم تا بیشتر از این شاهد بی انصافیهای مادرم نباشم
به خوبی می دونستم آرمین تحت هیچ شرایطی زیر بار حرف مامانم نمی ره واین ته دلم و آروم می کرد اما برخلاف تصورم این بار آرمین بی هیچ بحثی رضایت داد خانواده ام به خواستگاری تو بیان .توی شوک این رفتار آرمین مونده بودم و نمی تونستم قبول کنم که به راحتی همه اون تنفرش از بین رفته باشه یه حسی بهم می گفت شاید تو رو توی دانشگاه دیده و عاشقت شده اما وقتی شب خواستگاری بهش گفتم چه احساسی به تو داره خیلی سرد جوابم داد
-مگه فرقی هم می کنه !
با این حرفش بهم ثابت کرد اون هیچ حسی بهت نداره واگر موافقت کرده با هات ازدواج کنه فقط تحت شرایطی بوده که من باید هر طور بود دلیلشو می فهمیدم
حدسم درست بود خیلی زود فهمیدم اون فقط به خاطر تهدیدی که پدرم در رابطه با شرکت اونو کرده حاضر شده با تو ازدواج کنه و جالبتر اینکه حتی پدرم به اون پیشنهاد دادبوده که بین تو وبهار یکی رو انتخاب کنه واون با سنگ دلی تمام تو رو انتخاب کرده بود چون طبق گفته خودش نمی خواست بهار در کنارش آسیب ببینه
من همه اینها رو وقتی فهمیدم که تو و آرمین با هم مصلحتی کنار اومده بودید ودیگه هیچ کاری از دستم بر نمی یومد وقتی مقابل مادر ایستادم وبا خشم بهش گفتم :
-اجازه نمی دم سایه رو فدای خشم آرمین کنید
او با خوشخیالی فقط بهم گفت :
-این تصمیمیه که خود آرمین گرفته وحالا که اون راضی به ازدواج شده ما نباید مانعی سر راهش باشیم این خوش باوری مادرم منو تا سر حد جنون دیوونه می کرد وکلمات آرمین که قسم خورده بود هر زنی که سر راه زندگیش قرار گرفت ونیست ونابود کنه لحظه ای رهام نمیکرد .
بارها ازت خواستم خودتو درگیر زندگی آرمین نکنی ولی تو فقط یه جواب داشتی اونم اینکه به خاطر خانواده ات مجبور به این انتخاب هستی من واقعا سر دوراهی قرارگرفته بودم و نمی دونستم باید چکار کنم از آرمین خواهش کردم زندگی تو رو تباه نکنه و از این ازدواج منصرف بشه اما اون با خونسردی تمام بهم گفت
-بهتره فقط توی فکر خودم باشم وتوی زندگی شما دخالتی نداشته باشم .
خیلی بهم ریخته وعصبی بودم از یک طرف مطمئن بودم آرمین به خاطر عشق وعلاقه نیست که تصمیمم به ازدواج گرفته واز تو هم مثل همه زنها متنفره واز طرف دیگه با شناختی که از روحیه حساس تو پیدا کرده بودم می دونستم در کنار آرمین نابود میشی
تو زندگی سرتا سر اجبارتو با آرمین شروع کردی در حالی که من هر روز بیشتر و بیشتر نگران تو می شدم دیگه به خاطر علاقه ام نبود که تو برام مهم و با ارزش بودی بلکه من خودم و مقصر بدبختی تو می دونستم باور کن سایه !اگه از روز اول از قصد ونیت مادرم خبر داشتم هرگز نمی ذاشتم توقربانی خشم و نفرت آرمین بشی اما من با ندونم کاری خودم تو رو بدبخت کردم واین وجدانمو هر روز بیشتر وبیشتر عذاب می ده
حالا هم ازت خواهش می کنم تا بیشتر از این در کنار آرمین آسیب ندیدی خودتو از این زندگی خلاص کن آرمین هرگز نمی تونه تو رو دوست داشته باشه نه تو رو ونه هیچ کس دیگه ای رو،.........سایه اون نمی تونه توروخوشبخت کنه چون سرتا سر وجودش فقط حقد وکینه است
مغموم و درهم فرو رفته به حرفهای آرتین گوش سپرده بود ونمی توانست تصور کند که این خانواده اینهمه در حقش ظالم وسنگ دل بوده باشند که اینچنین باعث بدبختی و بیچارگی او شوند؛ از همه وحتی خودش احساس تنفرمی کرد .
هوا تاریک شده بود و به خوبی میدانست که همینک ناهید چقدرنگران سایه است .نگاهی به ساعتش انداخت وماشینش را روشن کرد وبه راه افتاد
زیر چشمی نگاهی به صورت غم گرفته سایه انداخت .چانه اش آرام میلرزید اما به باران اشکی که در عمق چشمانش حلقه بسته بود اجازه ریزش نمی داد. نگران ودلواپس چند بار آرام صدایش زد . بالاخره با لحن غمگین کلام آرتین به خود آمد و ماتم زده وبغض آلود گفت :
-چرا همه چیزو همون اول بهم نگفتی ؟
اخمهایش درهم گره خورد وعتاب آمیز گفت :
-من همه سعی خودموکردم اما تونخواستی که باورکنی !......بارها بهت التماس کردم اما تو هیچ وقت به حرفام گوش ندادی
موجی از سرزنش درلحن کلامش حس میکرد ،با لحن خفه ای زمزمه کرد
- تو در مورد بهارهیچی بهم نگفتی ! اگه می دونستم آرمین قبلا نامزد داشته هرگز خودمو درگیر زندگیش نمی کردم
- اما توخودت همه چیزو می دونستی سایه ……. !! فراموش کردی خود آرمین بهت گفته بود که به خاطر یه زن دیگه نمی تونه تو رو دوست داشته باشه ؛....
لحظه ای ساکت شد نفس عمیقی کشید و حرصی وعصبی ادامه داد
-اما تو اهمیت ندادی و حاضر شدی به خاطر پدرت این خفتوتحمل کنی
به طرفش برگشت وعصبی به تندی فریاد کشید :
-آره من اینو می دونستم، اینو میدونستم وبا این علم وارد زندگیش شدم که تنها پای یه زن در میونه اما چرا هیچ کدوم تون بهم نگفتین که اون یه بیمار روانیه!
حرصی پیشانیش را مالش داد وگفت :
-سایه آرمین یه بیمار روانی نیست اون در تمام عمرش حتی یه بارم دارومصرف نکرده ؛اما یک زخم خورده است ،زخمی که اینقدر عمیق وکاریه که هم باعث آزار خودش شده هم اطرافیانش
romangram.com | @romangram_com