#مهمان_زندگی_پارت_437
-آرمین هم به ظاهر حرفی نداشت وموافق این وصلت بود اما درست قبل از اینکه مادرم بتونه به طور رسمی از بهار خواستگاری کنه خیانت نگار وبعد از اون مرگ بهراد همه چیزو بهم ریخت.
یک سال طول کشید تا آرمین با مرگ بهراد کنار بیاد اما این فقط ظاهر قضیه بود چون آرمین در طول یکسال تبدیل شده بود به آدمی روباتیک وخشک وبی احساس که به آدمهای اطرافش هیچ توجهی نداشت
یک سال از مرگ براد میگذشت وزندگی همه حالت عادی به خود گرفته بود، مادرم که آرمین وکمی آروم میدید از نو پروسه ازدواجش با بهار وبه راه انداخت، اما اینبار آرمین بی هیچ دلیلی فقط مخالفت میکرد و در برابرگریه و التماسهای مادرم که میخواست دلیلشو بدونه ترجیح می داد فقط سکوت کنه
اما من یک شب نا خواسته به راز سکوت آرمین پی بردم .آرمین بهار و دوست داشت ونمی خواست اونو فدای حقد وکینه انباشته شده در درونش کنه ،آرمین حاضر شده بود به خاطر محافظت از عشقش خودشو فدا کنه اینو خودش خیلی واضح وروشن به بهار گفت من در اونشب ناظرو شاهد همه چیزبین اونها بودم
حس حسادتی عمیق در وجودش زبانه کشید وبا اشک چشمانش خاموش شد وخاکستر گردید
آرمین به بهار گفت :-(وجود من بعد از مرگ بهراد پراز حقد وکینه ای شده که نمیتونم مثل همه آدما یه زندگی عادی داشته باشم،پس خواهش می کنم خودتوبیشترازاین درگیر زندگی من نکن چون نمی خوام تو آتیش خشم ونفرت من آسیب بینی
بهار مستاصل با نگاهی پر اشک به سمت آرمین رفت وبا لحنی پرخواهش گفت :
- خواهش می کنم بهم یه فرصت بده تا برات ثابت کنم که لیاقت عشقنتو دارم ومی تونم مرهمی روی زخم درونت باشم
اما آرمین دست روی شونه های ظریفش گذاشت وبا محبت عمیقی توی عمق چشمهاش زل زد وگفت :
-بهار تو دست من امانتی ،پس خواهش می کنم ازم نخواه که تو رو اسیر کینه سیاه درون خودم کنم
بهار در حالی که آروم هق هق می کرد گفت :
-آرمین باور کنم که منو فقط به خاطر کینه درونت نمی خوای
آرمین به نقطه ای نامعلوم در تاریکی سیاه شب خیره شده وگفت
-من بدرد ازدواج باهیچ کسی نمیخورم بهار !نه حالا نه هیچ وقته دیگه ،فقط اینو باور کن
آرمین توی تصمیمش راسخ و مصمم بود وتحت هیچ شرایطی زیر بار خواهش والتماسهای مادرمبرای ازدواج با بهار نرفت و با رفتنش به فرانسه برای ادامه تحصیل موقتا"پرونده ازدواجش با بهار رو مختومه کرد
لحظه ای به فکر فرو رفت هنوز واژه واژه جملات سهمگین آن شب نحس همچون ناقوسی برفرق سرش کوفته میشد .حتی آهی عمیق هم درد درونش را تسکین نداد
-زندگی آرمین در فرانسه فقط در خودش خلاصه میشد .وروزهای سردی که پی در پی وبی هدف سپری میکرد ،آنقدر تنها ودر خود فرو رفته بود که همیشه نسبت بهش احساس ترحم می کردم ؛در طول دوسالی که کنارش بودم هرگز ندیدم با کسی رابطه دوستانه وصمیمی برقرار کنه ؛دردنیای اون نه دخترها جایگاهی داشتندونه پسرها از همه فراری بود وحتی وقتی منم با کسی دوست می شدم به شدت موضع می گرفت وآوردن دوستام وبه خونه اکیدا ممنوع کرده بود
توی کالجی که مادرس می خوندیم دخترای زیبایی از ملیتهای مختلفی وجود داشت اما آرمین درهم فرورفته وتخس جذب هیچ کدوم نمی شد ،حتی اگر احیانا دختری هم قصد نزدیک شدن به اونو داشت به شدت ضایع وتحقیرش می کرد تا جایی که دیگه هیچ دختری جرات نزدیک شدن بهش و نداشت
وقتی برگشتیم اصرارهای مادرم برای ازدواج آرمین از نو شروع شداما هر بار فقط یک جمله از آرمین میشنیدیم :
-از هرچه زنه متنفرم ونمی خوام خودمو درگیر این موجودات حقیر شده کنم
خواهشهای مادرم تمومی نداشت تا جایی که آرمین مجبور شد برای فرار از دست اصرارهای مادرم از خونه بره وتجردی زندگی کنه اما این تصمیم جدید آرمین بیشتر از قبل باعث نگرانی پدر ومادرم می شدوهمه فکر وذکر هردوشون فقط به هر نحوی سروسامون دادن اون بود .
آرمین خودشو توی کارهای شرکت غرق کرده بودو فقط توی دنیای خودش سیر میکرد .بعد از مرگ بهراد دیگه نه سفر میرفت و نه مهمونی ،دنیاش شده بود فقط شرکت وکار تا جایی که خیلی زود تونست اعتماد پدرمو جلب کنه و عملا همه امور شرکت و تو دست بگیره
مادرمم که میدید اون به تنها چیزی که فکر می کنه فقط پیشرفت شرکته ، به ظاهر با قضیه کنار اومد ودیگه به ازدواج آرمین هیچ اصراری نکرد وبا این روند صلح آمیزموقتا آرامش دوباره به خونه ما برگشت
تا اینکه یک روزمادرم با ذوق عکسی به دستم داد وازم خواست در موردش تحقیق کنم با خنده گفتم :
-مگه شهر هرته که بشه از رو یه عکس تحقیق کرد
همزمان نیم نگاهی به عکس انداختم اما با دیدن چهره ای معصوم با یک جفت چشم خمار عسلی همون لحظه قلبم لرزید اینقدرزیبا وظریف بود که لبخند روی لبم ماسید ؛ بهت زده به مادرم گفتم :
- مامان اینو از کجا پیدا کردی ؟
مامان با لبخند گفت :
-خیلی خوشگله نه !......سایه ست ،همبازی بچگیهات
romangram.com | @romangram_com