#مهمان_زندگی_پارت_435


-پس چرا این واقعیتو به سایه نگفتی ؟....هان !.....چرا ؟......گناه این دختربیچاره چی بود که اجازه دادی تو آتیش خشم درونت بسوزه و نابود بشه

سکوت آرمین دنیا را جلو دیدگانش تیره وتار کرد

آرتین دوباره نعره کشید

-ببین تو از اون دخترشاداب وسرحال دیگه هیچی باقی نگذاشتی

دیگر صدایی نمی شنید یا شاید هم می شنید وقادر نبود حلاجی کند عقب عقب چند قدم برداشت ؛چرا فکر می کرد اینجا سرای آرامش و آسایشش خواهد بود آن هم در کنار مردی که او را فدای انتقام وخشم درون خود کرده بود

پریشان خودش را در اتاقک آسانسور انداخت کلمات آرتین به مانند نیشتری زهرآگین در قلبش فرو میرفت و در گوشش زنگار می زد

تن خسته وضعیفش روی سطح صاف وسیقلی آیینه سر خورد و پایین افتاد

(گناه او چه بود!....گناه او که ناخواسته گرفتار ووابسته عشق این مرد هزار چهره گشته بود؛چه بود)

اشک بی محابا از گوشه چشمش فرو می چکید واوهیچ تلاشی برای مهارش از خود نشان نمی داد

خانم مهربان درون اتاقک نگران ومضطرب کنارش زانو زد وپرسید

-حالت خوبه عزیزم ؟.......اتفاقی افتاده !

با نگاهی مغموم وپر از اشک به او خیره شد احساس حقارت و بدبختی می کرد چرا بهار به او دروغ گفته بود . سرش را به علامت نفی چند بار تکان داد وبا سستی از جا برخاست

به محض فرود آمدن اتاقک آسانسور در لابی وباز شدن درب شیشه ای سریع از مقابل چشمان حیرت زده نگهبان گذشت و با سرعت خودش را به بیرون رساند

احساس خفگی وخفقان می کرد وبه هوای آزاد نیاز مبرمی داشت .روی اولین پله نشست وبا شدت شروع به گریستن کرد لحظه ای طولانی همانجا نشست ودردل به غروب غم انگیز زندگیش با آرمین اندیشید غروبی که هرگز امیدی به طلوعش نداشت

-سایه !چرا توی این سرما اینجا نشستی؟

از تن صدایی آشنا سر برگرداند و قامت بلند آرتین را پشت سرش دید آرتین با چشمانی بهت زده ونگران او را می نگریست

از جا برخاست و رودر رویش ایستاد و در عمق چشمان نگرانش خیره شد و با صدایی گرفته از بغض خسته وملتمسانه گفت :

-آرتین خواهش می کنم بهم بگو!...بگو همه اونچه رو که شنیدم دروغ بوده ؟

یک تای ابرویش بی اختیار بالا رفت ومتعجب گفت :

- تو داری از چی حرف می زنی ؟

بغضش شکست و با گریه گفت :

-از همه دروغهایی که تو وخانواده ات بهم گفتین

-سایه باور کن من نمی دونم منظور تو چیه واصلا در مورد چی حرف می زنی

یک قدم به سمتش برداشت و با چشمانی گستاخ ولحنی تند گفت :

-آرتین بهم بگو چرا و به چه هدفی آرمین سر راه زندگی من قرار گرفته؟

نا باورانه گفت :

-سایه تو!.......

با صدایی لرزان وآشفته گفت :

-آره من همه حرفهای شما رو شنیدم ،حالا بهم بگو چرا آرمین از من متنفره ؟


romangram.com | @romangram_com