#مهمان_زندگی_پارت_436
آستین پالتواش را گرفت وگفت :
-تو داری از سرما می لرزی ،خواهش می کنم بیا بریم توی ماشین
پر ازخشم بازویش را از دستش بیرون کشید وگفت :
-من تا نفهمیدم چرا بازیچه دست آرمین شدم با تو هیجا نمیام
عمق نگاهش تیز وبرنده بود و چشمانش از عصبانیت دودو میزد .آرتین زیر نگاهش طاقت نیاورد وبا آشفتگی گفت :
-باشه !باشه .....هرچی تو بگی ،ولی خواهش می کنم بهم حق بده که نگرانت باشم چون بدنت ضعیف شده وممکنه توی این هوای سرد مریض بشی ،پس لطفا بیا بریم توی ماشین، من توی راه همه چیزو بهت می گم ،........خواهش می کنم سایه!
قانع شد وقدمی جلوتر از آرتین به طرف اتومبیلش رفت ،آرتین با ریموت در را برایش گشود واو قبل از اینکه آرتین به او برسد سوار شد ودر را بست و در سکوت منتظر سوار شدن آرتین شد
قسمتی از راه در سکوت گذشت نهایتا" با کلافگی گفت :
-خواهش می کنم هرچه رو که تا به امروز ازم پنهون کردین بهم بگو
آرتین نیم نگاهی به او انداخت و مهربان گفت :
-سایه!تو مطمئنی که می خوای همه چیو بشنوی
با لحنی محکم وجدی گفت :
-آره من آمادگی شنیدن هر چیزو دارم
آرتین با نگاهی مات شده گفت :
-اما سایه تو........
حرفش را قطع کردو به تندی گفت :
-هر چی باشه بدتر از این جهنمی نیست که آرمین برام درست کرده !
غم درصدایش بیداد میکرد .آرتین همراه با آهی عمیق گفت :
-نمی دونم در مورد بهراد و مرگ دردناکش چیزی می دونی یاکه نه ؟
آرام زمزمه کرد
-بله !همه چیزو می دونم !
آرتین بازدن راهنما کناری نگه داشت وبه طرف سایه برگشت وگفت :
پس اینو هم بدون که بهراد تنها یک دوست عادی و معمولی برای آرمین نبوده !
لحظه ای کوتاه سکوت کرد چرا فکر کردن به بهراد بعد از اینهمه سال هنوز اذیتش میکرد ،بازهم آهی از سرحسرت وشاید برای تسکین درد درونش !آرام ادامه داد
-بهراد برای آرمین همه چیز بود ،تنهایک دوست نه !کسی که در کنارش به آرامش می رسید وزندگی و درکنارش کامل شده میدید ،بهراد با مرگ خودش همه خوشی های آرمین و توی یک ثانیه ازش گرفت و اونو تبدیل به یک مرده متحرک کرد که تنها راه میرفت ونفس میکشید ،روزهای سختی بود خودآزاریهای آرمین وتنها خودشو مقصر دونستن توی مرگ بهراد هممون و آزار میداد
بازهم نفسی عمیق ولختی سکوت ،لحظه لحظه آن روزهای تلخ مثل فیلمی مقابل دیدگانش رژه میرفتند
-بعد از مرگ بهراد وجود آرمین پر از خشم و نفرت شد ،نفرتی که از هر موجودی به اسم زن در وجود خودش حس می کرد ،اون همه زنها رو توی قالب نگار گناهکار وخیانت کار می دونست و قسم خورد ازهر زنی که سر راه زندگیش قرار گرفت انتقام بهراد و بگیره
کم کم حوصله سایه داشت از این حرفهای تکراری سر میرفت
-بهار از بچگی با ما بزرگ شدوقد کشید بچه تر که بود مثل یک خواهر باهاش رفتار می کردیم اما هرچه بزرگتر میشد این حس هم در ما کمرنگتر میشد زیبایی خیره کننده در کنار شادابی و سرزندگش باعث شده بود هرکسی توی اولین دیدار جذب اون بشه ، مادرم اونو خیلی دوست داشت وهمیشه رویای ازدواج اون با آرمین وتوی سر داشت
بازهم آهی عمیق وسایه از اینهمه آه کلافه شده بود ،لحن کلامش پراز احساس وغم بود
romangram.com | @romangram_com