#مهمان_زندگی_پارت_438

خشکم زد ،هرگز تصور نمی کردم تو اینهمه جذاب وزیبا شده باشی ،منو تو از بچگی با هم بزرگ شده بودیم وپدرم توی همون سالهای بچگی ما رو برای هم نامزد کرده بود اینو بارها مادرم تو اون سالها بهم گوشزد کرده بود ،هر بار که از سر شیطنت با یه دختری دوست میشدم این حرف مادرم بود

-آرتین تو خودت نامزد داری پس فکرای خامو از سرت بیرون بریز

اما من که نمی تونستم کسی و که نمی شناختم وندیده بودم به عنوان شریک زندگیم انتخاب کنم هر بار با جنگ ودعوا براشون موضع میگرفتم

مامان که منوحیران عکس تو دید کاغذی بدستم داد وگفت :

-این آدرس خونه ودانشگاهشه،از مادرش شنیدم که ترم تابستونه گرفته ،پس می تونی از دوستای دانشگاهیش در موردش تحقیق کنی

لحظه ای سکوت کرد وسپس همراه با آهی دوباره ادامه داد

-اگرچه مطمئنم دختری که زیر دست حاج علی بزرگ شده ؛باید دختر کامل وبی نقصی باشه اما تو که می دونی نگار چشممو ترسونده ودیگه نمی تونم به راحتی به هر دختری اعتماد کنم

تمام روز به عکست زل زدم وبه خاطرات بچگیهامون فکر کردم ،تو توی اون سالها آبت با من توی یه جوب نمیرفت وآرمینو بیشتر از من دوست داشتی وبیشتر همبازی اون بودی ،همبازی که نه چون آرمین تقریبا هشت سالی ازت بزرگتر بود ونمی تونست همبازی تو باشه ،توی اون سالها تو خار چشمم بودی اما این باعث نشده بود که خانواده ام از تصمیمی که برای هردومون گرفته بودن منصرف بشن

از فردا دست به کار شدم ،هرجا می رفتی سایه پشت سرت بودم دختر ساده وخوش برخوردی که مهربونی وصداقت توی رفتار ونگاش موج می زد

همه دوستای دانشگاهیت دوستت داشتن وبهت احترام می ذاشتنن وقتی ازشون می پرسیدم باکسی هم رابطه داری یا نه همه با خنده می گفتن :

-کی !....سایه !......حتی نمی دونه بی اف چی چی هست

هرچه درموردت بیشتر تحقیق می کردم بیشتر شیفته رفتارت می شدم تو با وقار وسنگینی ذاتی ،با ظاهر آرام ودل انگیزی که داشتی وبا اون رفتار منحصر به فرد همه رو مجذوب خودت می کردی واین شخصیت برجسته تو رواز هر دختری متمایز می کرد

خیلی زود مالک قلب وروحم شدی دیگه اون دختری نبودی که می خواستن با زور به من تحمیلش کنن بلکه تبدیل شده بودی به الهه ای که فقط لایق ستایش و تمجیده

من هر شب رویای با تو بودن و برای خودم می چیدم اما زهی خیال باطل........

سایه از این حرفش برآشفت وبا خشم به خیره شد اما قبل از اینکه کلمه ای از میان دندانهای قفل شده اش درز کند آرتین به طرفش برگشت وبا لبخند تلخی گفت :

-آره اینو خوب می دونم که حتی فکر کردن به توهم گناه محسوب میشه و عرش خدا رو به لرزه میندازه اما سایه من هرگزحتی ثانیه ای هم تو رو زن آرمین ندونستم و نخواهم دونست ؛پس خواهش می کنم باورکن که آرمین اصلا لایق تو نیست

اینبار آهش از سر حسرت وعمیق بود

-من تو چه فکری سیر می کردم ومادرم چه نقشه هایی که نداشت ؛یک شب بعد از اینکه به مادرم گزارش کامل دادم پاشدم که به اتاقم برم که مامان باشادی گفت :

-می دونستم سایه با اینهمه کمالات تنها کیس مناسب برا آرمینه

از شنیدن اسم آرمین وارفتم پر از خشم به طرفش برگشتم وگفتم :

-مامان منظورت چیه ؟

با لبخند گفت :

-منظورم کاملا واضحه ،منو بابات تصمیم گرفتیم از سایه برا آرمین خواستگاری کنیم

در آن لحظه مغزم هنگ کرده بود واصلا نمیدونستم باید چکار کنم ،نمی دونستم باید چی بگم وچطور از نهال عشقی که به تازگی در قلبم جونه زده بود محافظت کنم .

خنده مادر داشت دشنه در قلبم فرو می کرد همیشه همینطور بود من همیشه فدای آرمین می شدم واین بار اول نبود پس با لحن آشفته و خسته ای گفتم :

-اما مامان !شما .........

میان حرفم پرید وذوق زده گفت :

-وقتی تو با صراحت می گی اونو نمی خوای ما هم میخوایم اونو برا آرمین خواستگاری کنیم؛پدرت از بچگی سایه رو عروس خودش می دونسته وحالا امکان نداره زیراین حرف خودش بزنه

آرام زمزمه کردم :

-ولی.............

romangram.com | @romangram_com